لینک جدید اشتراک

www.eshterak.info

‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسا نیک جو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پارسا نیک جو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۸/۱۳

پارسا نیک جو / خود شکن، آینه شکستن خطاست

پاسخی به نقد رفیق بهروز شادی مقدم
رفیق بهروز شادی مقدم که خود از خواننده گان مقاله اش خواسته بود تا به نقد و بررسی مقاله ی ایشان بپردازند، اکنون از نقد نوشته ی خود برافروخته شده و به جای تن سپردن به نتایج مکالمه و تصحیح گفته های خویش، می کوشد با تهمت و افترا، منتقد را از کرده ی خویش پشیمان کند. ایشان در مقاله ای با عنوان « مارکسیسم یک کلیت است» که در وبلاگ اکتبر منتشر کرده است، مدعی شده است که من به جای فاکت آوردن از نوشته ی ایشان، با تفسیر و تعبیر خود ساخته، به نقد عبارت ایشان پرداخته ام. به بیان دیگر ایشان مدعی شده اند، آن چه من گفته ام ربطی به گفته ی وی ندارد. رفیق بهروز در مقاله ی « مارکسیسم یک کلیت است» برای اثبات مدعای خود به سه نمونه از گفته ی خود و نقد من استناد کرده است. من در ادامه بی پایه بودن ادعای ایشان را اثبات خواهم کرد. اما شایسته تر آن بود که رفیق بهروز صادقانه و شجاعانه مسئولیت گفته های خود را می پذیرفت، و با رفع خطا های خود، بر ثمر بخش بودن گفت- و - گوی بین ما تاکید می کرد. اما متاسفانه ایشان ترجیح داده است پرونده ی جدلی را که می توانست نمونه ای از گفت- و گویی روشنگر باشد، با افترا و تهمت به پایان برساند. بگذریم.
رفیق بهروز در مقاله ی « مارکسیسم یک کلیت است» مدعی شده است که: « رفیق پارسا نوشته: "مهم تر آن که وی مدعی شده بود که اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است." من نوشتم اعدام به مثابه ابزاری می تواند در شرایطی در مبارزه ی ما شاید به کار آَید. » ای کاش ایشان بار دیگر به مقاله ی « مارکسیسم و اعدام» که خود نوشته است رجوع می کرد و گفته ی خود را از همان مقاله نقل می کرد. وی در آن مقاله نوشته است: « برای برتری بر دشمن و به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم اشکالی از مبارزه لازم است. اعدام شاید یکی از این شکل ها باشد.» بنابر این وی ننوشته است اعدام شاید در مبارزه به کار آید، بل نوشته است، اعدام شاید یکی از اشکال به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم باشد. توجه کنید وی از نقش احتمالی اعدام در به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم سخن می گوید، و نه حتا از نقش احتمالی اعدام در آغاز و استقرار سوسیالیسم. در نتیجه وی اعدام را تا استقرار جامعه ی کمونیستی، یکی از اشکال سیاست کیفری جامعه ی سوسیالیستی می داند.
رفیق بهروز در ادامه نوشته است: « رفیق پارسا نوشته:" البته ایشان در این مقاله مدعی شده که طرح ایده ی اعدام و تیر باران متعلق به مارکسیسم است. تصور من آن است که رفیق بهروز شادی مقدم، کم تر به معنای کلماتی که در نوشته ی خود بکار می گیرد، توجه می کند. و گر نه چگونه ممکن است ایشان، طرح ایده و اجرای حکمی شرم آور را که عمری بسی بیشتر از مارکسیسم دارد، منتسب به مارکسیسم کند." من ننوشتم که ایده و مقوله ی اعدام (به طورکلی (مربوط به چه کسی هست یا نیست، بلکه نوشتم که اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران و موضع گیری بلشویک ها به عرصه ی مبارزه و پراتیک مارکسیسم مربوط می شود.» رفیق بهروز مدعی است که نوشته است اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران ... به عبارت دیگر ایشان مدعی است که من عبارت اطلاعیه و طرح مربوط به تیر باران وی را به عبارت ایده و طرح اعدام و تیر باران تبدیل کرده ام. بهتر است با رجوع به مقاله ی « نگرشی منزه طلبانه به مارکسیسم»، ببینیم عین عبارت ایشان چیست؟ وی در این مقاله که پاسخی است به نقد من، نوشته است: « باید به خاطر داشت که طرح ایده تیرباران واعدام متعلق به عرصه ی فعالیت ومبارزه ی مارکسیسم است، مگر این که موضع لنین وپراتیکش را در این مورد کمونیستی ندانند و جای نقد این پراتیک را خالی بگذارند.» جز اظهار تاسف، هر چه بگویم زائد است، زیرا متن ایشان بی نیاز از هر توضیحی است.
ایشان در فرازی دیگر مدعی شده است: « از رفیق پارسا که اهل بحث سیاسی است،توقع نداشتم به جای فاکت آَوردن از حرف های من، دوباره به روش غیر سیاسی طعنه زنی متوسل شود و از فرط بی استدلالی هر چند که من نوشته ام:"اعدام دستگیر شدگان و اسیران" موضع من نیست، بازهم با منطق خاص خودش نتیجه گرفته که:" به عبارت دیگر به زعم ایشان می توان به طور رسمی و علنی مخالف حکم اعدام بود،اما به طور غیررسمی و پنهانی به اعدام دستگیر شده گان و اسیران پرداخت.آیا این چیزی جز ماکیاولیسم سیاسی است"» من پیش از هر توضیحی، نخست عین نوشته ی ایشان را بار دیگر نقل می کنم، سپس با واسازی نوشته ی وی نشان خواهم داد، آن چه من از متن ایشان استنباط کرده ام نه حاصل منطق خاص من، بل حاصل ناخودآگاه متن ایشان است. و اما متن نوشته ی ایشان: « من درمقابل مخالفین اعدام نگفته ام طرفدار اعدام کردنم و باید کمونیست ها در سیاست رسمی و علنی شان اعدام کردن را در دستور کارشان بگذارند. این نظر و موضع بیش ازحد ضد انسانی و با مارکسیسم هم خوانی ندارد. نوشته ام ما مخالفین جدی و واقعی اعدام کردن هستیم،همچنان که مخالف دیکتاتوری و جنگ می باشیم. امابرای پیشبرد سیاست و اهدافمان مجبوریم و به ما تحمیل شده است از ابزار جنگ و سرکوب استفاده کنیم، درشرایطی مشابه شرایط بلشویکها و شاید شرایط های حاد دیگری، نباید با دگم ها و روش و نگرش های دست و پا گیر از توسل به ابزاری همانند اعدام و تهدید به اَن خود را محروم کنیم. همچنان که لنین وبلشویکها این کار را نکردند.» همان گونه که می بینید رفیق بهروز به روشنی می گوید : « نگفته ام طرفدار اعدام کردنم و باید کمونیست ها در سیاست رسمی و علنی شان اعدام کردن را در دستور کارشان بگذارند. این نظر و موضع بیش از حد ضد انسانی و با مارکسیسم هم خوانی ندارد .» تا این جا رفیق به صراحت گفته هم طرف دار اعدام کردن نیست، هم مخالف در دستور کار گذاشتن اعدام در سیاست رسمی و علنی کمونیست هاست، اگر سخن ایشان با همین گفته ها به پایان رسیده بود، تناقضی در کار نبود. اما ایشان در ادامه، با به میان کشیدن پای اما و ولی که در ظاهر به امری استثنایی دلالت می کند، اما همواره در عمل به استثنایی قاعده ساز تبدیل می شود، گفته ی روشن خود را در پرده ی ابهام فرو می برد. بار دیگر به این بخش از نوشته ی وی دقت کنید« نوشته ام ما مخالفین جدی و واقعی اعدام کردن هستیم... امابرای پیشبرد سیاست و اهدافمان مجبوریم و به ما تحمیل شده است... درشرایطی مشابه شرایط بلشویکها و شاید شرایط های حاد دیگری، نباید با دگم ها و روش و نگرش های دست و پا گیر از توسل به ابزاری همانند اعدام و تهدید به اَن خود را محروم کنیم.» همان گونه که می بینید همین اما به روشنی و صراحت تناقض ایشان را آشکار می کند، مخالف جدی اعدام کردن هستیم، اما نباید در شرایطی از توسل به ابزاری همانند اعدام خود را محروم کنیم. ایشان توضیح نداده اند که ما به رغم مخالفت جدی با اعدام و در حالی که در سیاست رسمی و علنی نیز اعدام کردن را در دستور قرار نداده ایم، چگونه می توانیم خود را از اعدام کردن محروم نکنیم. آیا در چنین شرایطی جز به طور غیر رسمی و غیر علنی اعدام کردن، راهی پیش روی ما وجود دارد؟ بنابر این بر خلاف ادعای رفیق بهروز، من با منطق خاص خود تناقض نیافریده ام، بل تناقض نهفته در متن ایشان را قدری آشکارتر کرده ام. البته رفیق بهروز مدعی است که من نیز خود دچار تناقض هستم، زیرا از یک سو بر این باورم که می توان به سرکوب نیروهایی پرداخت که با توسل به شیوه های قهرآمیز در برابر دولت کارگری قرار گرفته اند، و از سوی دیگر مخالف اعدام اسیران و تسلیم شده گان همان شورش ها هستم. من هر چه در نوشته ی خود تأمل کردم متوجه تناقض خود نشدم، اما توانستم متوجه تناقض تراشی رفیق بهروز شوم. رفیق بهروز آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد القا کند که بین کشتن دشمن مسلح در میدان نبرد با اعدام دشمن تسلیم یا اسیر شده هیچ تفاوتی وجود ندارد. بر پایه همین برداشت، مدعی می شود که من چگونه می توانم هم موافق کشتن دشمن مسلح در میدان نبرد باشم، هم با اعدام اسیران مخالفت کنم. اگر وی قدری صادقانه تأمل می کرد، متوجه می شد که بین کشتن در میدان نبرد با اعدام کردن تفاوت بسیار است. برای روشن تر شدن تفاوت کشتن و اعدام کردن به معنای متفاوت این دو خبر فرضی توجه کنید. کومه له طی حمله به یکی از پایگاه های سپاه پاسداران، بیست تن از نیروهای دشمن را اعدام کرد. کومه له طی حمله به یکی از پایگاه های سپاه پاسداران، بیست تن از نیروهای دشمن را کشت. آیا این دو خبر، شرح یک رویداد واحد هستند؟ اگر کومه له در واکنش به خبر نخست اعلام نماید که ما ضمن تکذیب خبر اعدام بیست تن از نیروهای دشمن، خبر کشته شدن بیست تن از نیروهای دشمن را تایید می کنیم، دچار تناقض شده است؟ در نتیجه تناقض ادعایی شما حاصل موضع من نیست، بل محصول و زاییده ی درهم آمیزی کشته شدن و اعدام کردن، در ذهن و زبان شماست.
من چون بسیاری از کمونیست ها بر این باورم که کمونیسم، نه کیش و آیین، بل جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر است، بنابر این به زعم من نمی توان کسانی را که از آموزه های بنیادی و اساسی کمونیسم، به مثابه علم شرایط رهایی طبقه ی کارگر روی برمی گردانند، مرتد نامید. زیرا مرتد، واژه ای آیینی و دینی است. در نتیجه به باور من درست آن است که ما چنین کسانی را با توجه به سرشت و مضمون طبقاتی آموزه ها و موضع گیری هایشان معرفی و افشا کنیم. رفیق بهروز اما به رغم آن که کمونیسم را کیش و آیین نمی پندارد، بر این باور است که چنین کسانی را نمی توان با سرشت و مضمون طبقاتی آموزه هایشان معرفی و افشا کرد، زیرابه باور ایشان « باید در نظر گرفت که احزاب بورژوایی که داعیۀ سوسیالیستی دارند با جریان و شخصی که از کمونیسم (یک راه)برگشت می زند و با اتخاذ راه دیگری(ضد کمونیستی) خود را هنوز کمونیست جا می زند، یکی نیستند و مقوله ی این برگشت فقط سوسیالیسم بورژوایی نمی تواند باشد و بالاتر از اَن است. عنوان سوسیالیسم بورژوایی به جریان و تفکری تعلق دارد که با مواضع و برنامه و سیاست هایش شناخته شده است، مرتد اَن است که از امر سوسیالیسم برگشت زده و در مقابل اَن و به نفع دشمنان سوسیالیسم شیادانه عمل می کند. مرتد عامل و ابزار بورژوازی است بر علیه مارکسیسم. » رفیق بهروز مدعی است که جریان ها و افراد مرتد، چون از امر سوسیالیسم برگشت زده اند و شیادانه عمل می کنند و عامل و ابزار بورژوا هستند، بالاتر از سوسیالیسم بورژوایی اند و با آن یکی نیستند، زیرا سوسیالیسم بورژوایی با مواضع و برنامه و سیاست ها یشان شناخته شده هستند. به عبارت دیگر رفیق بهروز شاخص هایی چون برگشت زدن از امر سوسیالیسم، شیادانه عمل کردن و عامل و ابزار بورژوازی بودن را، شاخص های متمایز کننده ی صف مرتد ها از سوسیالیست های بورژوا معرفی می کند. من نمی دانم منظور رفیق بهروز از عبارت امر سوسیالیستی چیست، که به گمان وی مرتد ها از آن برگشت زده اند و سوسیالیست های بورژوا از آن برگشت نزده اند. یا بر چه اساسی ایشان می پندارد که سوسیالیست های بورژوا شیادانه عمل نمی کنند، و ابزار و عامل بورژوا نیستند. به باور من رفیق بهروز برای توجیه کاربرد واژه ی مرتد، به گرداب چنین آشفته گویی هایی در افتاده است.
http://agahbash.blogfa.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۸/۷

