لینک جدید اشتراک

www.eshterak.info

‏نمایش پست‌ها با برچسب عبدالله شريفى. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عبدالله شريفى. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۸/۶

عبدالله شريفى / درباره ناسيوناليسم


ناسيوناليسم
مصاحبه با عبدالله شريفى (بخش دوم)
در این بخش از مصاحبه سعی خواهیم نمود در امتداد بخش اول، در متن اوضاع سياسى ايران به تحولات جنبش ناسيوناليستى معاصر بپردازيم، و جايگاه اين جنبش را در تحولات آتى مورد بررسى قرار دهيم۔
در رابطه با جنبش ناسيوناليستى كرد نيز با توجه به برجستگى رويدادهايى دو دهه اخير عراق ناچارا بطور مختصردر اين رابطه نيز مرورى به اين تحولات خواهيم داشت۔
با تشكر از رفيق عبدالله شريفى
مسئولين وبلاگ عليه ناسيوناليسم
www.antinasunalizm.blogfa.com


سوال اول. شما در بخش اول همين مصاحبه به تاريخ عمومى شكلگيرى ناسيوناليسم مفصل اشاره كرده ايد، و در رابطه با ايران، دوره شكل گيرى ناسيوناليسم را از دوران مظفرالدین شاه و انقلاب مشروطه بررسى كرديد۔ اكنون اجازه بدهيد يكراست به رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى بپردازيم، سوال اين است كه عروج اسلام سياسى و حاكميت اين سى ساله جمهورى اسلامى چه موقعيتى به ناسيوناليسم ايرانى داده است؟ ناسيوناليسم ايرانى در تحولات جارى چه جايگاهى دارد و در آينده چه شانسى به عنوان آلترناتيو جمهورى اسلامى دارد؟
عبدالله شريفى:
با تشكر مجدد!
رابطه اسلام سياسى و ناسيوناليسم ايرانى يكى از پروبلماتيك هاى معاصر تاريخ ايران بشمار ميرود، اين مشكل نه تنها از منظر دو طرف معادله يعنى جنبش اسلام سياسى و جنبش ناسيوناليسم ايرانى بلكه، فراتر درسطح منطقه خاورمیانه و به یک اعتبار در سطح معادلات جهان چند قطبی پس از پایان دوران جنگ سرد، رنگ خود را بر روايت هاى بيرونى زده است۔ رگه هايى چپ ملی مذهبی و ناسیونالیسم چپ ايران نيز که عادت کرده بود جنبش اسلامی و اسلام سیاسی را به عنوان نیروئی متعلق به "ملل شرق" به حساب آورد و آنرا جریانی "مردمی" در نظر بگیرد، هم اكنون گيج روايات ژورناليستى و مورخان و تئورسينهاى حاشيه ای دول غربى هستند۔ بد نيست كه در همين ابتدا حساب خود را با اين گونه قرائت هاى غير ماركسيستى روشن كنيم۔ اين كه حاكميت جمهورى اسلامى و اساسا نفوذ اسلام سياسى در خاورميانه و بخشى از آفريقا محصول سير تكاملى حركت مذهبى و دينى تلقى شود، و نوعی تکرار با اختلاف فاز جنگ "مدرنیته" و "تئوکراسی" قلمداد میکنند، ريشه در عدم درك اتفاقات جهانى معاصر و عدم درک جدال ناسیونالیسم و اسلام سیاسی بر سر سهمیه بورژوازی بومی در دنیای امپریالیسم دارد۔ جنگ و مصاف این دو گرایش، که دومی، یعنی اسلام سیاسی، ناسیونالیسم را به "بی لیاقتی"، غرق شدن در تجمل و فساد متهم میکند، و فلسفه فعال شدن اسلام سیاسی در جنگ بر سر قدرت دولتی، برای این دیدگاه غیر مارکسیستی و بقایای ناسیونالیسم چپ، غیر قابل هضم شده است.
اسلام سياسى بصورت يك جنبش امروزى سير تكاملى و ادامه خطی رابطه مشروطه و مشروعه و يا تقابل ناسيوناليسم مصدق و فدائيان اسلام و يا حتى اعتراضات طلبه هاى ناراضى حوزه هاى علميه نيست۔ اين تاريخ مجزای خود را دارد كه ميشود در جايى مفصلتر به آن پرداخت. غرب در تقابل با انقلاب ١٣٥٧ ايران و در متن تعارضات جنگ سرد و تقسيم جهانى دوران جهان دو قطبى، بخش حاشيه اى و گرایش رو به موت اسلامى را با تكيه بر سنتهاى ملى و مذهب زده شرقى و اليت روشنفكر و اديب و شاعر شرق زده و عقب مانده كه بخشا خود را چپ بحساب مياورد، به صحنه آورده شد۔ سركوب انقلابى كه ميرفت بطرف راديكاليزمى كه نه تنها حكومت سلطنتى را بلكه كل مناسبات سرمايه دارى ايران را به مصاف بكشد، خطر جدى بود كه با سروسامان دادن يك جنبش كپك زده ميسر شد۔ ديديم كه چگونه در جامعه اى غير مذهبى و با فرهنگى مانند ايران به كل جامعه و انقلاب آن خون پاشيدند۔
اينكه اين جنبش را سير تكاملى تحركات مذهبى و یا رشد گرایش تئوکراسی در يك جامعه اسلامى ميدانند، تعريف جانبدارانه و سطحی و غير واقعى است از اين تحولات خونين. براى كارگر و كمونيست و آزاديخواه آن جامعه معنى بسيار فراتر از يك جايگزينى حكومتى دارد۔ معنائى كه در تمام شئونات زندگى و تلاش براى زندگى انسانى در آن جامعه تاثير مخرب خود را به جايى گذشته است۔
البته از نظر تحقيقى و فاكت هاى تاريخى، روند به ضرر اين روايات دست ساز و جانبدارانه ژورناليستى، تمام ميشود۔
اسلام سياسى و بويژه نظريه پردازان تشيع هميشه بر اين اعتقاد بوده اند كه در غياب مهدى آخرالزمان دست بردن در حكومت، كار "امت" اسلامى نيست۔ بنابر اين اكتفاى روحانيون به ترويج مذهبى و به مثابه اهرم فشار در كنار حكومتها براى تعادل اسلامى، سراسر تاريخ روحانيون را از دوره سلطه حکومت شیعه در دوره صفوی و ازابتداى دوران قاجاريا ها تا انقلاب ١٣٥٧ شكل ميدهد۔
جنبش تنباكو كه منجر به ضربه بزرگى به سلطه امپرياليسم انگليس شد، ميتوانست به تغيير حكومت بى ثبات وقت منجر شود، اما فتواى آيت الله ميرزا حسن شيرازى براى تحريم انگليس و فشار به ناصرالدين شاه قاجار نهايت كارى بود كه جنبش اسلامى از خود نشان داد۔ در طول دوران تقابل مشروطه و مشروعه هيچگاه روحانيون از اهرم فشار بر حكومت وقت در مقام چپاول گران كنار دولت، يك گام آنطرف تر نرفتند، اينها در كنار مالياتهاى دولتى با خمس و ذكات راضى بودند۔ در دوره كودتاى رضا شاه و سرنگونى سلطنت قاجاريان، رضا شاه و جمعى از اطرافيانش خواهان لغو سلطنت و برقرارى جمهورى شدند، نياز كشور سازى و مناسبات توليدى سرمايه دارى اين را طلب ميكرد اما با تقابل جمعى از روحانيون و از جمله آيت الله مدرس روبر شدند و با احياى مجدد سلطنت، دوران سلطنت پهلوى بنيان گذارى شد. دليل هم همين بود كه "جمهورى" جايگاه روحانيت و نقش اسلام را نفى ميكند و چون در غياب مهدى موعود قرار نبود خودشان راسا حكومت كنند تعادل را در ابقا سلطنت ميديدند۔
اين سير در زمان محمد رضا شاه در ايران هم ادامه داشت، نهايت كار آيت الله بروجردى تاسيس حوزه علميه و انتقال عرصه حوزه از نجف به قم بود۔ هاشمى رفسنجانى در كتاب مصاحبه زيبا كلام با رفسنجانى به صراحت ميگويد كه خمينى هم تا اين اواخر هم كارش همين كار حوزوى و ترويج اسلام در انجمن "مكتب تشيع" بود۔ به قول خودشان اين اواخر بود كه تز ولايت فقيه در غياب مهدى حتى بصورت درس در حوزه ها تدريس ميشد۔
اينكه سر انجام اين جنبش اسلام سياسى معاصر از جانب غرب در تقابل با انقلاب ايران و بر متن رقابت با بلوك شرق بصورت كمر بند سبز از گورهاى تاريخ در آورده شدند، نه ادامه ايفاى نقش بعنوان اهرم فشار و نه ادامه تاريخ "جهاد هاى" تاريخى و "مجتهدین" اين جنبش بود۔ اين جنبش فراموش شده در دهه هاى پايانى قرن بيستم بصورت جنبشى سياسى و حكومتى به جان جامعه بشرى انداخته شد۔
با اين وصف روايت تكامگرايانه از جنبش اسلام سياسى كه منجر به اين پديده معاصر شده باشد و اين اسلام سياسى را و جمهورى اسلامى را بصورت حكومت دينى كه در مسيرى از تاريخ تكامل يافته باشد، واقعى و ماترياليستى نيست۔ اسلام سياسى معاصر محصول معادلات سياسى اين عصر است۔ روندى غير متعارف است كه نه بر پايه مذهبى بودن جامعه بلكه بر پايه سركوب خونين و سازمانيافته پا به عرصه سياست گذاشت۔