پارسا نیک جو / باز خوانی یک پاسخ

نقدی بر پاسخ رفیق بهروز شادی مقدم

رفیق بهروز شادی مقدم در نوشته ای با عنوان « بدون نقد اثباتی، هر تئوری مارکسیسم در خور حفظ و انتقال است»، در ادامه ی گفت – و گویی که بین ما در باره ی لغو حکم اعدام جریان دارد، برای روشن شدن جوانبی از بحث توضیحاتی داده است. متن کامل مقاله ی ایشان را می توانید در وبلاگ اکتبر http://shadochdt.wordpress.com بخوانید. من نیز به سهم و زعم خویش می کوشم با نقد و بررسی توضیحات ایشان به روشن شدن بیشتر بحث کمک کنم.
نگاهی به ادعاهای تا کنونی رفیق شادی مقدم
رفیق شادی مقدم در مقاله ی « مارکسیسم و اعدام» مدعی شده بود که مارکسیست ها بنا به ضرورت مجازند از روش ها و ابزارهایی که روزانه دشمنان بشریت علیه مردم استفاده می کنند، بهر ببرند. سپس بر پایه همین حکم کلی نتیجه گرفته بود که کمونیست ها نمی توانند از بکارگیری سلاح اعدام چشم بپوشند. مهم تر آن که وی مدعی شده بود که اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است. در همین مقاله نیز برای اثبات مدعای خویش به استفاده ی عملی لنین از حکم اعدام و تیر باران استناد کرده بود. من در نوشته ای با عنوان« آیا اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است؟» به نقد حکم کلی ایشان و پیامد های خطرناک پذیرش این حکم پرداختم. هم چنین با اشاره به نظر مارکس نشان دادم که حکم اعدام، حتا به مثابه سیاستی کیفری، هرگز مورد پذیرش مارکس نبوده است، بنابر این چگونه می توان مدعی شد که اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است.
رفیق شادی مقدم در نوشته ای با عنوان « نگرشی منزه طلبانه به مارکسیسم» ضمن بی پاسخ گذاشتن نقد من به دو مدعای پیشین خود، کوشید با برجسته کردن شبه پرسش خود، از بحث مشخص حول دو مدعای پیشین خود طفره رود. البته ایشان در این مقاله مدعی شد که طرح ایده ی اعدام و تیر باران متعلق به مارکسیسم است. تصور من آن است که رفیق بهروز شادی مقدم، کم تر به معنای کلماتی که در نوشته ی خود بکار می گیرد، توجه می کند. و گرنه چگونه ممکن است ایشان، طرح ایده و اجرای حکمی شرم آور را که عمری بسی بیشتر از مارکسیسم دارد، منتسب به مارکسیسم کند. ایشان در همین نوشته ی خود از چپ ها ی مخالف حکم اعدام پرسیده است، شما که مخالف حکم اعدام هستید درباره ی صدور حکم اعدام توسط لنین چه می گویید و اگر به جای وی بودید چه می کردید؟ یا اگر در وضعیتی چون وضعیت بلشویک ها قرار بگیرید چه می کنید؟ من در پاسخ خود در مقاله ای با عنوان« آیا طرح ایده ی اعدام متعلق به مارکسیسم است؟» توضیح داده ام که پرسش های رفیق بهروز در این بحث، نه پرسش جدی، بل شبه پرسش است. با این وجود من به سهم خود به شبه پرسش های وی پاسخ روشن و مشخص خود را ارائه دادم. بنابراین به اعتبار توضیح اجمالی یاد شده می توان گفت، محل نزاع ما حول چهار محور زیر می چرخد: 1- آیا مارکسیست ها مجازند در صورت نیاز و ضرورت، از روش ها و ابزاری که دشمنان بشریت علیه مردم استفاده می کنند، در مبارزه علیه دشمنان بشریت استفاده کنند؟ 2- آیا اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است؟ 3- آیا طرح ایده ی اعدام و تیر باران متعلق به مارکسیسم است؟ 4- آیا پرسش های طرح شده از سوی رفیق بهروز در این بحث، پرسشی جدی است یا شبه پرسش است؟
بررسی آخرین پاسخ ایشان
رفیق بهروز در آخرین نوشته ی خود می گوید: « پرسش روشن مرا رفیق پارسا ”شبه پرسش” میداند و برای”پرسش جدی” معیاری گنگ و پیچیده ذکر کرده است (من بعدازچندبارخواندن هنوز دقیقا ”متوجه منظورش نشدم.)» من در نقد خود مدعی شده بودم که : « به باور من پرسش جدی، پرسشی است که با اشاره به امر ناگفته و نادیده ای، گفته ها و دیده ها را روشن تر کند.» رفیق بهروز این عبارت مرا گنگ و پیچیده می خواند. بناچار من برای روشنتر شدن معنای عبارت خود می کوشم ضمن یک مثال، منظور خود را از معنای پرسش جدی و تمایز آن با شبه پرسش، ساده تر بیان کنم. فرض کنید در مقابل این گزاره « ایده ئولوژی، آگاهی کاذب است.» دو نفر به طرح پرسش بپردازند. نفر نخست، از کسی که به صدق این گزاره باور دارد بپرسد، آیا ایده ئولوژی اسلام سیاسی نیز کاذب است؟ آیا لیبرالیسم به مثابه یک ایده ئولوژی نیز کاذب است؟ آیا ایده ئولوژی ... نیز کاذب است؟ بدیهی است که پاسخ به تمامی این پرسش ها، یک بله ساده است و بس. به باور من این گونه پرسش ها، مصداق شبه پرسش اند، نه پرسش جدی. زیرا نه طرح این پرسش ها، و نه پاسخ دادن به این پرسش ها، هیچ یک سبب روشن تر شدن معنای گزاره ی «ایده ئولوژی، آگاهی کاذب است.»، نمی شود. حال برای روشنتر شدن معنای پرسش جدی، بهتر است به طرح پرسش های جدی نفر دوم توجه کنیم. آیا منظور شما از آگاهی کاذب، آگاهی ناراست، یا ناصادق است؟ اگر منظور شما از آگاهی کاذب، آگاهی ناراست یا ناصادق است، آیا می توان گفت، تمامی گزاره های ناصادق، گزاره های ایده ئولوژیک هستند؟ برای مثال آیا می توان گفت گزاره ی کاذب دو به اضافه دو می شود پنج، گزاره ای ایده ئولوژیک است؟ نه خیر منظور من از آگاهی کاذب، آگاهی ناراست نیست، بل منظور آگاهی وارونه و فریبنده است. آیا ایده ئولوگ، آگاهانه به ترویج آگاهی وارونه می پردازد، یا متعلق آگاهی وی وارونه است؟ آیا... به باور من این پرسش و پاسخ ها، مصداق پرسش و پاسخ های جدی هستند، زیرا هم طرح این پرسش ها، هم پاسخ به این پرسش ها سبب روشن تر شدن معنای گزاره ی « ایده ئولوژی، آگاهی کاذب است.» می شود. من به اعتبار این برداشت از پرسش جدی و شبه پرسش، هم چنان بر این باورم که پرسش رفیق بهروز از چپ های مخالف حکم اعدام، شبه پرسش است، نه پرسش جدی. وی از ما می پرسد، آیا شما که مخالف حکم اعدام هستید، با صدور حکم اعدام توسط لنین نیز مخالف هستید؟ بدیهی است که من خواهم گفت بله.
من در نقد خود گفته بودم من با اعدام اسیران و دستگیر شده گان و تسلیم شده گان میدان جنگ و پیکار طبقاتی و شورش های قهر آمیز مخالف هستم. رفیق بهروز می گوید: « مواردی که رفیق اَورده و با اَن مخالف است،جزء اصول و طبعا ”منهم با اَن موافقم. اما رفیق پارسا از بحث من استنباط درستی نکرده است. من درمقابل مخالفین اعدام نگفته ام طرفدار اعدام کردنم و باید کمونیست ها در سیاست رسمی و علنی شان اعدام کردن را در دستور کارشان بگذارند. این نظر و موضع بیش ازحد ضد انسانی و با مارکسیسم هم خوانی ندارد. نوشته ام ما مخالفین جدی و واقعی اعدام کردن هستیم،همچنان که مخالف دیکتاتوری و جنگ می باشیم. امابرای پیشبرد سیاست و اهدافمان مجبوریم و به ما تحمیل شده است از ابزار جنگ و سرکوب استفاده کنیم، درشرایطی مشابه شرایط بلشویکها و شاید شرایط های حاد دیگری، نباید با دگم ها و روش و نگرش های دست و پا گیر از توسل به ابزاری همانند اعدام و تهدید به اَن خود را محروم کنیم. همچنان که لنین وبلشویکها این کار را نکردند.» من نمی دانم رفیق بهروز چگونه توانسته است این همه تناقض و آشفتگی را در یک بند به رشته ی تحریر در آورد. از این بابت باید به وی تبریک گفت. وی از یک سو می گوید مخالف اعدام اسیران و دستگیر شده گان و تسلیم شده گان است، از سوی دیگر می گوید نباید بگذاریم مخالفت با حکم اعدام، دست و پای ما را در اعدام کردن اسیران و دستگیر شده گان و تسلیم شده گان ببندد. البته ایشان چاره ی رفع این تناقض را هم یافته است، می گوید کمونیست ها نباید در سیاست رسمی و علنی شان حکم اعدام را در دستور کارشان بگذارند، به عبارت دیگر به زعم ایشان می توان به طور رسمی و علنی مخالف حکم اعدام بود، اما به طور غیر رسمی و پنهانی به اعدام دستگیر شده گان و اسیران پرداخت. آیا این چیزی جز ماکیاولیسم سیاسی است.
رفیق بهروز پرسیده بود اگر در شرایطی مشابه لنین و بلشویک ها قرار بگیرید آیا باز هم فرمان تیر باران و اعدام صادر نخواهید کرد؟ من در پاسخ به این پرسش نوشته ام: « من نیز بر این باورم که با همه کس می توان مدارا کرد جز با مخالفان اهل مدارا. به همین دلیل با سرکوب هر گروهی که بخواهد با توسل به اعمال قهرآمیز، قدرت حکومت کارگری را تهدید بکند، موافق هستم، زیرا از آن گریزی نیست. اما با اعدام اسیران همان گروه مخالف هستم، زیرا ناگزیر نیستیم که آن ها را اعدام کنیم، می توانیم آن ها را زندانی کنیم. هم چنین در این نیز شکی ندارم که به رغم میل ما پیکار طبقاتی هرگز از سویه های خشونت بار عاری نبوده و نخواهد بود، و پیروزی انقلاب کارگری بناگزیر در گرو پیروزی طبقه ی کارگر در لحظه ی پیکار قهر آمیز خواهد بود. به همین دلیل بر ضرورت سازماندهی و پیکار نیروی قهر انقلابی در برابر نیروی قهر ارتجاعی تاکید می کنم. اما با اعدام افراد ضد انقلابی که پس از انقلاب توسط حکومت کارگری بازداشت و دستگیر می شوند، مخالفم. در میدان جنگ نیز بدیهی است که نمی توان از کشتن دشمن پرهیز کرد، اما از اعدام و تیرباران اسیران و جاسوسانی که دستگیر شده اند و یا آنانی که ازمیدان جنگ فرار می کنند به هیچ وجه دفاع نخواهم کرد.» ایشان در نقد پاسخ من می گوید: « اما در مقابل سئوالی که طرح شده هنوز رفیق پارسا بدون ارائه هیچ راه حل و بدیلی در اَن شرایط درمقابل بلشویکها قرار گرفته... قبول باید کرد این موضع و بدیل نمی شود و همچین موضع نا روشن و بدون راه حلی ارائه دادن در اَن روزها و در اَینده هم با اجازۀ رفیق پارسا در بهترین حالت یک شعار سیاسی بی مورد خواهد بود.» پاسخ من خیلی شفاف و صریح چگونگی برخورد کمونیست ها، با ستیزه جویان، جنگ افروزان و نیروهای ضد انقلاب و هم چنین با اسیران و تسلیم شده گان و دستگیر شده گان در سه موقعیت شورش های قهر آمیز، جنگ و انقلاب تشریح کرده است. اما باز به زعم رفیق من هیچ راه حلی ارائه ندادم. من تصور می کنم مرغ ایشان یک پا بیشتر ندارد، یعنی تنها راه حل همان اعدام است و بس.
من در مقاله ی خود نوشته بودم: « رفیق شادی مقدم به دلیل آن که من چون ایشان « طرح ایده ی تیرباران و اعدام را متعلق به عرصه ی فعالیت ومبارزه ی مارکسیسم» نمی پندارم، مرا به منزه طلبی متهم می کند.» ایشان در پاسخ به این گفته ی من نوشته است: « راست می گوید و باید اضافه کرد اگر این منزه طلبی نیست، پس چیست؟» رفیق عزیز این منزه طلبی نیست، بل طرد ایده ها و روش های بورژوایی از صف جنبش کمونیستی است. به این دلیل ساده که من طرح ایده ی اعدام را متعلق به مارکسیسم، نمی دانم. من بر این باورم که طرح ایده ی اعدام، متعلق به طبقات سرکوب گر حاکم است. هر چند چنان که پیش از این گفتم به هیچ وجه این واقعیت را انکار نمی کنم که مارکسیست هایی بوده اند که در عمل از این حربه بهره برده اند، اما نمی توان به استناد بکار گیری این حربه، طرح ایده ی اعدام را مارکسیستی تلقی کرد. من براستی از موضع متناقض شما در شگفتم، شما چگونه می توانید از یک سو اعدام را ابزار دشمنان بشریت معرفی کنید، از سوی دیگر طرح ایده ی اعدام را متعلق به مارکسیسم بپندارید! کار من نقد و افشای این تناقضات است.
من در مقاله ی « آیا طرح ایده ی اعدام متعلق به مارکسیسم است» نوشته ام: « برای مثال پیش از آن که افق و موضع فمینیستی شکل بگیرد، زن ستیزی جاری در ادبیات فارسی امری پنهان و پذیرفته شده بود، در واقع آشکار شدن زن ستیزی جاری در ادبیات فارسی و نقد آن، حاصل بازخوانی ادبیات فارسی با رویکردی فمینیستی است.» ایشان در نقد نوشته ی من گفته است: « اینجا به فمینیسم و جایگاه و وزن اَن اهمیت خاصی داده ای. فمینیسم همچون عکس العمل واقعی و درست ِزن و ستم وارده بر او که ستمگرش را مرد می شناسد و تلاشش این است به هم سطح بودن با مرد در جامعه برسد، قابل درک است و باید از این جریان و خواسته و شعارهای درستش دفاع کرد. اما فمینیسم نه ضد سرمایه و نه ضد این نظام است و نه برابری طلب،همچون مارکسیست ها و تمام تلاش وحرفش اینست که زن را در هر نظامی تا مرحله و جایگاه مردان بکشاند و ضد مرد بودنش در نزد افکارعمومی بیشتر از همه چیزش است. حالا چگونه تنها این جریان توانسته”نقاد ادبیات ِزن ستیزفارسی” بوده باشد و تفکر” بازخوانی ادبیات فارسی” و ضدیت با ضد زن بودن در ادبیات نتیجۀ ”رویکردی فمینیستی”است، نظر نادرست رفیق پارسا است. قطعا”فمینیسم هم بر این ادبیات نقد داشته و تلاش کرده است، اماهمۀ نگرش نقادانه را دراین مورد به پای اَنها نوشتن کمی زیادی سخاوتمندانه است و کم التفاتی صاحب این نظر را به تاثیرات مارکسیسم بر ادبیات مردسالارانه ازجمله در ادبیات فارسی می رساند. و رفیق پارسا قبول دارد که تنها نگرش درست، اصولی، برابری طلبانه و ضد زن ستیزی فقط مربوط به افکار مارکسیستی است. » تصور من این است که اگر رفیق پیش از آن که به نقد عبارت من بپردازد، در معنای کلماتی که من بکار برده ام کمی دقت می کرد، این عبارات آشفته را نمی نوشت. مهم تر آن که اگر ایشان در نقد نوشته ی من کمی امانت و انصاف را رعایت می کرد، این همه معانی بی ربط را به متن من نسبت نمی داد. من در نوشته ی خود به پدیدار شدن افق و موضع فمینیستی، اشاره کرده ام، ایشان درباره ی فمینیسم سخن می گوید، من گفته ام در واقع آشکار شدن زن ستیزی جاری در ادبیات فارسی و نقد آن، حاصل بازخوانی ادبیات فارسی با رویکرد فمینیستی است، ایشان پنداشته اند که من گفته ام تنها فمینیست ها نقاد ادبیات زن ستیز فارسی بوده اند. در نتیجه بین آن چه که من نوشته ام و آن چه ایشان برداشت کرده است، هیچ ربطی، جز بی ربطی قابل تصور نیست! اما آن چه از این نیز چشم گیر تر است، آگاهی اندک ایشان از جنبش و نظریه های فمینیستی و جسارت فوق العاده ی وی در معرفی و نقد فمینیسم است. نزد ایشان فمینیسم نه جنبش و نظریه، بل عکس العمل است. ایشان می پندارد فمینیسم ستمگرش را مرد می پندارد و تمام تلاش وحرفش اینست که زن را در هر نظامی تا مرحله و جایگاه مردان بکشاند و ضد مرد بودنش در نزد افکارعمومی بیشتر از همه چیزش است. جای بسی تاسف است که یک مارکسیست با ادبیاتی شبیه ادبیات روزنامه ی کیهان این چنین به معرفی فمینیسم می پردازد. ایشان اگر با فمینیست های سوسیالیست یا کمونیست آشنا بود، دست کم یادآور می شد که بورژوا- فمینیست ها یا لیبرال – فمینیست ها چنین می پندارند، نه آن که این گونه غیر مسولانه این تصورات خام را به تمامی فمینیست ها نسبت دهد.
ایشان در مقاله ی « نگرش منزه طلبانه به مارکسیسم» گفته بودند درشرایط کنونی، وضعیت برای پراتیک نظرات مارکسیست ها چندان مساعد نیست. من در نقد نظر وی مدعی شدم که : « اما من بر خلاف ایشان بر این باورم که در تاریخ ایران هیچ گاه مارکسیست ها، چون امروز فرصت مساعدی برای تحقق ایده های کمونیستی در اختیار نداشته اند.» رفیق بهروز در پاسخ به این نظر من در مقاله ی « بدون نقد اثباتی...» نوشته است: « شکست چپ در دهۀ 60و عوارض اَن، تلاشی، پراکندگی و گسست جریانات چپ، تسلط سنت ها، انحرافات فکری و بینشی بر این چپ، بریدگی و عدم ارتباط ارگانیک با جنبش ها و مبارزۀ طبقاتی در جامعۀ ایران، در حاشیه قرار گرفتن و بی تاثیر بودن اَنها، محدود بودن فعالیتش به ارتباط های ضعیف و پراکنده با داخل کشور و پخش کردن خبرات ایران، اَکتیو درحد فعالیت اینترنتی و مواردی اَکسیون، مراحل ابتدایی شناخت و نزدیکی گرایشات کمونیستی واقعی و کارگری، این است وضعیت عمومی جریان چپ و گرایش های مارکسیستی وبا این اوصاف نا مساعد طبعا”این چپ بیشتر فرصت ها را از دست خواهد داد». من با تصویری که رفیق بهروز از جریان ها و احزاب چپ خارج از کشور ارائه می دهد تا حدودی موافقم. اما به باور من موقعیت سازمان ها و احزاب چپ خارج کشور را نباید معیاری برای سنجیدن موقعیت نیروی اجتماعی چپ تلقی کرد. زیرا در شرایط کنونی جامعه ی ما، چپ به مثابه یک گرایش اجتماعی، حضوری فعال در عرصه ی پیکار طبقاتی دارد. نکته ی دیگر آن که موضوع اختلاف ما، ارزیابی موقعیت برای پراتیک مارکسیست ها بود، نه ارزیابی موقعیت مارکسیست ها برای پراتیک. به عبارت دیگر رفیق بهروز در پاسخ خود موضوع بحث را تغییر داده است. من نیز اگر بخواهم درباره ی این موضوع جدید توضیح دهم خواهم گفت، به رغم آن که موقعیت برای پراتیک ایده های چپ فراهم است، اما چپ در موقعیتی نیست که بتواند از فرصت های پیش رو بیشترین بهره را ببرد.
من در مقاله ی « آیا طرح ایده ی اعدام...» نوشته بودم: « کمونیسم آیین و کیش نیست، بنابر این نمی توان چون مومنان و متعصبان کیش ها و آیین ها، کسانی را که از کمونیسم روی بر می گردانند مرتد نامید و در صورت امکان و نیاز آن ها را محاکمه و اعدام کرد. کمونیسم جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر است، کسی که پشت به این جنبش می کند، خواسته یا ناخواسته به اردوی بورژوازی می پیوندد. » ایشان در پاسخ به نقد من نوشته اند: « با تائید حرف رفیق در تاکید بر کمونیسم واقعی و بدور از هر آیین و کیشی، اما اگر کمونیستی از ایده اش برگشت و در لباس مارکسیسم بخواهد منافع سرمایه را پیش برد، مرتد است وغیر مرتد چه چیز دیگری میتواند باشد، ولی کسی نگفته و نباید گفته شود که مرتدرا باید محاکمه و اعدام کرد.» رفیق عزیز کسی که در لباس مارکسیسم بخواهد منافع سرمایه را پیش برد، روایت اش از مارکسیسم بورژوایی است، می توان سوسیالیسم آن فرد را سوسیالیسم بورژوایی نام نهاد، دیگر چه نیازی است که از یک واژه ی آیینی و مذهبی چون مرتد استفاده کرد.
http://agahbash.blogfa.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۸/۳

پارسا نیک جو / درهم شکستن ماشین دولتی به معنای اعدام سرمایه داران نیست!

رفیق سربلند در مقاله ای با عنوان« سرگردان میان تئوری و واقعیت» - می توانید متن کامل آن را در سایت من و پالتاک http://www.mano-paltalk.net/ بخوانید- پس از گذشت هفت سال از نخستین مقاله ای که درباره ی مجازات اعدام نوشته بود، بار دیگر به بحث درباره ی مجازات اعدام پرداخته است. وی هر چند چون هفت سال پیش هنوز بر این باور است که اعدام جانیان سیاسی، یک اصل مارکسیست- لنینیستی است؛ اما به صراحت اعلام می کند: « من در آستانه تجدید نظرم و در حال فکر کردن به این هستم که " لغو حکم اعدام می تواند جلوی فجایع غیر قابل پیش بینی را بگیرد". هنوز رویش پخته نیستم چون می دانم این نظر با هیچ یک از مبانی مارکسیست لینینسیت جور در نمی آید.» من ضمن به فال نیک گرفتن این تردید در باور پیشین، می کوشم نشان دهم که لغو حکم اعدام با هیچ یک از مبانی مارکسیستی مورد استناد ایشان در تضاد نیست. بنابر این پیش از هر سخنی باید دید، وی لغو حکم اعدام را با کدام مبانی مارکسیستی در تضاد می بیند. به باور وی، لغو مجازات اعدام، در تضاد با اصل خُرد کردن ماشین دولتی است. چرا که وی می پندارد : « مارکس بحث " خُرد کردن ماشین دولت" را بمیان می کشد. ماشینی که بدون تردید منظورش اتومومبیل نبود! بلکه یکسری آدم مثل خودمان با دو پا و دو دست هستند که حافظ و تولید کنندگان نظام های منحط سرمایه داری می باشند.» من نمی دانم رفیق سربلند بر چه اساسی به این نتیجه رسیده است که منظور مارکس از ماشین دولتی، یک سری آدم دو پا است، و معنای خُرد کردن نیز، چیزی جز اعدام یک سری سرمایه دار نیست. اما این را می دانم که تأویل ایشان از آموزه ی مارکس، یکی از مصادیق بارز تأویل تجاوزی و تجاوز به متن است. منظور مارکس از ماشین دولتی، همان گونه که انگلس می گوید، عبارت است از دستگاه های اداری و نظامی و ایده ئولوژیک حاکمیت بورژوازی. مارکس پس از تجربه ی کمون، قاطع تر از پیش به این نتیجه رسید که طبقه ی کارگر نمی تواند با تصرف ماشین دولتی حاضر و آما ده ی بورژوازی، آن رادر جهت منافع خودش بکار اندازد، بل باید این ماشین حاضر و آماده را در هم شکند و خُرد کند و دستگاه های متناسب با سرشت قدرت خود را ایجاد کند. لنین نیز در این باره در دولت و انقلاب می گوید: « عبارت درهم شکستن ماشین بوروکراتیک و نظامی دولتی ، بیان خلاصه ای از درس عمده ی مارکسیسم در مورد وظایف پرولتاریا در انقلاب، نسبت به دولت است.» بنابر این برخلاف برداشت رفیق سربلند، منظور مارکس از ماشین دولتی به هیچ وجه، آدم دوپا نبوده است، بل منظور وی دستگاه های اداری، نظامی و ایده ئولوژیک طبقه ی حاکم بوده است. حال بهتر است ببینیم منظور مارکس از درهم شکستن و خُرد کردن ماشین دولتی چه بوده است. مارکس در این باره در کتاب جنگ داخلی در فرانسه به صراحت و روشنی معنای مورد نظر خود را این گونه شرح می دهد: « نخستین فرمان کمون، در مورد الغا ارتش دائمی و جانشین کردن آن با مردم مسلح بود... نیروی انتظامی ، به جای آن که هم چنان ابزار حکومت مرکزی باشد، بی درنگ از عناوین سیاسی اش محروم گردید، و تبدیل به ابزاری در دست کمون شد، ابزاری پاسخ گو که هر لحظه می توانست مقام اش را از دست بدهد. در مورد تمامی کارکنان همه ی دیگر شاخه های خدمات اداری نیز به همین سان عمل شد... به محض برانداختن ارتش دائمی و نیروی انتظامی، این دو ابزار مادی اعمال قدرت در حکومت سابق، کمون همت بر آن گماشت که ابزار معنوی سرکوب، یعنی قدرت کشیشان، را براندازد؛ فرمانی در جهت جدایی کلیسا و دولت، و خلع مالکیت از همه ی کلیسا ها، البته در حدی که آن ها به هیأت های مالک و زمین دار تبدیل شده بودند، صادر گردید. کشیش ها را به آرامش بازنشسته شدن و پرداختن به زنده گی خصوصی برگرداندند، تا، همانند پیشینیان خود، یعنی حواریان، با اتکا به صدقات و نذورات مومنان معاش خود را بگذرانند... عناوین هیات دادرسان و قضات نیز، مانند دیگر همکاران خود در دستگاه اداری عمومی، به عناوین و مقامات انتخابی، پاسخ گو و پس گرفتنی تبدیل شدند. » بنابر این نزد مارکس، خُرد کردن و درهم شکستن ماشین دولتی، به معنای انحلال دستگاه ها و مناسبات اداری، نظامی و ایده ئو لوژیک قدرت بورژوایی، و استقرار نهادهای شورایی و مناسبات شورایی است. حال شما خود منصفانه درک عمیق مارکس از این تجربه و ایده ی تاریخی و انقلابی را مقایسه کنید با برداشت سطحی رفیق سربلند، که می پندارد در هم شکستن ماشین دولتی به معنای اعدام بورژواهای حافظ نظم سرمایه داری است. در نتیجه، به باور من تنها در صورتی می توان مجازات اعدام را از ایده ی خُرد کردن ماشین دولتی استنتاج کرد، که ابتدا معنای این مفهوم را از مضمون انقلابی و تاریخی آن تهی کرد. یعنی همان کاری که رفیق سربلند به آن مبادرت کرده است. نکته ی دیگر آن که ایشان می پندارد، با اعدام و نابودی سرمایه داران، به مثابه حافظان نظام سرمایه داری، می توان بر نظم سرمایه غلبه کرد. در حالی که تجارب تاکنونی به خوبی نشان داده است که نظم سرمایه حتا در غیاب سرمایه داران نیز می تواند به حیات خود ادامه دهد. در نتیجه تنها با نفی سرمایه به مثابه رابطه ای تاریخی- اجتماعی، می توان بر سرمایه داری غلبه کرد، نه با اعدام سرمایه داران.
دومین اصل مارکسیستی که به زعم رفیق سربلند، با لغو حکم اعدام در تناقض است، دیکتاتوری پرولتاریا ست. وی در مقاله ای که درباره ی دیکتاتوری پرولتاریا نوشته است، بدرستی می گوید، دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است از حاکمیت طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه. به باور من پذیرش این درک از دیکتاتوری پرولتاریا، مستلزم نفی دو روایت مسلط از این ایده است. اول، نفی روایتی که در خوش بینانه ترین حالت، دیکتاتوری پرولتاریا را به معنای حاکمیت دولت – حزب پرولتری معرفی می کند. آنان که این گونه می اندیشند در حقیقت، الگوی اِعمال حاکمیت طبقه ی کارگر را، از الگوی اِعمال حاکمیت بورژوازی استنتاج می کنند. به همین دلیل به باور من، این درک در میدان عمل و نظر، نافی ایده ی خود حکومتی و حاکمیت طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه است. زیرا هیچ حزبی نمی تواند، طبقه ی کارگر را به مثابه یک طبقه در حزب خود متشکل کند. در نتیجه دولت – حزب ها هرچند هم پرولتری باشند، نمی توانند تجسم نهادهای خود حکومتی طبقه ی کارگر باشند. طبقه ی کارگر اگر بخواهد به مثابه یک طبقه، نا دولت خود را بنا نهد، باید به نهاد ها و ارگان هایی که وی را به مثابه یک طبقه متشکل می کنند، بیاندیشد؛ یعنی شوراها و مناسبات شورایی. روایت مسلط دیگری که نافی مضمون انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا ست، روایتی است که از یک سو می پندارد، دیکتاتوری، مفهومی است ناظر بر فرم و شکل حکومت کارگری، و از سوی دیگر دیکتاتوری را نیز به منزله ی نفی آزادی های بی قید و شرط سیاسی حکومت شونده گان می فهمد. بدیهی است که با چنین تصوری از دیکتاتوری پرولتاریا نمی توان خواهان لغو حکم اعدام شد. در حالی که نزد مارکس، از یک سو دیکتاتوری مفهومی است ناظر بر مضمون طبقاتی حکومت، و از سوی دیگر دیکتاتوری پرولتاریا به معنای دمکراتیزاسیون کل حیات اجتماعی است. رفیق سربلند در هیچ کجای نوشته ی خود نگفته است که دیکتاتوری پرولتاریا را به معنای نفی آزادی های بی قید و شرط سیاسی می پندارد، وی حتا با اعدام سیاسی مخالفان عقیدتی – سیاسی نیز مخالف است. بنابر این چرا وی هم چنان بر این باور است که لغو حکم اعدام به معنای نفی دیکتاتوری پرولتاریا ست؟ ایشان درباره ی ادعا خود مبنی بر تناقض لغو حکم اعدام و دیکتاتوری پرولتاریا هیچ توضیح و استدلالی ارائه نداده است. من گمان می کنم استدلال ایشان بر ضرورت درهم شکنی مقاومت بورژوازی استوار باشد. بدیهی است که با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا، پیکار طبقاتی به هزار شکل ادامه خواهد یافت. بورژوازی با تمام توان و وسایل خود می کوشد حاکمیت طبقه ی کارگر را سرنگون کند. بی شک در چنین شرایطی نمی توان انتظار داشت که طبقه ی کارگر از همه ی توان خود برای درهم شکنی مقاومت بورژوازی استفاده نکند. بنابر این من نیز شکی ندارم که هر گونه مقاومت و ستیزه جویی قهر آمیز بورژوازی را طبقه ی کارگر باید با قهر انقلابی پاسخ گوید. اما حتا در چنین شرایطی، اعدام اسیران و تسلیم شده گان اردوی بورژوازی را مجاز نمی پندارم. زیرا کسانی که اسیر و تسلیم می شوند، فاقد هرگونه توان مقاومت قهرآمیز هستند. در نتیجه حتا به استناد ضرورت در هم شکنی مقاومت قهر آمیز بورژوازی نیز نمی توان ضرورت حکم اعدام اسیران و تسلیم شده گان را توجیه کرد.
آخرین شبه استدلال رفیق سربلند برای اثبات تناقض لغو اعدام با مبانی مارکسیسم- لنینیسم، این است که ایشان می گوید: « نمی توان گفت من لنینیسم اما لنین نباید خانواده تزار را می کشت و اعدام پایه های ارتجاع اشتباه بود. اینها با هم جور در نمی آید.» نخستین اشتباه رفیق سربلند این است که می پندارد، خانواده ی تزار، پایه های ارتجاع بودند. در حالی که در روسیه ی آن زمان، آن چه پایه ی ارتجاع محسوب می شد، شرایط بهره کشی فئودالی – بورژوایی بود، نه خانواده ی تزار. دومین اشتباه ایشان این است که می پندارد، تمامی ایده ها و کرد و کار لنین، هر چند خود لنین همواره بر تحلیل مشخص از شرایط مشخص تاکید می کرد، قابل تعمیم به همه ی شرایط است. سومین خطای ایشان این است که می پندارد، لنینیسم ساخته و پرداخته ی استالین، تجسم لنین و ایده های درخشان لنین است. در حالی که لنینیسم ساخته و پرداخته ی استالین، ایده ئولوژی بورژوایی دولت – حزب حاکم بود. چهارمین اشتباه ایشان آن است که می پندارد پای بندی به حکم اعدام، معیار وفاداری به دست آورد ها و درافزوده های لنین است. به عبارت دیگر نام لنین برای ایشان تداعی گر اعدام و تیرباران است. در حالی که نام لنین به عنوان معمار سیاست مستقل پرولتاریا در نبرد با بورژوازی، همواره نزد کمونیست های انقلابی جاودان خواهد بود.
http://agahbash.blogfa.com
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۷/۲۷

پارسا نیک جو / آیا طرح ایده ی تیرباران و اعدام متعلق به مارکسیسم است؟

نقدی بر رفیق شادی مقدم

رفیق بهروز شادی مقدم در مقاله ای با عنوان« نگرشی منزه طلبانه به مارکسیسم» کوشیده است ضمن بی پاسخ گذاشتن نقد من( آیا اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است؟) با طرح مسائلی دیگر زمینه ی بحث خود را گسترش دهد. من می کوشم ضمن تاکید برنقد خود به سایر مسائلی که ایشان طرح کرده اند نیز به کوتاهی پاسخ دهم. امیدوارم ادامه ی این نقد و بررسی ها بتواند زمینه ساز گفت- و گویی روشنگر شود.
ایشان در آغاز مقاله ی خود مدعی می شود که: « مطلب مارکسیسم واعدام این سئوال را جلو تفکر مسلط بر چپ می گذارد که در شرایطی مشابه شرایط بلشویک ها که درنوشته اَورده شده، چگونه عمل خواهند کرد و نظرشان چیست واکنون نیز این سئوال را برای ما پیش اَورده که از"مخالفین اعدام"بپرسیم اَیا سیاست لنین دراَن مقطع درست بوده یا نه؟ مسئله و منظور وهدف نوشتۀ فوق فقط این است. که متاسفانه رفیق پارسا هم از کنار اَن رد شده است.» اول آن که با استناد به متن « مارکسیسم و اعدام» به هیچ وجه نمی توان پذیرفت که منظور و هدف رفیق از آن نوشته طرح این شبه پرسش بوده است که چپ های مخالف اعدام در شرایطی مشابه شرایط بلشویک ها، چگونه عمل خواهند کرد و نظرشان درباره ی موضع و عمل کرد بلشویک ها چیست؟ رفیق شادی مقدم در آن نوشته در دفاع از مجازات اعدام به مثابه شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی، به موضع و عمل کرد لنین در جبهه ی جنگ با آلمان ها و سرکوب شورش کرونشتات،استناد کرده بود. در نتیجه منظور و هدف نویسنده از نوشتن « مارکسیسم و اعدام» دفاع از مجازات اعدام به مثابه شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی بوده، و هدف از استناد به موضع و عمل کرد لنین برای مستدل کردن موضع خود و بی پایه نشان دادن نظر مخالفان مجازات اعدام بوده است. البته ایشان در ادامه از همین استدلال در قالب جمله ای پرسشی آن هم در درجه ی اول برای نشان دادن خنده دار بودن و جدی نبودن موضع مخالفان اعدام استفاده کرده است. به این بخش از نوشته ی ایشان دقت کنید: « اََیا هنگامی که دولت شوراها درگیر مشکلات بزرگی بود و این مشکلات می رفت که اَن را از پایی بیندازد... اگر اَن وقت حزبی که خود را کمونیستی می دانست و درمقابل رهنمود لنین قرارمی گرفت و شعارمی داد: ما مخالف اعدام و تیرباران هستیم، خنده دار نبود و نیست؟ و مردم این حزب را جدی می گرفتند؟» به زعم رفیق شادی مقدم، پس از اثبات خنده دار بودن « اگر باز حزب مورد نظر بر عقیده اش پافشاری نماید، نباید از اَن ها سئوال کرد در اَن شرایط اگر شما بودید چه موضع دیگری می گرفتید که موثر واقع می شد و یا اصولی تر و صحیح تر بود؟» رفیق شادی مقدم در پاسخ خود همین استدلال را از زاویه ای دیگر این گونه طرح کرده است: « از"مخالفین اعدام"بپرسیم اَیا سیاست لنین در اَن مقطع درست بوده یا نه؟» پیش از ارائه ی پاسخ مشخص و صریح به شبه پرسش های ایشان، مایلم ابتدا به این موضوع بپردازم که چرا من از پاسخ دادن به این شبه پرسش ها در نقد خود پرهیز کردم. در یک کلام من این شبه پرسش ها را به هیچ وجه پرسش هایی جدی تلقی نمی کنم، زیرا به باور من پرسش جدی، پرسشی است که با اشاره به امر ناگفته و نادیده ای، گفته ها و دیده ها را روشن تر کند. به این اعتبار شبه پرسش های ایشان، به دلیل آن که نمی توانند این نقش و کارکرد را داشته باشند، پرسش های جدی نیستند. برای روشن تر شدن، تصور کنید از کسی که مخالف بی قید و شرط مجازات اعدام است، شما پی در پی با اشاره به نمونه های تاریخی اجرای حکم اعدام بپرسید، خوب شما که مخالف حکم اعدام هستید، درباره ی اعدام فلان شخص به فرمان فلان شخص در فلان شرایط چه نظری دارید؟ بدیهی است پاسخ آن که مخالف بی قید و شرط اعدام است، این خواهد بود که فرقی نمی کند چه کسی به فرمان چه کسی در چه شرایطی اعدام شده است، من مخالف بی قید و شرط اعدام هستم. همان گونه که می بینید این گونه شبه پرسش و پاسخ ها به هیچ وجه، امر گفته شده را روشن تر نمی کند. اگر چنین است، پس چرا رفیق شادی مقدم در بحث خود این همه بر مهم بودن این شبه پرسش ها تاکید می کند. به باور من راز اهمیت این شبه پرسش ها در اعتبار نام لنین و بی اعتباری اعدام شده گان نزد چپ نهفته است. به همین دلیل رفیق شادی مقدم دامنه ی پاسخ دادن به این شبه پرسش ها را فقط به چپ های مخالف حکم اعدام محدود می کند. نکته ی دیگری که پیش از پاسخ مشخص به شبه پرسش های ایشان، ضروری است بدان اشاره کنم این است که، رفیق شادی مقدم خواسته یا ناخواسته با معادل هم پنداشتن بحث سرکوب و جنگ و اعدام، بر ابهام بحث افزوده است. در حالی که تفکیک این سه مقوله بسیار مهم و اساسی است.
در ادامه می کوشم ابتدا موضع خود را در برابر این سه مقوله با صراحت بیان کنم، سپس به شبه پرسش های رفیق شادی مقدم نیز پاسخ دهم. من نیز بر این باورم که با همه کس می توان مدارا کرد جز با مخالفان اهل مدارا. به همین دلیل با سرکوب هر گروهی که بخواهد با توسل به اعمال قهرآمیز، قدرت حکومت کارگری را تهدید بکند، موافق هستم، زیرا از آن گریزی نیست. اما با اعدام اسیران همان گروه مخالف هستم، زیرا ناگزیر نیستیم که آن ها را اعدام کنیم، می توانیم آن ها را زندانی کنیم. هم چنین در این نیز شکی ندارم که به رغم میل ما پیکار طبقاتی هرگز از سویه های خشونت بار عاری نبوده و نخواهد بود، و پیروزی انقلاب کارگری بناگزیر در گرو پیروزی طبقه ی کارگر در لحظه ی پیکار قهر آمیز خواهد بود. به همین دلیل بر ضرورت سازماندهی و پیکار نیروی قهر انقلابی در برابر نیروی قهر ارتجاعی تاکید می کنم. اما با اعدام افراد ضد انقلابی که پس از انقلاب توسط حکومت کارگری بازداشت و دستگیر می شوند، مخالفم. در میدان جنگ نیز بدیهی است که نمی توان از کشتن دشمن پرهیز کرد، اما از اعدام و تیرباران اسیران و جاسوسانی که دستگیر شده اند و یا آنانی که ازمیدان جنگ فرار می کنند به هیچ وجه دفاع نخواهم کرد. در نتیجه بر خلاف باور رفیق شادی مقدم می توان با اعدام مخالف بود و بر ناگزیری کشتن در میدان جنگ و ناگزیری لحظه ی قهرآمیز در پروسه ی انقلاب و سرکوب دشمنانی که به اعمال قهرآمیز روی آورده اند باور داشت. مهم تر آن که این امر به هیچ وجه آن گونه که ایشان می پندارند، به معنای تناقض در تئوری عمل نمی باشد. بنا براین من با موضع و افق فکر کنونی حتا اگر در شرایطی چون بلشویک ها قرار بگیرم هرگز به حکم اعدام و تیرباران دشمنان طبقه ی کارگر آری نخواهم گفت. بدیهی است که اگر این پرسش را بیست سال پیش در برابر من قرار می دادند پاسخ من چیزی جز دفاع از اجرای حکم اعدام نبود. به این اعتبار می توان پرسید، آیا ما می توانیم بر مبنای موضع و افق فکر کنونی، به نقد و داوری گذشته ای بپردازیم که موضع و افق فکری مسلط در آن، افق و موضع کنونی ما نبوده است؟ به باور من می توان و باید بر اساس موضع و افق فکر کنونی به داوری درباره ی گذشته پرداخت، اما برای فهم رخ داد گذشته باید آن را در زمینه و افق و موضع گذشته قرار داد؛ مهم تر آن که نمی توان انتظار داشت که گذشته گان بر اساس موضع و افق فکر کنونی ما فکر و عمل می کردند. برای مثال پیش از آن که افق و موضع فمینیستی شکل بگیرد، زن ستیزی جاری در ادبیات فارسی امری پنهان و پذیرفته شده بود، در واقع آشکار شدن زن ستیزی جاری در ادبیات فارسی و نقد آن، حاصل بازخوانی ادبیات فارسی با رویکردی فمینیستی است. اما هیچ یک از منتقدان نمی گویند، سعدی می باید ستایش گر برابری زن و مرد می بود. بر همین اساس می توان گفت عمل و فرمان لنین در افق و موضع مسلط آن زمان قابل درک است.
رفیق شادی مقدم در بخشی دیگر از مقاله ی خود می گوید: « یکی از بیماریهای مزمن وممکن بر سر راه مارکسیست ها به خصوص در شرایطی چون این زمان که وضعیت چندان مساعد برای پراتیک نظراتمان نیست و فرصت هست تا با تئوری هایمان ور برویم، منزه طلبی است. منزه طلبی بامارکسیسم درتضاد است.» رفیق شادی مقدم به دلیل آن که من چون ایشان « طرح ایده ی تیرباران و اعدام را متعلق به عرصه ی فعالیت ومبارزه ی مارکسیسم» نمی پندارم، مرا به منزه طلبی متهم می کند. اول آن که طرح ایده ی تیرباران و اعدام، به هیچ وجه متعلق به مارکسیسم نیست. درست است که مارکسیست ها در عمل از این شیوه ها استفاده کرده اند، اما آیا می توان با استناد به استفاده ی عملی مارکسیست ها از این شیوه ها به این نتیجه رسید که طرح ایده ی تیرباران و اعدام متعلق به مارکسیسم است. نزد رفیق شادی مقدم، باور به ایده ی تیر باران و اعدام چنان جایگاه رفیعی یافته است، که نقد و نفی آن را نشانه ی منزه طلبی تصور می کند. البته ایشان نقد و نفی ایده ی تیرباران و اعدام را نه حاصل بازخوانی انتقادی تئوری و پراتیک تا کنونی، بل حاصل ور رفتن با تئوری می پندارد. تحلیل وی از وضعیت موجود نیز بسیار قابل توجه است، ایشان بر این باور اند که در شرایط کنونی، وضعیت برای پراتیک نظرات مارکسیست ها چندان مساعد نیست. ایشان البته توضیح نداده اند که وضعیت برای پراتیک کدام نظرات مارکسیست ها مساعد نیست. آیا منظور وی این است که در وضعیت کنونی، شرایط برای پراتیکی کردن ایده ی تیرباران و اعدام مساعد نیست؟ اگر منظور وی اشاره به این امر است، حق با ایشان است. اما من بر خلاف ایشان بر این باورم که در تاریخ ایران هیچ گاه مارکسیست ها، چون امروز فرصت مساعدی برای تحقق ایده های کمونیستی در اختیار نداشته اند. در حقيقت هم اکنون جنبش سوسياليستی در ایران با يك فرصت و آزمونِ بزرگ تاريخی روبرو است.
ایشان در فرازی دیگر از نوشته ی خود می گوید: « سکوت در مقابل نظرات ضد لنینی، رد و روش نفی گرایی و اتهام زنی به لنین، ابهام تراشی، سئوال گذاشتن و سعی در از قلم انداختن لنین و به مارکس متوسل شدن، شیوه ایست و فقط نوعی از ارتداد و سست عنصری صاحبان اَن مواضع را که خود را مارکسیسم می دانند، نشان می دهد. » من ضمن ضرورت حفظ و انتقال میراث تئوری و پراتیک انقلابی لنین، بازخوانی انتقادی تئوری و پراتیک وی را تنها راه حفظ و ارتقا میراث لنین می پندارم. به باور من یکی از گام های اولیه برای حفظ و ارتقا میراث لنین، نقد چهره ی ساخته و پرداخته شده ی لنین در قالب لنینیسم استالینی یا تروتسکیستی است. بی شک از لنین بسیار می توان آموخت، اما هرگز نمی توان و نباید وی را به پیامبری تبدیل کرد که مخالفان آن را مرتد نامید. کمونیسم آیین و کیش نیست، بنابر این نمی توان چون مومنان و متعصبان کیش ها و آیین ها، کسانی را که از کمونیسم روی بر می گردانند مرتد نامید و در صورت امکان و نیاز آن ها را محاکمه و اعدام کرد. کمونیسم جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر است، کسی که پشت به این جنبش می کند، خواسته یا ناخواسته به اردوی بورژوازی می پیوندد. می دانم که رفیق شادی مقدم، مرتد نامیدن را از لنین آموخته است، اما به باور من این رویکرد لنین در خور حفظ و انتقال نیست.
http://agahbash.blogfa.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۷/۲۳