اسلام سياسى بر دوش بخشى از ناسيوناليسم سركوب شده ايرانى ماديت بومى يافت۔ تصادفى نيست كه دولت موقت بازرگان را "مکلا" های جبهه ملى تشكيل ميدهند، تلاش خمينى براى برقرار ساختن حكومت مكلا، نه معمم، در همان ابتدا نشانگر اين حقيقت است كه جامعه ايران با حكومت مذهبى چقدر بيگانه بود۔ در دور اول انتخابات رياست جمهورى، خمينى با كانديداتورى بهشتى بدليل معمم بودن مخالفت كرد۔
بديهى است دو سنت ناسيوناليستى ايرانى، جبهه ملى و حزب توده و اقمارشان با كودتاى ٢٨ مرداد و سركوب مصدق از هم جدا شدند و با سر كار آوردن جنبش اسلامى و سركوب انقلاب ايران دوباره بهم رسيدند۔
قطعا سرنگونى رژيم سلطنتى ضربه بزرگى به بخشى از ناسيوناليسم ايرانى زد، از اريكه قدرت خارج شدند و در ذهنيت تاريخى جامعه بصورت شكست خوردگان باقى ماندند۔ اكنون دو طيف ناسيونالستى در ايران صاحب جنبش خود هستند۔ جنبش ناسيوناليسم پرو غرب و جنبش ملى مذهبى، اين دومى اكنون هنوز سرى در حكومت دارد و قطعا در تحولات آينده سرنوشتش با سرنوشت اسلام سياسى گره خورده است، اما هر دوى اين سنتهاى ناسيوناليستى كه شامل احزاب و جريانات و شخصيتهاى متنوعى ميباشند تنها در خلا جنبش كمونيزم كارگرى در خلا يك افق كمونيستى بصورت بديل جمهورى اسلامى امكان نقش بازى كردن خواهند داشت۔
چنانچه آلترنايتو كارگرى كمونيستى ميدان پيدا كند، گرایش اسلام سیاسی و کل طیف موسوم به جنبش ملی اسلامی سير نزولى و اضمحلال را در پيش خواهند گرفت۔ در غير اين صورت امكان عروج ناسیونالیسم، و الزاما نه در شکل سلطنت و یا احیای میراث دو هزار و پانصدساله و منشور "کورش کبیر"، بلکه در اشكال متنوع و پيچیده و "جدید"ممكن است۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى جمهورى اسلامى در پرتو رهبرى و افق انسانى و كمونيستى ميسر شود كل معادلات بومى و منطقه اى دگرگون خواهند شد۔
اگر احتمال استحاله و تبديل رژيم اسلامى به طرف رژيم ى براى سامان بخشيدن به كاپيتاليسم و اقتصاد و سياست در ايران امكان يابد هر يك از اين دو سنت ناسيوناليستى امكان نقش بازى كردن خواهند يافت۔ در چنيين حالتى انتقال اين دوره به يك حكومت پرو غرب نوع تركيه بر دوش جنبش ملى مذهبى البته در اشكال متنوع و پيچيده خواهد افتاد۔ اما در هر حال هر نوع استحاله اسلام سیاسی، بطور مشخص در جامعه ایران با این تاریخ معرفه برای ما، حتی پوسته ظاهری را هم از آن باقی نخواهد گذاشت و ناچار است میدان بازسازی اقتصاد کاپیتالیستی ایران را به گرایشی که با روبنای این اقتصاد همخوانی بیشتری دارد، واگذارد. بنابراین این توهم پوچ که گویا اسلام سیاسی میتواند محمل "متعارف" شدن تولید سرمایه داری در ایران باشد، فقط از عدم شناخت روندهای تاریخی در جامعه ایران طی بیش از صد سال حکایت دارد.
رويداهاى اخير ايران حاكى از اين است كه جنبش ناسيوناليستى پرو غرب از رهبر و سازمان خاص خود عاجز است، به ميدان فرستادن بخش عامى و شبه فاشيستى طرفدار پرچم و سرود اى ايران نشانه صحت اين ادعا است۔ اما اين كمبود ذره اى از خطر عروج اين جنبش ضد كارگر و ضد كمونيستى را نميكاهد۔ و شاید همین خاستگاه شرق زده و "ضد سلطنتی" ناسیونالیسم چپ است که کماکان انجام رسالت اداره "اقتصاد ملی" را از درون گرایشی که به تعبیر آنها سنتی و ملی است، ممکن و از نظر "قوانین تکامل تاریخ" منطقی میدانند!