پارسا نیک جو/ آیا اعدام سلاح طبقه ی کارگر است؟

نقدی بر مقاله ی رفیق سربلند


رفیق سربلند مقاله ای با عنوان « قانون اعدام، چه باید کرد؟» را که چهار سال پیش به رشته ی تحریر درآورده، دوباره به مناسبت روز مبارزه علیه اعدام در سایت من و پالتاک منتشر کرده است. رفیق سربلند، مخالف لغو حکم اعدام است و در این مقاله کوشیده دلایل مخالفت خود را توضیح دهد. من به سهم و زعم خود می کوشم با نقد دلایل وی، باب گفت- و- گویی روشنگر در این باره را بگشایم.
رفیق سربلند در ابتدای مقاله ی خود به صراحت می گوید: « ما خواهان لغو قانون اعدام در حكومت هاى آدمكشى مانند جمهورى اسلامى هستيم اما اجازه نداريم حق مجازات كسانى كه دستشان بخون خلق آلوده است را از توده ها بگيريم.» از این عبارت رفیق سربلند می توان دو نتیجه گرفت؛ نخست آن که ایشان خواهان لغو حکم اعدام در حکومت های آدم کش است، اما از حق مجازات اعدام در حکومت های انقلابی و کارگری دفاع می کند. دوم آن که ایشان ضمن دفاع از اعدام جنایت کاران حاکم و تبه کاران سیاسی، مخالف اجرای حکم اعدام برای جانیان و تبه کاران غیر سیاسی است. ایشان در ادامه نیز تاکید می کنند که : « اينگونه احكام بندرت و در شرايط بسيار خاصى اجرا خواهد شد.» رفیق سربلند مبنای نظری رویکرد خود به تعیین و تعریف حقوق جزایی به طور عام و مجازات اعدام را به طور خاص این گونه توضیح می دهد: « به اعتقاد من مجازات بطور كلى و اعدام بطور خاص تابع شرايط مبارزه طبقاتى خواهد بود و نمىتوان جدا به آن نگريست. اين روند مبارزه طبقاتى است كه اجازه استفاده از اينگونه ابزارها را به طبقه كارگر مىدهد و هيچ جريان سياسى اجازه ندارد از همين الان براى توده ها تعيين تكليف كند. مردم حق دارند خود در اين مورد تصميم بگيرند و از همه مهمتر هيچ كس اجازه ندارد طبقه كارگر را از سلاحش خلع كند. بياد داشته باشيم كه انقلاب پرولترى يعنى حاصل قرنها مبارزات يك طبقه ، حاصل بخون خفته شدن هزاران هزار كارگر و زحمتكش ، يعنى حاصل تلاش قرنها ، پس اگر بزرگى اين اتفاق را درك كنيم نخواهيم توانست اين طبقه را براحتى از سلاح هاى در دستش محروم كنيم.» اول آن که به باور من مبنای نظری رفیق سربلند قدری نیاز به تدقیق تئوریک دارد. دقیق تر آن است که بگوییم: تعیین و تعریف حقوق جزایی در تحلیل نهایی تابع مناسبات تولیدی و سطح رشد مبارزه و آگاهی طبقاتی به طور کلی و تابع سطح رشد مبارزه و آگاهی حقوقی- سیاسی به طور ویژه است. اما آیا از این گزاره ی نظری می توان چون رفیق سربلند این نتیجه ی عملی را گرفت که هیچ جریان سیاسی حق ندارد از همین حالا حق استفاده کردن از اعدام را از توده ها بگیرد. به باور من به هیچ وجه نمی توان این نتیجه را گرفت. زیرا تمام جریان های سیاسی حق دارند از همین حالا درباره استفاده کردن یا استفاده نکردن از حکم اعدام سخن بگویند و مواضع خود را به روشنی اعلام کنند. همان گونه که خود رفیق سربلند از همین حالا بر استفاده کردن از این حق تاکید می کند. دوم آن که رفیق سربلند بدون هیچ توضیح و استدلالی این گونه القا می کند که اعدام سلاح طبقه ی کارگر است و مخالفت با مجازات اعدام به مثابه خلع سلاح کردن طبقه ی کارگر است. حال آن که اعدام به هیچ وجه سلاح ویژه ی مبارزه ی طبقه ی کارگر نبوده و نیست، اعدام همواره سلاح ویژه ی طبقات حاکم بوده. البته به هیچ وجه کتمان نمی توان کرد که از این سلاح طبقات حاکم، بسیاری از احزاب کمونیست و دولت- حزب های به اصطلاح سوسیالیستی نه فقط علیه دشمنان طبقه ی کارگر، بل علیه خود طبقه ی کارگر نیز به طور گسترده ای بهره برده اند. متاسفانه همین استفاده ی عملی، سبب شده است که برخی با استناد به آن گمان برند که اعدام سلاح طبقه ی کارگر و شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است.
رفیق سربلند می گوید: « قبل از هر چيزى بايد ديد چه كسانى خواهان لغو حكم اعدام هستند و با طرح اين مسئله چه چيزى را دنبال كرده و دلايلشان چيست؟» سپس در پاسخ به پرسشی که خود طرح کرده است چنین می گوید: « با كمى جستجو كسانى كه در صف مخالفين حكم اعدام قرار دارند را خواهيد شناخت. جريانات حقوق بشرى كه شيفته روشهاى حكومتى امپرياليستى هستند، آنانى كه دستشان بخون ملت آلوده است مانند جناح هاى مختلف جمهورى اسلامى و سازمانهايى مانند اكثريت و حزب توده ، جريانات سازشكار رفرم طلب مانند راه كارگر، و گروه هايى كه اميدشان به چراغ سبز امپرياليست هاست، مانند حزب كمونيست كارگرى. به غير از جريانات نامبرده شده شما هرگز سازمان كمونيستى و راديكالى را نخواهيد يافت كه اينچنين به پاى لغو حكم اعدام رفته باشد. » چنان که می بینید پذیرش اجرای حکم اعدام، نزد رفیق سربلند در عمل به معیاری تبدیل شده است که وی به مدد آن نیروهای کمونیست و رادیکال را از نیروهای سازش کار و خیانت پیشه متمایز می کند. به باور وی هرگز هیچ سازمان کمونیست و رادیکالی به پای لغو حکم اعدام نمی رود، در نتیجه اگر رفت نمی تواند کمونیست و رادیکال باشد.
در جای دیگر نیز می گوید: « تمامى آنها( مخالفان حکم اعدام) اما در يك مسئله مشتركند كه آن تلاش براى بوجود آوردن ائتلافى ميان تفكرات راست و سازشكار است. مى بينيد كه پشت همين شعار با كثيفترين جريانانت ضد خلقى همصدا مى شوند .» ایشان اگر به این پرسش پاسخ می داد که چه کسانی خواهان اجرای حکم اعدام هستند؟ بخوبی می دید که موافقان حکم اعدام فقط نیروهای کمونیست و رادیکال نیستند، بل در کنار آن ها بسیاری از نیروها و احزاب و دولت های ارتجاعی نیز در حرف و عمل خواهان اجرای حکم اعدام هستند. به همین اعتبار با منطق داوری ایشان می توان گفت، کمونیست ها ی موافق اعدام نیز پشت همین شعار با ارتجاعی ترین حکومت ها هم صدا شده اند.
ایشان در بخشی دیگر از نوشته ی خود می گوید: « اما در اين ميان مردم چه مى گويند؟ آنها چه مى خواهند؟ هر كسى كه اندكى با خواسته هاى مردم آشنا باشد بخوبى مى بيند كه مردم خواهان مجازات كسانى هستند كه آنها را بخاك و خون كشيدند... مردم بوضوح از اين رژيم و تمام سرانش متنفرند و كوچكترين احساس عذاب وجدانى از بدرك واصل شدن آنها ندارند.» در این که مردم از تمامی عوامل و سران رژیم متنفرند و خواهان بدرک واصل کردن آن ها هستند شکی نیست. پرسش اما این است که آیا می توان تعیین نظام حقوقی و جزایی جامعه را تابع میل و خواست مردم کرد؟ اکثریت مردم ایران نه فقط خواهان اعدام جانیان سیاسی، بل خواهان اعدام مجرمان و تبه کاران غیر سیاسی نیز هستند. شما فکر می کنید چند درصد از مردم ایران حق رابطه ی آزادانه و داوطلبانه ی جنسی دختران و پسران شانزده ساله را خواهند پذیرفت. در نتیجه نمی توان با استناد به این استدلال که مردم خواهان اعدام سران نظام هستند، از مجازات اعدام دفاع کرد. زیرا آن چه که مردم می خواهند، همواره قابل دفاع نیست. نکته ی مهم تر آن که اصل راهنمای تعیین و تعریف نظام حقوقی و جزایی، اجرای عدالت و استیفای حق مردم است نه خشم و انتقام. در این که تمامی سران و عوامل جنایت پیشه ی جمهوری اسلامی باید محکمه و مجازات شوند شکی نیست، من درباره ی جانیان سیاسی با اصل ببخش و فراموش نکن موافق نیستم.
رفیق سربلند ذیل تیتر نقاط ضعف مدافعین لغو حکم اعدام می گوید: « اينان در بحث هاى خود ضعف هاى بزرگى دارند كه آنها را پشت يكسرى شعارهاى حقوق بشرى پنهان مى كنند. مى گويند اعدام غير انسانى است. اما اگر از آنها سئوال شود كه با خامنه اى چه خواهيد كرد جوابى خواهند داد بمراتب غير انسانى تر. مى گويند در قفس باغ وحش خواهيم انداخت! آنقدر تف خواهيم كرد تا بميرند! به كار اجبارى واخواهيم داشت مثلا برايمان راه اهن بكشند! تا آخر عمر در زندان خواهند بود!» رفیق سربلند با اختراع و تراشیدن مجازات هایی چون در قفس باغ وحش زندانی کردن و مرگ به وسیله ی تُف، و نسبت دادن این پاسخ ها به مخالفان حکم اعدام، کوشیده است اعدام را انسانی تر جلوه دهد. من نمی دانم ایشان این مجازات های غیر انسانی را چه گونه توانسته اختراع کند، اما می دانم که نسبت دادن آن به مخالفان حکم اعدام، جز بهتان و تهمت نامی ندارد.
پرسش دیگری که ایشان مطرح می کند این است که: « آنان نمى گويند در حين مبارزه چگونه مى توان با كسى كه قصد كشتنت را دارد روبرو شد؟» من نمی دانم پاسخ این موضوع چه ربطی به لغو حکم اعدام دارد. کشتن دشمن مسلح در میدان نبرد، با اعدام دشمنی که به دست شما اسیر شده است تفاوت بسیاری دارد.
رفیق سربلند سرانجام پس از این همه تاکید بر اجرای حکم اعدام در یکی از بندهای جمع بندی اش به این نتیجه می رسد که: « مبحث مجازات و اعدام بحثى بسيار پيچيده و تخصصى است كه بايد آيتم ها و فاكتور هاى زيادى را مد نظر قرار داد. از همين رو نمى توان از همين امروز حكمى كلى براى آن صادر كرد.» ایشان با پیچیده و تخصصی اعلام کردن مجازات اعدام، برای بقای مجازات اعدام می خواهند زمان بخرند.
http://agahbash.blogfa.com
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۷/۲۱