سوال دوم: ناسیونالیزم کرد به عنوان یک جنبش اجتماعى ریشه دار در جامعه ی ایران و عراق و دیگر کشورها را ميبينيم، ناسيوناليسم كرد در ايران چگونه وارد انقلاب ١٣٥٧ شد و در طول اين سى سال بطور فشرده چه تحولاتى را از سر گذراند؟
عبدالله شريفى:
ناسيوناليسم كرد در ايران با دوران جنگ جهانى دوم و قاضى محمد پا بعرصه وجودى گذاشت۔ مدتها تحت تاثير سنت ناسيوناليستى ايرانى بخش رفرميستى حزب توده و چپ خلقى بود۔ همانگونه كه با بلوك شرق و وجود سوسياليسم كاذب، ماركسيسم ناسيونايزه شده بود اين سنت هم تحت تاثير آن در قلمرو ملى خود خواهان خودمختارى و حق تعيين سرنوشت بود۔ مدتها از سيوسيال دمكرات اروپا تبعيت ميكرد و با اين نگرش اما از نظر سازمانى پراكنده و نا منسجم وارد انقلاب ايران شد۔
اما این واقعیت که ناسیونالیسم، ملت را میسازد و نه برعکس، در هر حال، با طرح حکومت "کردها"، چه در شکل خودمختاری و یا در چهار چوب "دمکراسی" در یک کشور، معنی سیاسی پیدا کرد.
ناسیونالیستهای کرد، با سر كار آوردن جنبش اسلامى و خمينى، به استقبال آن رفتند و تمام تلاش مماشات جويانه خود را بكار گرفتند تا به گفته خودشان به تحقق شعار استراتژیک "خودمختاری برای کردستان و دمکراسی برای ایران" نزدیک شوند۔ ناسیونالیسم و حزب آن، حزب دمکرات کردستان ایران، با حمله سركوبگرانه به كردستان به متن مقاومت مسلحانه كشانده شدند و بر تز "جنگ مذاكره مذاكره جنگ" راه خود را پيمودند۔
مدتى با شوراى ملى مقاومت در كنار بنى صدر و مجاهدين دل بستند و جنگى چند ساله را با كمونيسم و حضور سیاسی و بیداری كارگران و مردم زحمتكش كردستان آغاز كردند۔ با شكست بلوك شرق و حضور نظامى آمريكا در عراق و عروج ناسيوناليسم كرد در عراق از خودمختارى به فدراليزم شيفت كردند و باميد عراقيزه شدن ايران هست و نيست خود را بكار گرفتند۔ مدتى با صراحت كامل به جبهه دو خرداد پيوستند و اميد خود را به جامعه "مدنى" خاتمى بستند۔
شكست اين مسير و ناكامى آمريكا در عراق افول ناسيوناليسم كرد در چشم مردم كردستان عراق اين جريانات را با بحران جدى مواجه ساخت۔ اكنون شقه شقه و پارچه پارچه و بى اميد، سر گردانند۔
اكنون اميد به تحولات درون رژيم بسته اند و در صورت حضور فعال جبهه مردم و سلطه افق كمونيستى دورنماى خاصى نخواهند داشت، در غياب آن، ظرفيت به بازى گرفته شدن را از جانب هر نيروى مطرح در ايران را دارند، ظرفيت ضد كمونيستى و ضد كارگرى اين جريانات بر كسى پوشيده نيست۔
سوال سوم .موقعیت ناسیونالیزم کرد در کردستان عراق را چگونه ارزیابی می کنید؟اگر بخواهید یک تصویر کلی از احزاب ناسیونالیست کرد و جنبش ناسیونالیستی کرد در کردستان عراق و سیستم حکومتی آن ارائه دهید این تصویر چه تصویری می تواند باشد؟
عبدالله شريفى:
آنچه امروز در كردستان عراق ميگذرد و آنچه اين دو دهه ما شاهد بوديم، پديده ناسيوناليزم كرد با تعاريف كلاسيك از ناسيوناليسم خوانايى ندارد۔ خوانايى ندارد چون اين پديده اگر چه بر متن ستم ملى و سلطه خونين حكومت فاشيستى بعث و كشمكش آناتگونيزه شده شونيزم بعث و ناسيوناليزم كرد، تغذيه ميكرد اما به هيچ وجه عروج آن حاصل اين روند نبود۔
عروج ناسيوناليزم كرد در عراق بر دوش مردم تحت ستم كرد براى رفع ستم ملى و يا استقلال و خودمختارى و غيره نبود۔ عروج اين جريان در تلاقى اوضاع جهانى جديد و بر متن حضور افسارگسیخته ميليتارزم آمريكا و غرب بدون استراتژى معينى در رابطه با "حق مردم كرد" به اجرا در آمد۔ در همان آغاز جنگ خلیج در سال ۱۹۹۱، جیمز بیکر وزیر خارجه بوش پدر، به صراحت اعلام کرد که از نارضایتی احزاب ناسیونالیست کرد فقط در راستای دکترین نظم نوین "استفاده" خواهد کرد و دولت آمریکا به دلیل منافع استراتژیک تر در منطقه، با هیچ نوع از حکومت "کردی" خوانائی ندارد.

اين پديده در سايه تخريب و به خون كشاندن بغداد و كركوك و عماره و غيره براى دوره بحرانى حضور آمريكا در منطقه عروج كرد، در غياب اين سناريو داستان ناسيوناليزم كرد چيز ديگرى ميشد۔
مدتى قبل من مطلبى با عنوان (ناسيوناليسم كرد و جهان چند قطبى) نوشتم براى جواب اين سوال بخش كوچكى از آن مطلب را كه فكر ميكنم جوابگو است اينجا مياورم:

" ياداورى اوايل دهه ٩٠ ميلادى سر نخ ماجراى امروز را برملا ميكند۔ اواخر دهه ٨٠، احزاب ناسيوناليست كرد، با پايان جنگ ايران و عراق در حوزه هاى اين دو كشور با بحرانهاى جدى روبرو شدند۔ شكاف منطقه و منازعات خصمانه دول منطقه به دايره ديپلماسى صلح منتقل شد، اين تغييرات، امكانات و "شکافهای منطقه ای" كه با جنگ ايران عراق در منطقه براى نوعى فعاليت گشوده بود با محدوديت مواجه ساخت۔ افق احزاب ناسيوناليست كرد در ابهام و تاريكى فرو رفته بود۔ با ختم جنگ اميدى به دوام سياست "جنگ مذاكره، مذاكره جنگ"، استراتژى اين احزاب، نمانده بود۔