پارسا نیک جو / آیا اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است؟


نقدی بر مقاله ی مارکسیسم و اعدام

رفیق بهروز شادی مقدم، امسال نیز به مناسبت روز جهانی مبارزه علیه مجازات اعدام، با انتشار دوباره ی مقاله ی« مارکسیسم و اعدام» به دفاع مشروط از مجازات اعدام برخاسته است. وی بر این باور است که کمونیست ها ضمن آن که اصولا و بنا به عقاید شان مخالف مجازات اعدام هستند، اما « در مبارزه ی طبقاتی باید اولویت ها و تناقض ها را شناخت و برای پیشروی های بعدی از رومانتیسم انقلابی و احساساتی شدن های زودگذر فاصله گرفت. ما کمونیستیم و باید احیاگر بلشویسم باشیم. نباید تحت تاثیر فضا و جوسازی های روز قرار بگیریم و از روش ها و ابزارهایی که روزانه دشمنان بشریت بر علیه مردم استفاده می کنند و ما نیز در فردای مبارزه مان ممکن است به اَن ها متوسل شویم،دوری کنیم. مبارزه ی ما در آینده با زد و خورد ها و خونریزی هایی همراه خواهد بود. برای برتری بر دشمن و به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم اشکالی از مبارزه لازم است. اعدام شاید یکی از این شکل ها باشد.» نخستین خطای جدی و خطرناک رفیق شادی مقدم این است که می پندارد، کمونیست ها مجازند در صورت نیاز و ضرورت، از روش ها و ابزارهایی که روزانه دشمنان بشریت علیه مردم استفاده می کنند، آنان نیز از این روش ها و ابزارها علیه دشمنان بشریت استفاده کنند. می گویم این اندیشه خطرناک است زیرا بر پایه ی این درک می توان بنام طبقه ی کارگر و در دفاع از انقلاب سوسیالیستی هر جنایتی را توجیه کرد. شکنجه و تجاوز و پرونده سازی نیز از روش ها و ابزارهایی است که دشمنان بشریت علیه مردم از آن بهره می گیرند، بنابر منطق رفیق شادی مقدم، در صورت نیاز و ضرورت، کمونیست ها نیز می توانند از این ابزارها و روش های رایج برای سرکوب دشمنان بشریت بهره بگیرند. دومین خطای جدی و خطرناک رفیق شادی مقدم این است که می پندارد، اعدام شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی است؛ و مهم تر آن که ممکن است اعدام، یکی از اشکال لازم به سرانجام رساندن مبارزه ی طبقاتی و پیروزی سوسیالیسم باشد. شاید هیچ عبارتی بهتر از این گفته ی مارکس، بیگانگی و تناقض درک رفیق شادی مقدم با اندیشه ی سوسیالیستی را آشکار نکند. مارکس در مقاله ی مجازات اعدام نوشته است: « این چه جامعه ی رقت انگیزیست که برای دفاع از خود جز جلاد وسیله ای نمی یابد و تازه بخود جرات میدهد از طریق صدای "روزنامه مهم جهان" اعلام کند خشونت وی٬ یک قانون طبیعی است !» در همین مقاله مارکس در فرازی دیگر می گوید: « اگر نگوییم غیر ممکن، بسیار دشوار است در جامعه ای که به متمدن بودن خود افتخار می کند، اصلی را مستقر کنند که بر اساس آن، برحق بودن یا ثمر بخش بودن حکم اعدام پذیرفته شود.» رفیق شادی مقدم نه فقط، برحق بودن و ثمر بخش بودن مجازات اعدام را در جامعه ی سوسیالیستی اعلام می کند، بل با ارتقای آن به شکلی از مبارزه ی سوسیالیستی، آن را تطهیر و تقدیس می کند.
رفیق شادی مقدم در بخشی دیگر از مقاله ی خود نوشته است: « لنین در بکارگیری متدها و روش های غیر متعارف که در اصل با آَرمان و عقاید کمونیسم مغایرت داشت،بنابه ضرورت مبارزه و اصل را بر اولویت نهادن ها،بدون هیچ گونه واهمه و ترسی عمل می کرد. نمونه ی دیگری که به مراتب از مساله ی اعدام مهمتر است،سرکوب قیام ملوانان کرونشتات در سال1921 بود. قیام کنندگان که خواسته های سیاسی و دموکراتیک داشتند، در شرایط حساس اَن سال ها می رفتند به مشکلی دیگر برای حکومت شوروی تبدیل شوند. لنین و بلشویک ها این قیام را سرکوب کردند و لنین از خود و دولت شوراها بخاطر این عمل به عنوان سرکوبگران یاد می کند.» در جای دیگر نیز می گوید:« تهدید بورژواها و دیگران از طرف لنین در اَن زمان خلق الساعه نبوده و قطعا او تیر باران و اعدام را همانند شکل و وسیله ای در پیش برد امر مبارزه برای به سرانجام رساندن سوسیالیسم در اَن مقطع از همۀ روش های دیگر مناسب تر تشخیص داده بود.» این بخش از نوشته ی رفیق شادی مقدم نمونه ای از مصداق ذمّّ شبیه به مدح است. لنین شادی مقدم، فردی بوده است که بدون هیچ واهمه و ترسی، برای حفظ قدرت، بکارگیری هر متد و روش غیر متعارفی را که حتا با اصول و مبانی فکری اش مغایر بوده، جایز می دانسته است . به باور من مارکسیسم و بلشویسم با چنین مدافعانی نیازی به دشمن ندارد. من نمی دانم رفیق شادی مقدم با این درک وحشتناک از ماهیت و عملکرد دولت سوسیالیستی، چگونه می تواند به نقد ماهیت و عملکرد دولت های سرمایه داری بپردازد. مهم تر آن که چگونه با چنین درکی از مارکسیسم و بلشویسم توانسته به نقد و نفی ادعا های نادر احمدی بپردازد. کلام آخر آن که به باور من نوشته هایی از این دست، خواسته یا ناخواسته بخشی از ادبیات ضد سوسیالیستی محسوب می شوند.
http://agahbash.blogfa.com

[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۶/۵

پارسا نیک جو / کارگران در صحنه اند، غایب بزرگ طبقه ی کارگر است

جنبش سیاسی مردم در دو ماهه ی اخیر، با خلق و فعال کردن سپهر سیاست و بسط و تعمیق روزافزون خواسته های سیاسی، زمینه ساز شکل گیری چشم انداز های متنوعی شده است. از این رو هر گرایشی می کوشد تا با طرح افکنی های سیاسی- طبقاتی خود، سمت و سوی جنبش سیاسی مردم را متعین کند. در نتیجه از این پس، بیش از گذشته ما شاهد رویارویی و صف بندی گرایش های سیاسی- طبقاتی موجود در جنبش سیاسی مردم خواهیم بود. یکی از نیروها و گرایش هایی که می کوشند، جنبش سیاسی مردم را هر چه بیشتر تعمیق بخشیده و با فراتر رفتن از چشم انداز اصلاح نظام حاکم، کل نظام حاکم را بزیر کشند، نیرو ها و گرایش های چپ و کارگری اند. اینان نه فقط در پی تعمیق و گسترش جنبش و بزیر کشیدن نظام حاکم اند، بل در پی تأمین هژمونی طبقه ی کارگر و خیز برداشتن برای فراتر رفتن از نظم سرمایه اند. اینان بدرستی در نقد گرایش هایی که می کوشند جنبش سیاسی مردم را جنبش طبقه ی متوسط مدرن معرفی نمایند، از حضور کارگران و زحمت کشان در جنبش موجود سخن می گویند. به باور من حتا به اعتبار درکی گسترده از مفهوم کارگر، بخش زیادی از اقشاری که امروزه به عنوان طبقه ی متوسط مدرن معرفی می نمایند، یعنی اقشاری چون معلمان، پرستاران، پزشکان، کارمندان و... را باید بخشی از کارگران محسوب کرد. در نتیجه به هیچ وجه نمی توان از غیاب کارگران در جنبش سیاسی موجود سخن گفت. اما به باور من، ضمن پذیرش این حقیقت که کارگران در صحنه اند، باید به این حقیقت نیز اعتراف کرد که طبقه ی کارگر غایب بزرگ صحنه است. حضور کارگران در سپهر سیاست آن گاه تعیین کننده است که کارگران نه انفرادی و توده ای، بل به مثابه یک طبقه و یک گرایش مستقل و سازمان یافته در جنبش حضور داشته باشند. کارگران آن گاه به یک طبقه تبدیل می شوند که نه فقط در یک کارخانه و یک محل، بل سراسری، نه فقط علیه بورژوا، بل علیه کل بورژوا و دولت بورژوایی و شرایط بورژوایی تولید به مبارزه بپردازند. در چنین شرایطی است که پیکار طبقاتی کارگران به پیکاری سیاسی تبدیل می شود، و توده ی کارگر به طبقه ی کارگر تبدیل می شود. کارگران ایران هم اکنون پراکنده و سازمان نیافته هستند، پیکار آن ها هنوز کم و بیش محصور در کارخانه و علیه بورژواست. در نتیجه حضور انفرادی و توده ای کارگران تا به امروز در جنبش کنونی، به هیچ وجه نباید به معنای حضور طبقه ی کارگر تلقی شود. به باور من اما چنان چه جنبش سیاسی مردم، توسط اصلاح طلبان به سازش و یا توسط جناح حاکم به تسلیم کشانده نشود؛ نیروهای چپ و کارگری می توانند با تداوم و تعمیق جنبش کنونی، فرصتی خلق کنند که کارگران بر بستر آن به سازمان یابی نیروی خود پرداخته و با ابزار و اشکال ویژه و گوناگون مبارزه ی خود،در قامت یک طبقه، جنبش سیاسی کنونی را به جنبشی انقلابی و کارگری تبدیل کنند.
http://payanekar.blogspot.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۴/۳

پارسا نیک جو / عبدالله شهبازی؛ حامی دیروز احمدی نژاد، دوست امروز موسوی



براستی روزگار عجیبی است! یکی از عجایب این روزگار مواضع سیاسی عبدالله شهبازی و اعلام کناره گیری ایشان از ادامه ی همکاری با صدا و سیمای حکومت اسلامی است. عبدالله شهبازی نامی نا شناخته نیست. وی از توده ای هایی بوده که در زندان های حکومت اسلامی تواب شد و با پیوستن به پژوهش گران وزارت اطلاعات به یکی از تولید کننده گان و طراحان صنعت تهاجم فرهنگی و کاشفان توطئه های رنگارنگ کانون های قدرت صهیونیستی و امپریالیستی و بهائی های مخفی و علنی تبدیل شد. عبدالله شهبازی در سال هشت و چهار از رأی دهنده گان و مبلغان احمدی نژاد بود ، امروز اما ایشان در اعتراض به کودتای انتخاباتی احمدی نژاد و هم چنین در دفاع از رأی خود به موسوی به یکی از مخالفان احمدی نژاد تبدیل شده است. من در این مقاله می کوشم با مرور مواضع سیاسی ایشان در چهار سال گذشته، گزارش و تصویری از اندیشه و ادبیات سیاسی وی ارائه دهم. آن چه می خوانید بر گرفته از وبگاه ایشان به نام یادداشت های پراکنده http://www.shahbazi.org/blog/index.htm است. به باور من کم ترین چیزی که می توان درباره ی اندیشه و ادبیات سیاسی عبدالله شهبازی گفت، این است که اندیشه و ادبیات وی، پیوندی وثیق با اندیشه و ادبیات سیاسی احمدی نژاد ها دارد، حتا اکنون که معترض عمل کرد احمدی نژاد است.
عبدالله شهبازی در شنبه 4 تير 1384/ 25 ژوئن 2005، ساعت 2:30 صبح در وبگاه خویش در استقبال از پیروزی احمدی نژاد نوشت: « سرانجام احمدي‌نژاد پيروز شد و جامعه ايراني مرحله جديدي از تطور خود را آغاز کرد. من اين تحول را به فال نيک مي‌گيرم. اين تحول انتقال قدرت از يک نسل به نسل ديگر است و داراي پيامدهايي چنان عميق که مي‌توان آن را گونه‌اي از «انقلاب» شمرد. تحولي ناگزير که مي‌توانست خونين شود و مصائبي عظيم براي جامعه به ارمغان آورد.» وی در ادامه ی همین یادداشت می نویسد: « به من مي‌گويند که احمدي‌نژاد «هيولا»يي است که با حمايت «کانون‌هاي توطئه‌گر» آمده تا تحجر را بر ايران حاکم کند. به اين باور ندارم زيرا بسياري از حرف‌هايي را که درباره پيشينه و کارنامه احمدي‌نژاد، و فرايند برکشيده شدن او در ميان مردم، ساخته‌اند به يقين مي‌دانم که دروغ است.»
ایشان در یادداشت دوشنبه 30 خرداد 1384/ 20 ژوئن 2005، ساعت 4:15 صبح، با عنوان سونامی در کاست قدرت درباره ی آرا و پیام انتخابات سال هشت و چهار نوشته بود: « آراء بالاي احمدي‌نژاد، و حتي آراء قابل‌توجه کروبي، بيانگر رويکرد عميق بخش مهمي از جامعه ايراني به سياست‌هاي مُلهم از عدالت اجتماعي است. بيزاري مردم از تعميق فاصله طبقاتي، گسترش بي‌عدالتي، سوء مديريت و فساد دستگاه اداري و سيطره «طبقه جديد» (بورژوازي بوروکراتيک نوخاسته) مهم‌ترين پيام انتخابات اخير بود و به همين دليل بخش مهمي از مردم احمدي‌نژاد را برگزيدند. »
پس از گذشت چهار ماه ایشان در یادداشت سه‌شنبه 17 آبان 1384/ 8 نوامبر 2005، ساعت 2 صبح، از بیم و امید خود نسبت به دولت سوم تیر چنین نوشت: « اميد مي‌رفت که «پيام سوّم تير» به درستي شناخته شود و حرکتي نو در مسيري نو آغاز شود. ولي امروز، با چهره‌اي از «دولت سوّم تير» مواجهيم که نمي‌تواند مقبول رأي‌دهندگان به احمدي‌نژاد باشد؛ همانان که، با اميد به «تحول»، فردي کمتر شناخته شده يا ناشناخته را به حلقه حکومتگران و مديران تحميل کردند؛ حلقه‌اي که به سرعت به سمت تصلب و کاست‌گونه شدن پيش مي‌رفت. زمزمه‌هاي اين ناخشنودي ديري است که شنيده مي‌شود و اينک با انتشار نامه جمعي از فعالين ستادهاي انتخاباتي احمدي‌نژاد شکلي جدّي‌تر مي‌يابد.» ایشان در ادامه در همین یادداشت می نویسد: « احمدي‌نژاد مي‌توانست، و هنوز نيز مي‌تواند، جسورانه راه اعمال نفوذ لابي‌هاي شناخته شده قدرت را سد کند و «پيام سوّم تير» را در انتقال اهرم‌هاي دولتي از اين و آن لابي به لابي‌هاي رقيب تقليل ندهد. اگر چنين کند، او مي‌تواند همچنان نماد و پرچمدار تحولي ژرف و راستين باشد که نظام برخاسته از انقلاب شکوهمند اسلامي سخت نيازمند آن است.»
عبدالله شهبازی که از یهود ستیزان شهره ی ایرانی است، از اعلام تردید احمدی نژاد درباره ی جنایت و فاجعه ی هولوکاست بسیار شاد شد. وی در یادداشتی در تاریخ پنجشنبه اوّل دي 1384/ 22 دسامبر 2005، ساعت 2:15 صبح، با عنوان آزمون هولوکاست و تراژدي دمکراسي در جهان امروز ، نوشت: « خانم دبورا ليپشتات، مورخ سرشناس آمريکايي مبلغ هولوکاست، در وبلاگش مواضع دکتر احمدي‌نژاد در زمينه هولوکاست را پيگيرانه دنبال مي‌کند. اين خانم مورخ در يادداشت‌هاي 16 دسامبر 2005 مي‌نويسد: « بعضي مردم بمب‌هايي پرتاب مي‌کنند که خسارات عظيمي براي ديگران به بار مي‌آورد و ديگران کلماتي پرتاب مي‌کنند که سبب مي‌شود ديگران بمب بياندازند. اين است خطر اظهاراتي مانند سخنان احمدي‌نژاد». سخناني زشت‌تر از اين را از زبان يک مورخ نمي‌توان شنيد. اگر مقامات رسمي دولت اسرائيل يا ايالات متحده آمريکا يا بريتانيا چنين سخناني گفته بودند، که مي‌گويند، قابل هضم بود... خانم ليپشتات آزاد است که هر چه مي‌خواهد بنويسد ولي منتقدين از چنين آزادي برخوردار نيستند. و حتي اگر رئيس يک دولت، مانند دکتر احمدي‌نژاد، در اين زمينه ترديد کند، همين مورخ، در کنار نظاميان و سياستمداران افراطي جنگ‌طلب، خود را محق مي‌داند که کشور او را به «بمباران» تهديد کند. اين است تراژدي دمکراسي در جهان امروز.»
ایشان در پی پیروزی حماس در یادداشتی به تاریخ جمعه 7 بهمن 1384/ 27 ژانويه 2006، ساعت 3:45 صبح، با عنوان پیروزی حماس، رستاخیز خاورمیانه نوشت: « تحولات ماه‌هاي اخير در منطقه خاورميانه شگفتي‌برانگيز است. موفقيت دکتر احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌ جمهوري ايران، نتايج انتخابات عراق به سود شيعيان، و اينک پيروزي حماس. اين حوادث نامنتظر پيکره‌هاي تحولي عظيم را شکل مي‌دهد: رستاخيز خاورميانه- رستاخيزي که بر بنياد «بيداري اسلامي» استوار است.» وی در یادداشتی دیگر درباره ی پیروزی حزب الله لبنان نیز این گونه اظهار نظر می کند: « من، مانند ميليون‌ها ايراني ديگر، لحظه به لحظه ناظر تحولات شگرف لبنانم و براي پيروزي حزب‌الله و رهبر ارجمند آن، سيد حسن نصرالله عزيز، دعا مي‌کنم. امشب نيز، مانند هزاران تن ديگر، براي پيروزي ايشان سوره فتح را خواندم.»
عبدالله شهبازی در یادداشتی به تاریخ پنج‌شنبه 21 ارديبهشت 1385/ 11 مه 2006، يک بعد از ظهر، در نوشته ای با عنوان نامه ی احمدی نژاد به جرج بوش، نوشت: « نامه احمدي‌نژاد به جرج بوش اقدامي هوشمندانه بود که داراي پيامدهاي بزرگ است... لحن نامه ساده، مؤدبانه و بي‌تکلف است. از موضع هماردطلبي و ستيزه‌جويي سخن نمي‌گويد. خشن و دافعه‌برانگيز نيست. به عکس، رايحه صلح‌طلبي، دلسوزي براي بشريت و معنويت و خداجويي به شکلي صادقانه در آن موج مي‌زند. بنابراين، نامه مي‌تواند، و توانست، در محافل و انجمن‌هاي ضدجنگ و مسيحي تأثيرات ژرف بر جاي نهد... نامه احمدي‌نژاد به بوش تا حدود زيادي تبليغات نئوکان‌ها را خنثي کرده و تأمّل جدي را در قبال سياست‌هاي دولت بوش سبب شده است.»
عبدالله شهبازی در نوشته ای با عنوان نئوکان ها و تهاجم نظامی به ایران، در تاریخ سه‌شنبه 12 ارديبهشت 1385/ 2 مه 2006، ساعت 6 صبح، با تکیه به پژوهش ها و کشفیات خود درباره ی کوشش کانون های توطئه در تضعیف دولت احمدی نژاد می نویسد: « بخش ديگري از عمليات پنهان براي شروع حمله نظامي به ايران بايد در داخل ايران رقم خورد. مطلعيني مانند سيمور هرش از اوائل سال 2005 درباره شروع عمليات پنهان آمريکا در درون ايران سخن گفته‌‌اند. به گمان من، آمريکائيان در ايران داراي شبکه پنهان قابل‌اعتنايي نيستند. اين انگليسي‌ها و اسرائيلي‌ها هستند که، درست مانند سال‌هاي نهضت ملّي شدن صنعت نفت و کودتاي 28 مرداد 1332، در کسوت «پيمانکاران اطلاعاتي» شبکه‌ها و عوامل خود در داخل ايران را در اختيار آمريکائيان قرار داده‌اند؛ از اين طريق هم سود خود را مي‌برند و هم آمريکائيان را به دنبال خود مي‌کشند... در ماه‌هاي اخير چه حوادث مهم تشنج‌آميزي در درون کشور رخ داده است؟ در پشت اين حوادث ردپاي «عمليات پنهان» به روشني قابل رؤيت است. چرا در محرم امسال، يعني در اوّلين محرم دوران رياست‌جمهوري دکتر احمدي‌نژاد، به‌ناگاه قمه‌زني در مناطقي که در طول تاريخ خود فاقد چنين سنتي بودند به شکلي گسترده و سازمان‌يافته به راه مي‌افتد؟ چرا به‌ناگاه برخي تعرضات صورت مي‌گيرد که يکي از پيامدهاي مهم آن تضعيف پايگاه نظام در نواحي مرزي کردستان و لرستان است؟ شيوع «پديده بدحجابي» مسئله جديدي نيست. چرا درست در اين برهه حساس از تاريخ ايران اعتراض به آن به شکلي سازمان‌يافته اوج مي‌گيرد و تقابل ميان برخي از علما با رئيس‌جمهور را پديد مي‌آورد؟ چرا سخنان مشاور هنري رئيس‌جمهور، با هدف تشديد تعارض ميان تعدادي از علما با رئيس‌جمهور، به شکلي تحريک‌آميز نقل مي‌شود؟ آيا زمزمه جمع‌آوري قليان از اماکن عمومي تقابل بخش مهمي از جوانان و نوجوانان با نيروي انتظامي و نارضايتي آنان از دولت احمدي‌نژاد را در پي نخواهد داشت؟» شهبازی در تاریخ پنجشنبه 17 آبان 1385/ 9 نوامبر 2006، ساعت 11:30 بعد از ظهر، در یادداشتی با عنوان: « اقدام دکتر احمدي‌نژاد در بهم‌ريزي ساختار متصلب سازمان مديريت و برنامه‌ريزي قابل ستايش است» می نویسد: « اين اقدام به جسارت فوق‌العاده نياز داشت و احمدي‌نژاد نشان داد که از اين جسارت برخوردار است. اميد که با دقت و کار کارشناسي جدّي ساختاري جديد جايگزين ساختار گذشته شود... احمدي‌نژاد اوّلين رئيس دولت پس از انقلاب است که جسارت درافتادن با اين هيولاي ايران برباد ده را داشت و اين اقدام او قابل ستايش است. عبدالله شهبازی درباره ی بحران بازداشت ملوانان انگلیسی در یادداشتی به تاریخ شنبه 25 فروردين 1386/ 14 آوريل 2007، ساعت 1:30 بعد از ظهر، چنین نوشته است: « اين روزها، در ميان بخشي از نخبگان سياسي و فرهنگي، «گير دادن» به اقدامات دکتر احمدي‌نژاد، به هر بهانه‌اي، مُد روز شده است. آزادي 15 عضو نيروي دريايي انگليس از اين دست است... اقدام دکتر احمدي‌نژاد در آزادي ملوانان بازداشت شده بريتانيايي به موقع و هوشمندانه بود. احمدي‌نژاد نشان داد که با درايت و جسارتي فراتر از دو سلف خود، خاتمي و هاشمي، امواج تحميل شده را مهار مي‌کند؛ امواجي که گاه کيان مملکت را در معرض مخاطرات جدّي قرار مي‌دهد.»
ایشان در یادداشتی با عنوان: « برکناري پورمحمدي و آغاز تحولات ساختاري در سراسر کشور» در تاریخ جمعه 23 فروردين 1387/ 11 آوريل 2008، ساعت 2:30 بعد از ظهر، می نویسد: « سرانجام، برکناري مصطفي پورمحمدي از وزارت کشور قطعي و اعلام شد. اين حادثه‌اي ميمون در دولت دکتر احمدي‌نژاد است که بايد به فال نيک گرفت... در زمان انتخاب کابينه، احمدي‌نژاد با فشار شديد از سوي «کانون‌هاي قدرت» مواجه شد؛ کانون‌هايي که خواستار تداوم «وضع موجود» بودند؛ وضعي که با خواست عدالت‌طلبانه «جنبش سه تير» در تعارض فاحش بود. اين فشارها به‌ويژه بر وزارتخانه‌هاي «کليدي» تمرکز يافت که کانون‌هاي فوق، خواستار حفظ کنترل خود بر آن، چون گذشته، بودند. احمدي‌نژاد در برابر دو گزينه قرار گرفت: گزينه اوّل، مقاومت در برابر «کانون‌هاي قدرتمند قدرت» و خواست آن‌ها بود. اين گزينه مي‌توانست وي را در نخستين روزهاي دولتش با چالش‌هاي جدّي مواجه کند. دوّمين گزينه، تمکين موقت بود؛ راهي که مي‌توانست فرصت کافي را براي تثبيت «دولت سه تير» فراروي او قرار دهد. بدينسان، مصطفي پورمحمدي و محمدباقر ذوالقدر تصدي يکي از مهم‌ترين وزارتخانه‌هاي دولت را به دست گرفتند... بهرروي، پورمحمدي با رأي اعتماد ناچيز به وزارت کشور رسيد و در سه سال اخير توانست موانع جدّي در تحقق آرمان‌هاي «جنبش عدالت‌خواهانه» ايجاد کند... در سه سال اخير، به دليل تداوم روند گذشته در وزارت کشور، برخي استانداران، و به تبع ايشان مقامات محلي، به قدرت رسيدند که نه تنها با دولت احمدي‌نژاد هماهنگ نبودند بلکه گاه در مسير گسترش جنبش عدالت‌خواهي کارشکني‌هاي جدّي مي‌کردند. اينک زمان آن فرارسيده که نيروهايي توانمند، آگاه و جوان، چنان‌که شعار احمدي‌نژاد در انتخابات رياست‌جمهوري بود، پيام «جنبش سه تير» را به سراسر ايران منتقل کنند و راه را براي تحولات بنيادين عدالت‌خواهانه هموار نمايند. اين وظيفه‌اي دشوار است فراروي وزير کشور جديد.»
در تاریخ شنبه، 18 خرداد 1387/ 7 ژوئن 2008، ساعت 9:15 بعد از ظهر، ایشان در یادداشتی با عنوان جنبشی که ناگزیر بود، درباره ی افشا گری های عباس پالیزدار می نویسد: « دکتر عباس پاليزدار، دبیر کمیته تحقیق و تفحص از قوه قضائیه، در هفته‌هاي اخیر سیر و سفری تاریخی را آغاز کرده و سخنراني‌هاي افشا گرانه مهمی در مجامع دانشجويی برخی شهرها، از جمله تبریز و همدان و شیراز و اصفهان، ایراد نموده است. فیلم سخنرانی او در تالار دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه شیراز را ساعتي پیش دیدم. صادقانه سخن مي‌گفت و آگاهانه نوعی از شهادت یا «انتحار» را برگزیده بود. راهي را آغاز کرده که مي‌تواند سرآغاز حرکتی بزرگ باشد... برخلاف گفته مدعیان همدانی، ارتقاء جنبش عدالت‌خواهي به مرحله مقابله صريح و بي مجامله با کانون‌هاي فاسد و زراندوز قدرت ضرورت رشد و اعتلای انقلاب اسلامی و شرط بقا و تداوم نظام جمهوری اسلامی ایران است. اين جنبشي است ناگزير که بايد بسيار زودتر از اين آغاز مي‌شد. دير آغاز شد ولي بهرروي آغاز شد. زماني آغاز شد که دلسوختگان انقلاب و آرمان‌هاي خميني ديگر تاب شان به پايان رسيده بود. اینک، «صاحبان انقلاب»، طبق تعریفی که رهبری به دست داده‌اند، بر سر دو راهي سرنوشت سازي قرار دارند: حفظ و تداوم «وضع موجود» (status quo)، که لاجرم به تبدیل ایران به «جمهوري اسلامي پاکستان دوّم» خواهد انجاميد، يا «نوسازي جمهوري اسلامي». راهي جز انتخاب ميان اين دو گزينه نيست: مماشات با فساد نهادينه شده و فاسدان قدرتمند به بهانه «مصلحت نظام» يا مبارزه براي ريشه کن کردن آن و تحقق ارزش‌هاي انقلاب و آرمان‌هاي امام خميني (ره). به‌گفته شکسپير، «بودن يا نبودن؛ مسئله اين است. » اگر از شباهت این یادداشت، با گفته های احمدی نژاد در مناظره با موسوی شگفت زده شده اید، قدری تا قسمتی حق دارید.
در یادداشتی با عنوان تأملی در ماجرای کُردان، به تاریخ جمعه، 17 آبان 1387/ 7 نوامبر 2008، ساعت 10:30 بعد از ظهر، نوشته اند: « کساني که ساليان سال کردان را در مناصب عالي جاي داده بودند در جايگاه «قاضي بي‌طرف» نشستند و ذره‌اي به روي خود نياوردند که در پيامد «معامله» با احمدي‌نژاد، کردان را، به عنوان گزينه مورد قبول مجلس، به او تحميل کرده‌اند. در آن مقطع، گزينه مطلوب احمدي‌نژاد سردار سيد مهدي هاشمي (سرپرست پيشين وزارت کشور، فردي سليم‌النفس و کارآمد) بود نه کردان. آيا کساني که کردان را به احمدي‌نژاد تحميل کردند از ابتدا فرجام کار را مي‌ديدند؟ آيا معرفي يا اصرار بر وزارت کردان نقشه نبود؟ مهمات اين جنگ بزرگ تبليغاتي را چه کساني فراهم آوردند؟... ترديد ندارم که در پس «ماجراي کردان» دسيسه براي از ميان بردن بقاياي اقتدار و اعتبار احمدي‌نژاد، و پايان دادن به جنبش اصالت‌گرايانه و عدالت‌خواهانه‌اي که با صعود احمدي‌نژاد در 3 تير 1384 اوج گرفت، نهفته بود. اين جنبش اگر به ناکامي بينجامد، و گفتماني که احمدي‌نژاد سخنگوي آن شد ناکارآمد و فاقد برنامه و توان اداره کشور جلوه کند، تا مدت‌ها حاکميت اليگارشي را بر ايران تثبيت خواهد کرد. اين بار معلوم نيست واکنش مردم به حاکميت متصلب اليگارشيک چگونه خواهد بود: نوميدانه و مخرب يا آرمان‌گرايانه و سازنده؟... در واقع، آن کانون سياسي که آغازگر و آتش‌بيار «معرکه کردان» بود، تا از آب گل آلود ماهي بگيرد، تسخير مجدد سنگر از دست رفته وزارت کشور را جستجو مي‌کرد... سرانجام، سه روز پس از استيضاح و عزل کردان، روشن شد که در مسئله تعيين وزير کشور تعارض آراء فراوان است و کانوني که کردان را برکشيد و برانداخت نمي‌تواند به سادگي نامزد مطلوب خود را به کرسي نشاند. نه حيدر مصلحي، که صادق محصولي به عنوان سرپرست وزارت کشور و گزينه احتمالي براي معرفي به مجلس برگزيده شد... اگر اين تلاش به فرجام مطلوب نرسيد و صادق محصولي، يا فرد ديگري که برگزيده يا مطلوب کانون فوق نيست، در کسوت روحانيت يا غيرآن، از سوي احمدي‌نژاد به مجلس معرفي شد، بي‌ترديد، تخريب‌هاي شديد آغاز خواهد شد. سابقه تهاجم گسترده به محصولي در زمان معرفي او به عنوان وزير نفت، که به کناره‌گيري او و حفظ ساختار پيشين وزارت نفت انجاميد، مؤيد اين پيش‌بيني است... احمدي‌نژاد اگر بار ديگر وزارت کشور را به دست کساني بسپرد که با آرمان‌هاي جنبش اصالت‌گرايانه و عدالت‌خواهانه بيگانه‌اند، و حتي عليه آن مي‌کوشند، يکي از فاحش‌ترين خطاهاي سياسي دوران رياست‌جمهوري خود را مرتکب شده است. در انتخاب آخرين وزير کشور دولت احمدي‌نژاد بيش از هر زمان ديگر به درايت نياز است.» خوشبختانه صادق محصولی توانست به کرسی وزارت کشور تکیه زند . احمدی نژاد هم مرتکب فاحش ترین خطای سیاسی خود نشد، و به برکت درایت خود و رهنمود های شهبازی، توانست به کمک همین صادق محصولی دوباره رئیس جمهور شود.
عبدالله شهبازی برای نخستین بار در تاریخ دوشنبه 28 بهمن 1387/ 16 فوريه 2009، ساعت 8:30 بعد از ظهر، با نوشتن یادداشتی با عنوان میر حسین موسوی آن گونه که من شناختم، از علاقه و دوستی دیرین خود با موسوی سخن گفت. وی در بخشی از یادداشت خود نوشت: « به گمانم مهندس وارد صحنه انتخابات خواهد شد. از اين بابت نگرانم. نه از اين‌که مهندس رأي خواهد آورد يا نه. او به تکليف خود عمل مي‌کند. يقين دارم پيروزي يا شکست برايش مهم نيست. نگرانم از دو چيز: اوّل، از برخي کسان که از هم‌اکنون مي‌کوشند ميرحسين موسوي را به سود خود "مصادره" کنند؛ سنگ مهندس را به سينه مي‌زنند و با اعلام حمايت از ميرحسين طيفي گسترده از نسل جوان اصول‌گرا را از او دور مي‌کنند. اينان در پيرامون تمامي نامزدهاي اصلي رياست‌جمهوري گرد آمده‎ اند. اصل يکي است. پوشش‌ها فرق مي‌کند. در يک جا اصول‌گرايند در جاي ديگر اصلاح‌طلب. ولي معتقدم، شايد کساني پس از پيروزي فريب خورند و اين گونه افراد را برکشند ولي درايت و تجربه ميرحسين بيش از اينهاست. مهندس فريب نخواهد خورد. او، اگر پيروز شود، مي‌تواند با اتکا به نيروي عظيم مولود انقلاب بهترين کابينه‌ها را، چون زمان جنگ تحميلي، سامان دهد و مديريت کند. و نيز نگرانم از تخريب‌ها که از هم‌اکنون زمزمه آن آغاز شده و اگر ميرحسين رسماً وارد صحنه انتخابات شود اوج خواهد گرفت. مي‌توان نقد اصولي کرد ولي تخريب مهندس موسوي، اگر رخ دهد، يکي از نازيباترين پديده‌هاست. اگر سه تن را يادگار امام راحل بدانيم، قطعاً يکي ميرحسين موسوي است. اولي، مقام معظم رهبري است و دومي آيت الله هاشمي رفسنجاني. مهندس موسوي مورد علاقه و عنايت ويژه امام بود. هنوز فراموش نشده دوراني که امام با صراحت و قاطعيتي کم‌نظير از او حمايت مي‌کرد. و اگر قرار باشد به مديران پس از انقلاب نمره دهيم، من بالاترين نمره را به مهندس خواهم داد.»
شهبازی در تاریخ جمعه، 8 خرداد 1388/ 29 مه 2009، ساعت 9:30 بعد از ظهر، در یادداشتی با عنوان: تأملی درباره ی روش های نادرست در انتخابات، می نویسد: « با نزديک شدن به زمان انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري، شاهد تشديد رقابت‌ها و در اين ميان تلاش کساني براي تبديل «رقابت انتخاباتي» به «تعارض» و «ستيز» و «خصومت» هستيم. گاه سخناني شنيده مي‌شود که به شدت ناهنجار است. متأسفانه، برخي کسان فضاي انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري را با جنگ‌هاي حق و باطل در صدر اسلام اشتباه گرفته‌اند؛ در يکسو حق مطلق است و در سوي ديگر کفر مطلق. تشبيه رقباي انتخاباتي به طلحه و زبير و بالاتر از آن به «يزيد» از اين‌گونه است. اين افراد توجه نمي‌کنند که شوراي نگهبان از ميان داوطلبان کثير رياست‌جمهوري تنها چهار تن را «واجد شرايط» تشخيص داده است. به عبارت ديگر، اين چهار تن عصاره نخبگان سياسي جمهوري اسلامي ايران يا برترين آن‌ها، در ميان کساني که داوطلب رياست‌جمهوري بوده‌اند، تلقي شده‌اند. فرض کنيم در حادثه‌اي شوم و غيرقابل پيش‌بيني يکي از اين چهار تن، که رئيس‌جمهور بعدي است، ناگهان از ميان برود. چه کسي بايد جايگزين او شود؟ دو قطبي کردن جامعه و بالاتر از آن تلاش براي تبديل «رقابت سياسي» به «ستيز» داراي پيامدهاي خطرناک است و قطعاً به مصلحت انقلاب و نظام جمهوري اسلامي ايران نيست. کساني که در اين راه کوشيده و مي‌کوشند، در بهترين ارزيابي، ارزش‌هاي بنيادين انقلاب و سيره امام راحل و رهبري معظم انقلاب را به‌کلي از ياد برده‌اند. » این یادداشت را می توان سرآغاز فاصله گرفتن وی از احمدی نژاد تلقی کرد. البته هنوز احمدی نژاد را یکی از چهار عصاره ی نخبه گان سیاسی جمهوری اسلامی می پندارد که اگر گرفتار حادثه ای شوم شود جایگزینی برای آن یافت نمی شود.
عبدالله شهبازی در یادداشتی که به تاریخ پنجشنبه 14 خرداد 1388/ 4 ژوئن 2009، ساعت 4 صبح، با عنوان، احمدي‌نژاد: کودتاي انتخاباتي يا انتحار سياسي؟ نوشت، به طور کامل از صف حامیان احمدی نژاد بُرید و به صف حامیان موسوی پیوست. وی در بخشی از یادداشت خود نوشته است: « احمدي‌نژاد با هدف و تاکتيک‌هاي به دقت طراحي شده وارد مناظره شده بود. منتزع کردن شخصيت مهندس موسوي، با تأکيدهاي مکرر، و البته تحقيرآميز، دال بر اين‌که «من به شما علاقه دارم»، و جلوه دادن مهندس به عنوان «آلت دست» شبکه‌اي که هاشمي رفسنجاني اداره مي‌کند، ترجيع‌بندي بود که احمدي‌نژاد تکرار مي‌کرد. احمدي‌نژاد عصبي نبود؛ آگاهانه به دنبال ايجاد «موج» بود. او براي نخستين بار، تهديدي را که در چهار سال اخير بارها تکرار کرده بود، عملي کرد و از فساد مالي فرزندان هاشمي رفسنجاني و پرونده «استات اويل» و زمين‌خواري‌هاي کلان مديران بلندپايه دولت‌هاي هاشمي و خاتمي و حتي فساد ناطق نوري، رئيس بازرسي دفتر رهبري، سخن گفت؛ سخناني که همگان را مبهوت کرد. مهندس، در مقابل، متين بود. او، که در تبيين تناقضات رفتار حکومتي احمدي‌نژاد، و فاصله ژرف «شعار» تا «عمل» او، تسلط خود را بر جزئيات نشان داد، مثلاً در مورد انتصاب کساني چون علي کردان و اسفنديار رحيم مشايي و صادق محصولي، توانست اين موج سنگين تهاجمي را دفع کند و بيننده بپذيرد که عملکرد يا فساد مديران دولت‌هاي هاشمي يا خاتمي به ميرحسين موسوي ربطي ندارد... تصوّر مي‌کنم، احمدي‌نژاد مي‌دانست بازنده انتخابات است و به «قمار مرگ و زندگي» دست زد. او در انتخابات پيشين، با مطرح کردن مفاسدي که مردم مي‌ديدند و از آن رنج مي‌بردند، و با تأکيد بر حاکميت اليگارشيک مديران عالي‌رتبه و اقتدار کانون‌هاي «مافيايي» قدرت، توانست آراء مردم را جلب کند. رقيب او، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، نماد اين کانون‌ها شناخته مي‌شد. ولي، احمدي‌نژاد در چهار سال گذشته هيچگاه نخواست با برنامه و انديشه به مبارزه با اين کانون‌ها دست زند. در چهار سال اخير بسياري از مردم دريافتند که احمدي‌نژاد به دنبال تحقق وعده‌هاي انتخاباتي خود نيست و سخنان او فقط «شعار» است. انتخاب تعدادي نه چندان اندک از وزيران و مديران بي‌کفايت، و حتي آلوده و بدنام، محبوبيت او را به شدت کاهش داد... احمدي‌نژاد آگاهانه، و با سازماندهي و برنامه‌ريزي، به عرصه مناظره مرگ و زندگي وارد شد؛ او با اين هدف به ميدان آمد که از طريق «افشاگري» به «کودتاي تبليغاتي- انتخاباتي» دست زند؛ با اين تصوّر که «مردم» در حمايتش به خيابان‌ها خواهند ريخت و براي دوّمين بار، و اين بار با اقتدار کامل، رئيس‌جمهور آينده ايران خواهد بود. اين تقريباً مشابه با همان روشي است که هيتلر، و حزب ناسيونال سوسياليست آلمان، در دهه 1930 ميلادي قدرت را به دست گرفت. کساني که از چندي پيش انتخابات دهم را با جنگ‌هاي صدر اسلام و رقباي احمدي‌نژاد را با طلحه و زبير و حتي يزيد مقايسه مي‌کردند، مقدمات اين برنامه را فراهم مي‌آوردند. اين سناريو نمي‌تواند از سوي برخي محافل مشکوک هدايت و پشتيباني نشده باشد؛ کانون‌هايي که سال‌هاست، با بهره‌گيري از نيروهاي افراطي جوان و آرمان‌گرا، سناريوي تشديد تعارضات سياسي و ايجاد جنگ داخلي و از اين طريق فروپاشيدن نظام جمهوري اسلامي ايران را دنبال مي‌کنند. ولي احمدي‌نژاد، و محافل پشتيبان او، در محاسبه خود اشتباهي بزرگ و تاريخي مرتکب شدند. پرخاشگري غيراخلاقي، و آشنايي قاطبه مردم با سوء‌مديريت چهار ساله دولت احمدي‌نژاد و بي‌اعتمادي به شعارهاي «پوپوليستي» او، در مصاف با متانت و صداقت و سلامت ميرحسين موسوي، و خاطره نوستالژيک مديريت توانمند او در دوران هشت ساله جنگ، «انتحار سياسي» را براي احمدي‌نژاد، و حاميان او، رقم خواهد زد. به گمان من، احمدي‌نژاد، حتي اگر در کسب آراء مردم موفق شود، رئيس‌جمهور نخواهد ماند. بسيار بعيد مي‌دانم نهادهاي عالي و نظارتي جمهوري اسلامي ايران تداوم حضور او را بپذيرند. از امروز در سراسر ايران غوغايي به پا خواهد شد. احمدي‌نژاد آغازگر موجي عجيب شد که فرجام و هزينه آن مبهم است. او، به گونه‌اي ناگهاني و غيرقابل انتظار، تعارضات سياسي درون نظام جمهوري اسلامي ايران را به رويارويي مستقيم و «ستيز» (آنتاگونيسم) بدل کرد.» باز بگویید روزگار غریبی نیست، روزگاری که پژوهش گر تاریخ آن از یاد می برد که خود به احمدی نژاد رهنمود می داد که مرحله مقابله صريح و بي مجامله با کانون‌هاي فاسد و زر اندوز قدرت، فرا رسیده است. نویسنده ای که از عباس پالیزدار ستایش می کرد که آگاهانه نوعي از شهادت يا «انتحار» را برگزيده است. نویسنده ای که تحمیل کُردان را به احمدی نژاد افشا می کرد، و از برگزیدن صادق محصولی به عنوان گزینه ی مناسب وزیر کشور شادمان بود و نگران حمله به وی بود. حالا همین نویسنده به تمام رهنمودهای خود پشت می کند.
ایشان در نوشته ای با عنوان چرا به میر حسین موسوی رأی می دهم؟ چرا به احمدی نژاد رأی نمی دهم؟ نوشته است: « به ميرحسين موسوي رأي مي‌دهم زيرا او را شايسته‌ترين دولتمرد تاريخ سي ساله جمهوري اسلامي ايران، دولتمرد محبوب و مورد حمايت و علاقه خاص امام خميني (ره) و مدير توانمند کشور در دوران جنگ هشت ساله تحميلي، مي‌دانم. به ميرحسين موسوي رأي مي‌دهم زيرا او را تنها کسي مي‌دانم که مي‌تواند به وضع اسفناک کنوني پايان دهد. ميرحسين موسوي، اکنون، بيست سال پس از پايان دوره هشت ساله صدارتش (1360- 1368)، انبوهي دانش و تجربه اندوخته که او را در مقامي بس فراتر از آن زمان جاي مي‌دهد.»
شهبازی در یادداشتی با عنوان کناره‌گيري احمدي‌نژاد تنها گزينه‌اي است که مي‌تواند مانع از تشديد تنش‌ها شود!، در تاریخ چهارشنبه 20 خرداد 1388/ 10 ژوئن 2009، ساعت 3:30 بعد از ظهر، نوشته است: « احمدي‌نژاد به شکلي مدهش سقوط کرد. او نه تنها خود نابود شد بلکه اين خدمت را به جامعه ايراني کرد که به همراه خود برخي چهره‌هاي اصلي يکي از مرموزترين و مقتدرترين کانون‌هاي سياسي پنهان، و به شدت مؤثر در حوادث سي ساله اخير، را نيز ساقط کند. اين افراد سرنوشت خود را با سرنوشت احمدي‌نژاد پيوند زده و در چشم‌انداز حکومت اقتدارگرايانه خويش را مي‌ديدند که نهاد رهبري تابعي از آنان خواهد بود. اين کانون اينک از مقابله با «انقلاب مخملي» سخن مي‌گويد و با آخرين تير ترکش خود مي‌کوشد رهبري انقلاب و سپاه پاسداران انقلاب را به عرصه منازعاتي که خود آفريده، به سود خود، وارد کند.» بی شک حالا پژوهش گر نکته سنج ما باید پس از شنیدن سخنان رهبر و موضع گیری سپاه و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی متوجه شده باشد که بازی گردان این صحنه همین عوامل بوده اند. در ضمن فراموش نکنید که ایشان دوازده روز پیش از این بر این باور بود که احمدی نژاد یکی از عصاره های نخبه گان اسلامی است، که با از دست دادن وی نمی توان برای ایشان جایگزینی یافت.
عبدالله شهبازی در آخرین یادداشت منتشر شده ی خود به تاریخ پنجشنبه 28 خرداد 1388، 18 ژوئن 2009، ساعت 4:30 بعد از ظهر، با عنوان نامه به برادرم آقای حداد عادل، شیاطین همه جا هستند! نوشته است: « برادرم، آقاي حداد! ... شما خوب مي‌دانيد که مهندس اصول‌گرايي واقعي است و سخت پايبند به اصول و ارزش‌هاي امام راحل و انقلاب؛... خوب مي‌دانيد که مهندس در مسائل توسعه داخلي و سياست خارجي بسيار اصول‌گرا است؛ بدان معنا که اصيل و بومي و اسلامي و ايراني مي‌انديشد و شايد تنها تمايزش با برخي اصول‌گرايان راستين اعتقادش به تضارب آراء و تکثر سياسي و فرهنگي، و در يک کلام پلوراليسم، باشد... هرروي، «بزرگان آن قوم» به مهندس اهانت‌ها کردند. منظورم همان کسان است که در دوره هشت ساله رياست‌جمهوري آقاي خاتمي در سياست و مطبوعات و اقتصاد يکه‌تاز بودند و هيچگاه به مهندس نظر خوش نداشتند. مهندس آن زمان نيز، چون امروز، پايبند به اصول و به اين دليل مظلوم بود. زماني که کار از کار گذشت و آقاي خاتمي، به دليل اعلام ورود غيرمنتظره مهندس، انصراف داد، به‌ناچار هجوم آوردند و مهندس را در محاصره گرفتند. من با نگراني اين تحول را رصد مي‌کردم. مي‌ديدم که چگونه سايت‌هاي حامي مهندس موسوي به سرعت ايجاد مي‌شود و يا به دست اينان مي‌افتد. با نگراني مي‌ديدم که چگونه، به سان بيلبوردهاي تبليغاتي، نام‌هاي خود را بر سايت‌هاي هوادار مهندس حک مي‌کنند. نگران بودم که مهندس را به سود خود مصادره کنند و نگراني‌ام را در مصاحبه با وبگاه «تدبير» منعکس کردم. کار ديگري از دستم ساخته نبود. متأسفانه، شاهد بودم که در حلقه اصلي ستاد مهندس آن شم سياسي و اطلاعاتي قوي وجود ندارد که به ترکيب و آرايش سياسي هواداران مهندس سامان دهد و تعادلي ميان جناح‌هاي مختلف ايجاد کند. اين حلقه بايد تبليغات را به گونه‌اي هدايت مي‌کرد که مهندس به نماد يک محفل معين و شناخته شده بدل نشود... متاسفانه، آن‌چه نگرانش بودم رخ داد. مي‌خواستند انتخابات را دوقطبي کنند که کردند. با حضور فعال خود در سايت‌ها و رسانه‌هاي حامي مهندس موسوي نگراني را در شما، و امثال شما، دامن زدند... بيش از ده سال است، از زمان حادثه شوم «قتل‌هاي زنجيره‌اي» در آذر 1377 و فاجعه کوي دانشگاه در تير 1378، با دقت تحولات را دنبال مي‌کنم. در اين ده ساله شاهد تکوين سناريويي هستم که دو قطبي کردن جامعه ايران و از اين طريق فروپاشيدن نظام و حتي تجزيه کشور را هدف گرفته است. ده سال است با رنج نظاره‌گر چينش گام به‌گام مهره‌ها و محاصره اطلاعاتي در اين روي سکه هستم. مي‌بينم و هشدار مي‌دهم. سال‌هاست درباره شبکه «يهوديان مخفي» و «بهائيان مخفي» مي‌نويسم و مي‌گويم. کسي توجه نمي‌کند.... به دستگيري‌هاي اخير توجه و در آن تعمق کنيد. برخي «آقايان» را «دوستان‌شان» دستگير مي‌کنند و سپس همان بي. بي. سي.، که به عملکرد آن، به درستي، بسيار حساس هستيد، اخبار اين دستگيري‌ها را بزرگ مي‌کند. به اين ترتيب، «ليدر»هاي آينده را مي‌سازند. چرا به اين ترفندها توجه نمي‌کنيد؟ بعيد است از شما!... من شهادت مي‌دهم که «کودتاي انتخاباتي» شد. اگر صداقت و سلامت مرا قبول داريد بپذيريد. تمامي کارنامه علمي و پژوهشي و سياسي خود را در گرو اين داوري مي‌گذارم... به خداوندي خدا، ميرحسين موسوي رئيس‌جمهوري بهتر براي اين نظام است؛ پاسداري امين‌تر براي ميراث امام راحل و قانون اساسي است. احمدي‌نژاد قابل اعتماد نيست. او معلوم نيست فردا با قانون اساسي و ايران اسلامي چه مي‌کند. اگر امروز آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و مهندس ميرحسين موسوي را از ميدان به در کند، فردا معلوم نيست با ديگران چه خواهد کرد. من تاريخ خوانده‌ام و شما نيز خوانده‌ايد. به تاريخ آلمان دهه 1930 رجوع کنيد و ببينيد گام به گام چه رخ داد... از سال 1372، در نوشتار و مصاحبه‌هايم منتقد جدّي سياست‌هاي توسعه آقاي هاشمي رفسنجاني بوده ‎ام. مي‌دانم اين سياست‌ها مورد قبول ميرحسين موسوي نيز نبود. من، مانند بسياري از مردم، به شايعات گسترده درباره «فساد خاندان هاشمي» باور کردم. اکنون به اين نتيجه رسيده‌ام، که به فرض صحت اين شايعات، فساد مالي در همه جا مي‌تواند باشد ولي مخاطرات و زيان‌هاي آن براي جامعه ايران بسيار کمتر از وضع کنوني است. ايران به شخصيت سياسي چون هاشمي نياز دارد و من متأسفم از کساني که جايگاه برجسته هاشمي، به عنوان عامل تعادل‌بخش سياست ايران امروز، را ناديده گرفتند و با روش‌هاي غيراخلاقي و از مجاري غيرقانوني در راه تخريب او کوشيدند.» من نمی دانم که واکنش برادر ایشان، حداد عادل به این مقاله ی پژوهشی- کاربردی چه بوده است. ولی من به عنوان یک خواننده فهمیدم که این بار کار کار انگلیسی ها نیست، بل به گفته ی ایشان کار کار صهیونیست های مخفی و بهایی های مخفی است. هم چنین فهمیدم که مهندس موسوی را نیز مشارکتی ها و ملی- مذهبی ها و مجاهدین انقلاب اسلامی و کارگزاران دوره کرده اند، اما ایشان فریب آن ها را نخواهد خورد. در ضمن دوره کننده گان موسوی هی خودشان را به زندان می اندازند و هی آزاد می کنند، تا رهبر شوند. فاسد بودن رفسنجانی و خانوده اش هم شایعه بوده، تازه اگر شایعه هم نباشد ایشان حتا با فرض فاسد بودن عامل تعادل بخش سیاست امروز ایران هستند. من به سهم خود از روشنگری ها ی ایشان بسیار سپاس گزارم.
http://payanekar.blogspot.com/
parsanikjoo@gmail.com
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۳/۲۹