اگر كسانى شرايط آن روزهاى اواخر دهه ٨٠ را بياد داشته باشند خوب متوجه ميشوند كه دوران مذاكره احزاب ناسيوناليست كرد در عراق (دوران مفاوضه) چه اوضاعى بود. در آن زمان حزب دمكرات بارزانى مستقيما به ايران آويزان بود و اتحاديه ميهنى جلال طالبانى در حاشيه، در مذاكراتشان با صدام به كمترين شرايط و امتياز ممنون بودند۔
تقابل هاى جهانى و سير رو به اضمحلال بلوك شرق معجزه وار اين شرايط افول را نجات داد۔ عراق به يكى از مراكز مهم تقابل تخاصمات جهان سرمايه بعد از جنگ سرد تبديل شد. اين، آن" امداد غيبى" بود كه احزاب ناسيوناليست كرد را و كل اين جنبش را از بالا و با سرعت در خود هضم كرد۔

با جنگ خليج احزاب ناسيوناليسم كرد قبل از پرداختن به تغيير چندانى در استراتژى خود يكباره كتابچه سرخ و تمامی رمز و نشانه های "چپ" را زمين گذاشتند و به بخشى از سياست ميلتاريستى غرب در عراق تبديل شدند۔ شتاب اوضاع سياسى و تمايل رهبران جريانات ملى كرد، تغيير ريل سریع و منطبق با آن شتاب سرنوشت كل اين جنبش را رقم زد۔
از اوايل دهه ٩٠ تا ٢٠٠٣ كه به اشغال عراق توسط ارتش آمريكا منجر شد، يعنى بيش از يك دهه، احزاب ملى كرد، بر بخشى از جغرافياى كردستان گمارده شده بودند. این دوره اى است كه اين جريانات با جنگ هاى داخلى بر سر تقسيم قدرت و چپاول، كل منطقه تحت تسلط خود را به خون كشيدند۔ اين دوره ياداور خاطرات تلخى است كه نه تنها مردم كردستان در عراق بلكه مردم منطقه را منزجر ساخت۔ جنگ هاى خونين احزاب اتحاديه ميهنى و حزب دمكرات كردستان عراق و جنگ هر يك از اين دو با نيروهاى پ۔ ك۔ ك، آوردن قشون اسلامى در روز روشن و تهاجم نظامى به مقرها و محل هاى نيروهاى اپوزيسيون ايرانى، فقط چند قلم از ميان اقلامى است كه در سايه سلطه اين احزاب به وقوع پيوست۔
اين دوره جمهورى اسلامى از يك طرف، و تركيه از طرف ديگر، بازمانده دولت بعث و صدام در بغداد از يكسو و دول عربى از سوى ديگر، بطور مستقيم و آشكارا كردستان عراق را به ميدان تاخت و تاز خود تبديل كرده بودند۔
در جوار اين شرايط مدنيت در جامعه آويزان و بى تكليف بود، از كار و زندگى خبرى نبود، مدرسه و بيمارستان وبهداشت و روابط و مناسبات متعارف اجتماعى جاى خود را داده بود به یکه تازی میليس عشایر و احزاب که جریانات رنگارنگ اسلامی هم به آن اضافه شده بودند. كشتار و جنگ و ترور، و هرج و مرج و هر کی هرکی قاعده آن اوضاع بی قاعده بود. در سليمانيه كه قدم ميزدى معلوم نبود كه اين شهر تحت سلطه پاسدار جمهورى اسلامى است يا نيروى مسلح احزاب ملى كرد و۔۔۔