پارسا نیک جو / با پرچم و افق خود به خیابان بیایید!

اگر اصلاح طلبان دوم خردادی پس از گذشت یک دهه به این نتیجه رسیدند که اصلاحات مُرد. اصلاح طلبان بیست و دوم خردادی پس از گذشت کمتر از بیست و چهار ساعت به این نتیجه رسیدند که راه تغییر از صندوق های رأی نمی گذرد ( ابطحی). البته نباید از یاد بُرد که این ترکیدن زود هنگام حباب اصلاح طلبی، نه نتیجه ی فرو ریزی توهمات صندوق رأی طلبی، بل نتیجه ی شوک ناشی از به اصطلاح کودتای انتخاباتی جناح هار رژیم بوده است. به همین علت است که اصلاح طلبان به رغم هراس سیاسی به ناچار به بازی کردن با کارت آتش سیاست خیابانی تن سپردند. بر همین پایه اصلاح طلبان خواهان حضور مهار شده ی رأی دهنده گان در خیابان ها شده اند؛ آن ها بخوبی دریافته اند که در شرایط فعلی تنها راه دست یابی آنان به پُست ریاست جمهوری، از برپایی صندوق های رأی بعدی که امیدوارند با حضور رأی دهنده گان در خیابان ها به ولی وقیح تحمیل کنند بدست خواهد آمد. اصلاح طلبان از رأی دهنده گان می خواهند با حضور مسالمت آمیز و قانونی خود در پشت بام و خیابان ها و با سر دادن شعارهایی مانند: مرگ بر دیکتاتور، الله اکبر، رأی من کجاست؟ میر حسین یا حسین، آنان را به قدرت برگردانند. نیروهای سرکوبگر ولایت وقیح نیز برای تثبیت کودتای انتخاباتی، وحشیانه به صفوف معترضان حمله می کنند و آنان را غرق در خون می کنند.

بسیاری با نه گفتن به سیاست و کنش تحریم فعال، با امید به تغییر از راه صندوق های رأی، با حضور گسترده و رأی اعتراضی خود، آتش جدال درونی جناح های حاکم را شعله ور تر و تنور نمایش انتخاباتی را سوزان تر کردند. پس از کودتای انتخاباتی نیز با حضور گسترده ی خیابانی خود تا بدین جا از سویی نقشه های کودتاگران را نقش بر آب کرده اند، و از سوی دیگر امید برگشت به قدرت را در دل اصلاح طلبان زنده نگهداشته اند. به عبارت دیگر تا بدین جا توده ی میلیونی با رأی اعتراضی در صندوق های رأی و حضور اعتراضی خود در خیابان ها، کما بیش در زمین نظام حاکم و افق جناح اصلاح طلب آن به اعتراض پرداخته است. به باور من بازی کردن در این زمین، توده ی میلیونی را زمین گیر کرده و به زمین خواهد زد. همان گونه که چشم دوختن به افق اصلاح طلبان، توده ی میلیونی را نزدیک بین و کور خواهد کرد. بر این پایه برای به پیش رفتن باید زمین پیکار و افق پیکار خود را دگرگون کرد. نباید خون خود را نثار برافراشتن پرچم سبز اصلاح طلبان و شعار رأی من کجاست کرد. نباید با سکوت، فریاد خود را در گلو خفه کرد. نباید افق مطالبات خود را محدود و اسیر برگزاری انتخابات مجدد کرد. مسجد و تکیه و مصلا، فضای سرکوب و تحمیق است؛ نباید از خیابان به مسجد و مصلا پای گذاشت. نباید به اصلاح طلبان اجازه و فرصت دهیم که حضور میلیونی ما را به سپر پیش روی خود تبدیل کنند. حال که به خیابان ها آمده ایم باید پرچم مستقل خود را بر افرازیم، شعارهای مستقل خود را فریاد زنیم. در راه پیمایی ها می توانیم با پلاکاردهایی که بر آن ها شعارهای خود ما نقش بسته است شرکت کنیم. شعارهایی مانند آزادی و برابری، آزادی تمام زندانیان سیاسی، تشکل مستقل حق ماست، آزادی بی قید و شرط سیاسی خواست ماست،انتخاب پوشش حق ماست، رفع تبعیض جنسی خواست ماست، جمهوری خون و وحشت نمی خواهیم، آمران و عاملان سرکوب و کشتار محکمه باید گردند، اعتصاب، تحصن، راه پیمایی حق ماست، دستمزد یک میلیون تومانی حداقل خواست ماست و ... با همه گانی کردن این شعارها می توان وارد زمین پیکار خود شد. با وارد شدن به زمین پیکار خود می توانیم افق سیاسی جنبش های طبقاتی- اجتماعی خود را تحقق بخشیم.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۱/۶

پارسا نیک جو / نبردهای هژمونیک

درآمد - سوسیالیسم خواه به مثابه آرمانی معطوف به برابری، هم‌بستگی، آزادی و رهایی انسان‌ ها، خواه به مثابه جنبش اردوی ضد سرمایه داری طبقه ‌ی کارگر، خواه به مثابه علم شرایط خود رهانی و خود حکومتی اردوی ضد سرمایه داری طبقه ‌ی کارگر و خواه به مثابه برنامه‌ ای اجتماعی و الگویی تمدنی برای ساختن جامعه‌ و انسانی رها از سلطه و تبعیض؛ از ابتدای شکل گیری اش تا کنون در عرصه ‌ی پیکار طبقاتی با چالش ‌های گوناگونی روبرو بوده است.
اما شاید به جرات بتوان گفت همواره یکی از حیاتی ‌ترین چالش‌ های پیشاروی سوسیالیسم، پیکار برای رهایی سوسیالیسم ازگرایش‌ ها و روایت‌ های سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی بوده است. به عبارت دیگر سوسیالیسم ِرهایی بخش ِاردوی ِکارگران، خود همواره نیازمند رهایی سوسیالیستی بوده و هست. درنتیجه ترسیم سیمای سوسیالیسم هم‌واره در گرو نقد رادیکال و گسست قاطع از پراتیک، سبک کار و تصورات ِایده‌ ئولوژیک ِ سوسیالیسم‌ بورژوایی و خرده بورژوایی بوده و خواهد بود. البته نباید از یاد برد که ترسیم سیمای سوسیالیسم همواره امری پراتیکی، انضمامی و سیاسی است، نه امری ذهنی، انتزاعی و ایده‌ ئولوژیک. به عبارت دیگر سیمای سوسیالیسم را باید در هزارتوی پیکار طبقاتی و از موضع و موقعیت اردوی ضد سرمایه داری طبقه‌ی کارگر تعریف و متعین کرد. در نتیجه نقد ونفی سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی در گرو متعین کردن سوسیالیسم کارگری، به مثابه یک نیروی اجتماعی و گرایشی هژمونیک در جامعه است. به ویژه در شرایط کنونی این امر بیش از پیش ضرورتی حیاتی یافته است. چرا که از یک سو حاکمان در گرداب و بحران فروپاشی در حال دست و پا زدن هستند، و از سوی دیگر در صف نیروهای اپوزیسیون، شاهد اوج گیری نبرد های هژمونیک هستیم. بنابر این دیگر دوران تسلط تکثر باوری نولیبرالیستی و نسبی باوری نهیلیستی به سر آمده است. در چنین شرایطی دیگر نمی توان فقط برای آن چه که نمی خواهیم بجنگیم، بل باید از همین امروز برای آن چه که می خواهیم نیز بجنگیم. در شرایط کنونی باید پیکار انقلابی را در دو عرصه ی جاری پیکار طبقاتی، یعنی عرصه ی نبرد با حاکمان و عرصه نبرد با نیروها و بازیگران هژمونیک، همزمان و توامان پیش برد. بی توجهی به مسائل و تکالیف نبرد هژمونیک، جنبش کارگری و سوسیالیسم کارگری را به نیروی فشار و اهرم قدرت گیری سایر نیروها تبدیل می کند. نبرد هژمونیک: سوسیالیسم بورژوایی و خرده بورژوایی
در این حقیقت که کارگران، نیروی اصلی پیکار سیاسی در جامعه ی ایران هستند، کمتر کسی تردید دارد. به همین علت است که تمامی نیروی های موجود در فضای سیاسی ایران، برای اعمال هژمونی خود می کوشند به هر نحو ممکن به درون کارگران نفوذ کرده و نیروی سرنوشت ساز آن را حول افق و پرچم خود سازمان داده و با اتکا به نیروی آن، آینده را از آن خود سازند. در نتیجه در شرایط کنونی، سخن گفتن از نقش اصلی توده ی کارگر، تلاش برای سازمان یابی و به میدان کشاندن نیروی آن، به خواست مشترک و عرصه ی رقابت نیروهای سیاسی تبدیل شده است. همین جا باید یادآوری کنم که درسایه ی اتخاذ همین تاکتیک های به ظاهر کارگری، بسیاری از نیروها و جریان های سیاسی توانسته اند افق بورژوایی خود را کارگری جلوه دهند. یکی از نخستین تکالیف پیشاروی فعالان سوسیالیسم کارگری افشا و منزوی ساختن همین افق های بورژوایی و خرده بورژوایی در صفوف جنبش کارگری است. امری که پیش برد آن در گرو سازمان دهی پیکار سیاسی- ایده ئولوژیک، علیه مواضع و چشم انداز گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی، و هم چنین یاری رسانی به خودآگاهی و سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران است. گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی سوسیالیستی، کارگران را در قامت نیروی اصلی می ستایند، اما از تبدیل شدن وی به طبقه و نیروی هژمونیک می هراسند. آنان از رها کردن توده ی کارگر سخن می گویند، اما کابوس رهایی طبقه ی کارگر به دست خود، خواب خوش را از چشمان نگران آنان می رباید. رادیکال ترین آن ها از حکومتی برای کارگران سخن می گویند، اما از طرح ایده ی خود حکومتی کارگران و تدارک حکومتی از کارگران اجتناب می کنند. آنان از ضرورت سازمان یابی کارگران سخن می گویند، اما افق سازمان یابی کارگران را یا اسیر تشکل های صنفی- بوروکراتیک می سازند یا اسیر فرقه های ایده ئولوژیک. پی گیر ترین آن ها از انقلاب کارگری نیز سخن می گویند، اما چشم انداز و تکالیف سیاسی پیشاروی آنان، محصور و محدود به سرنگونی رژیم اسلامی است. در یک کلام نزد گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی، توده ی کارگر، ابزار سرنگونی رژیم و به کف آوردن قدرت است.
نبرد هژمونیک: طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری
در پی گسترش مناسبات سرمایه داری و تشدید و تعمیق قطب بندی های طبقاتی در سه دهه ی اخیر، از یک سو شاهد روند تجزیه و حاشیه ای شدن گرایش های پوپولیستی در جنبش کارگری بودیم، از سوی دیگر شاهد شکل گیری و گسترش روزافزون سوسیالیسم کارگری. سوسیالیسم کارگری در فرایند هویت یابی مستقل طبقاتی کارگران شکل گرفت و با گسترش خود، زمینه ساز فرایند تبدیل توده ی کارگر به طبقه ی کارگر شد. بر این پایه می توان گفت در شرایط کنونی طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری در جامعه ی ایران، یکی از نیروهای اصلی پیکار طبقاتی هستند. هر چند این امر خود دست آورد بزرگی محسوب می شود، اما در شرایط کنونی که جامعه ی ایران عرصه ی نبردهای هژمونیک است، این امر به هیچ وجه کافی نیست. طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری اکنون باید به هژمونی طبقه ی کارگر بیاندیشند. هژمونی طبقه ی کارگری هیچ نسبتی با برتری طلبی و یکه سالاری و انحصار طلبی های فرقه های بورژوایی و خرده بورژوایی ندارد. هژمونی طبقه ی کارگر به معنای فراگیر شدن خط مشی سیاسی و چشم انداز رهایی بخش طبقه ی کارگر درعرصه ی سیاست پیکار طبقاتی است. امری که در گرو تبدیل شدن تصویر طبقه ی کارگر از نقد جامعه ی موجود و طرح جامعه ی بدیل، به تصویر تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی است. به بیانی دیگر باید تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی تحقق خواست خود را در گرو تحقق خواست طبقه ی کارگر بپندارند. همان گونه که تمامی تضاد ها و تبعیض های موجود در جامعه ی ایران، بر ساخته ی تضاد و تبعیض طبقاتی است، نفی آن تضاد ها و تبعیض ها نیز در گرو نفی تضاد و تبعیض طبقاتی است. در نتیجه جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری، نه جنبشی در کنار سایر جنبش ها، بل باید جنبش جنبش ها باشد. برای آن که رهایی طبقه ی کارگر، به مثابه ی رهایی همه ی جامعه باشد، باید طبقه ی کارگر نه فقط برای رهایی خود، بل برای رهایی تمامی جامعه مبارزه کند. مبارزه برای رهایی تمامی جامعه به معنای آن است که طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری باید علیه تمامی تضادها و تبعیض های موجود پی گیرانه و رادیکال مبارزه کند، طبقه ی کارگر نباید فقط به حمایت از خواست جنبش ها بسنده کند، بل باید تمامی جنبش ها را نماینده گی کند. این سخن به هیچ وجه به معنای مستعمره کردن جنبش ها نیست، سخن بر سر نماینده گی کردن جنبش هاست. بدین معنا که جنبش ضد سرمایه داری طبقه ی کارگر به مثابه جنبش جنبش ها باید آینه ی تمامی نمای خواست تمامی جنبش ها باشد. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری برای نماینده گی کردن جنبش ها باید بتوانند بیشترین ابتکارعمل انقلابی را از خود در پیکار سیاسی نشان دهند. باید توان بسیج سیاسی تمامی نیروهای محرکه ی انقلابی را داشته باشند. طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کارگری تنها در این صورت است که می تواند به نیروی هژمونیک تبدیل شود. بی شک در شرایط کنونی طبقه ی کارگر تا تبدیل شدن به نیروی هژمونیک راهی دشوار پیش رو دارد، راهی که از آن گریزی نیست. طبقه ی کارگر باید به مثابه یک طبقه سازمان یابد، بدون سازمان یابی مستقل طبقاتی، طبقه ی کارگر ابزاری بیش نیست. با سازمان یابی مستقل طبقاتی است که کارگر برای خود طبقه می شود. هژمونی طبقه ی کارگر در گرو سازمان یابی سیاسی طبقه ی کارگر به مثابه یک طبقه است. طبقه ی کارگر ایران فاقد سازمان مستقل طبقاتی است. بر این پایه نخستین تکلیف سیاسی پیش روی رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری، سازمان یابی مستقل طبقه ی کارگر است. فقدان سازمان یابی مستقل طبقاتی سبب شده است که چشم انداز پیکار بخش های وسیعی از کارگران ایران، در کارخانه و خواست های تدافعی محصور و محدود شود. چسبیدن و چسباندن طبقه ی کارگر به این عرصه ی تنگ و محدود پیکار، زمینه ساز حاشیه ای شدن جنبش طبقه ی کارگر شده است. حضور کم رنگ طبقه ی کارگر درعرصه ی پیکار سیاسی،سبب شده است که ابتکار عمل سیاسی در کف نیروهای بورژوایی و خرده بورژوایی قرار گیرد، حتا فراتر از این در برخی از موارد، کارگران نیز اسیر همین ابتکار عمل ها قرار گرفته اند؛ برای نمونه می توان به کمپین امضا برای افزایش دستمزد ها اشاره کرد. بر این پایه طبیعی است که با تداوم چنین شرایطی، دیر یا زود جنبش کارگری مستعمره ی گرایش های بورژوایی و خرده بورژوایی شود. در نتیجه رهبران طبقه ی کارگر و فعالان سوسیالیسم کارگری در نخستین گام باید به سازمان یابی مستقل طبقاتی کارگران بیاندیشند.
http://payanekar.blogspot.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۷/۱۲/۱۱

پارسا نیک جو / بهای رقص زنده گی در دانشگاه




رفیق فواد شمس در نوشته ای با عنوان « رقص مرگ در دانشگاه ها»، که در سایت سلام دمکرات منتشر شده است. صف آرایی و پیکار دانشجویان را در شرایط کنونی به رقص مرگ تشبیه کرده است. چرا که به زعم ایشان: « شرایط کنونی جنبش دانشجویی در ایران شبیه به چیزی مثل " رقص مرگ" است به ظاهر پرشکوه و زیبا و تحسین بر انگیز... اما این ها همه یک "رقص مرگ" هرچند زیبا و شور انگیز بیش نیست و بسیار کوتاه و گذرا می نمایاند.» سپس نیز برای اثبات مدعای خود با اشاره به دو تجربه ی سرکوب موفق دانشجویان دانشگاه شیراز و پلی تکنیک، به این نتیجه می رسد که : « به نظر شخص من ماندن و استمرار بخشیدن به کار اجتماعی و سیاسی هر چند بی شکوه هر چند کم سرو صدا هر چند نحیف هر چند آرام آرام اما رادیکال، به مراتب از ستاره شدن و درخشیدن یک لحظه ای در آسمان شب تار جامعه و در نهایت به زودی خاموش شدن بهتر است. دوستان عزیز فعال دانشجو! ماندن در میان بدنه اجتماعی دانشگاه هر چند اگر لازم باشد اندکی سر خود را خم کنیم و اندکی سکوت کنیم به مراتب از "رقص مرگ" بهتر است. بگذارید تابوت های شان را چال کنند، بگذارید عربده های شان را بکشند، اما نگذارید صدای چکمه های شان آهنگ شور انگیزی شود تا شما را به "رقص مرگ" وادارد».
دراین که رفیق شمس نیک خواهانه و دردمندانه از ضرورت ماندن درشرایط کنونی سخن می گوید شکی نیست. اما نه تحلیل ایشان از جنبش دانشجویی واقع بینانه است و نه رهنمود ایشان ممکن و مطلوب. نوشته ی رفیق شمس آکنده از حس ارعاب و یأس است. چنین به نظر می رسد که نیروی سرکوب وی را مرعوب و خیل دانشجویان بی خیالی که در هنگامه ی پیکار دانشجویان انقلابی، فکر مدل لباس و مو هستند وی را مایوس کرده است. به باور من همین حس ارعاب و یأس سبب شده است که رفیق شمس، با بیانی شاعرانه به ارزیابی نهیلیستی از پیکار دانشجویان برسد، و پیکار سیاسی آنان را به رقص مرگ تشبیه کند. سرانجام نیز بر مبنای همین ارزیابی نهیلیستی، به رهنمودی تسلیم طلبانه رسیده و به دانشجویان رهنمود می دهد که بهتر است با خم کردن سر خود و سکوت پیشه کردن، بگذارند چماق داران و بسیجیان با خیال راحت دانشگاه را به قبرستان و چاله میدان و پادگان تبدیل کنند. به بیانی دیگر به باور ایشان در شرایط کنونی بقای دانشجویان، در گرو اندکی سرخم کردن و سکوت پیشه کردن است. اما بر خلاف نظر ایشان دانشجویان در تجربه ی مبارزاتی خود دریافته اند آن چه سبب بقای ایشان خواهد شد، به میدان کشیدن هر چه فزون تر بدنه ی دانشجویی و پیوند یافتن با سایر جنبش ها ست، نه تسلیم و سکوت. رفیق شمس می پندارد دانشجویان به سبب آن که در پی ستاره شدن و درخشیدن هستند شیفته ی مبارزه ای به ظاهر پرشکوه شده اند، در حالی که به زعم وی در شرایط کنونی بهتر است دانشجویان بی سر و صدا و آرام آرام اما رادیکال به مبارزه بپردازند. من نمی دانم اگر دانشجویان به رهنمود رفیق شمس عمل کنند و بگذارند، دانشگاه را به گورستان و پادگان و چاله میدان تبدیل کنند، آن گاه چگونه می توان امید داشت که آن دانشجویان در فضای پادگانی به مبارزه ای رادیکال تن بسپارند. شاید در آن موقع نیز رفیق شمس از دانشجویان بخواهد که برای بقای خود بهتر است به مبارزه ای بی سر و صدا و آرام آرام اما نه رادیکال بپردازند. رهنمود رفیق شمس ضامن بقای دانشجو، و عامل مرگ جنبش دانشجویی است.

http://payanekar.blogspot.com/
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 www.eshterak.net