در امتداد تخريب و تباهى جامعه، تهاجم به هر آنچه نشانه چپ و انسانگرايى و هر دريچه اى به تحول مثبت آينده، با خشونت و سركوب روبرو شد۔ در اين ميان ميتوان به سرنوشت مكانيسم هاى دخالت مردم كه مشمول همان قانون جنگل شدند، اشاره كرد۔ سرنوشت پديده هايى مانند موقعيت زن در آن جامعه، جايگاه آزادى و مصائب و فقر روزافزون و زیر سوال رفتن نفس حیات و نفس کشیدن در آن "غیر"جامعه را ديد و كل اين ماجرا را بازخوانى كرد۔ در جواب به دفاع از حقوق برابر زن در جامعه ، ترور و كشتار زنان، قتل هاى ناموسى و رشد فرهنگ ضد زن و مردسالارى در همه ابعاد بر آن جمعه تحميل كردند۔ علاوه بر اين، نقشه و برنامه هاى سيستماتيك و ديكته شده سركوب گرانه گوشه اى از آن تاريخ است كه براى هميشه سيماى واقعى اين جريانات را در حافظه تاريخى مردم آزاديخواه ثبت كرده است۔

دوره دوم با تهاجم نظامى آمريكا و انگليس به عراق و سرنگون كردن دولت صدام و اشغال عراق شروع ميشود۔ اشغال عراق دور ديگر از عروج جريانات قومى و مذهبى را بهمراه داشت۔ كشمكش هاى جهانى براى مدتى در عراق متمركز شد۔ حضور نظامى آمريكا در عراق موازنه ها را تغيير داد و با اين نحوه دخالت، ايران و اسلام سياسى، نحوه اعمال نفوذ تركيه و دول عربى كاليبر كاملا جديدى به خود گرفتند۔

جلال طالبانى و مسعود بارزانى در ميان خيل علاوى و جعفرى و پاچه چى ها كسانى بودند كه در اجراى سياست نظامى عراق مهره هاى محلى اعمال اين سياست بودند۔ و به همين دليل و سابقه سلطه يك دهه بر مردم كردستان عراق، در تقسيم قدرت و زد و بند و گاوبنديها ى بعدى دست بالا پيدا كردند۔ در اين پروسه "مقامات" "دولتى" را به سهم قابل ملاحظه اى به جريانات ناسيوناليسم كرد سپردند۔ اوج "صعود" اينجا بود۔

اما چندان طول نكشيد كه دوره سقوط و افول شروع شد۔ اين جريانات در كردستان عراق از توهم و خرافه پا به واقعيت نهادند۔ مردم ديگر ملاحظه بازگشت دولت فاشيستى بعث را نداشتند و از آنها توقع كار و زندگى و رفاه و مدنيت داشتند و در مقابل "حكومت خودى" با گلوله و زندان و فقر و وضعیت کماکان بلاتکلیف و آویزان، جواب دادند۔

كارگرى كه مزد خود را مطالبه ميكرد، روزنامه نگارى كه آزادى بيان را ميخواست، مردمى كه مسكن و آب و نان و برق را طلبكار بودند، زنى كه توقع قانونى شدن حق برابرش را آرزو ميكرد، با شليك و ترور و زندان و تحقير مواجه شدند۔

سرانجام پروژه آمريكا در عراق چه به لحظ سياسى و چه به لحاظ نظامى موفقيتى كسب نكرد و ناكام ماند۔ آمريكا براى مساله كرد هيچ برنامه خاصى جز استفاده ابزارى و موقت از آن براى حفظ خود در منطقه در دستور نداشت۔ این مساله منشا اساسی بحران در صفوف احزاب ناسیونالیست کرد در کل منطقه بود. در همان حال ادامه دنبالچه گری در تحزب ناسیونالیسم کرد به تجدید آرایش صفوف پ. ک. ک و تشکیل و سرهم بندی پژاک با مساعدت جناحهايى از رژیم اسلامی و دخالت مستقیم آمریکا و انگلیس منجر شد. گسترش مدل عراق يا به اصطلاح عراقيزه كردن در ايران و يا در جايى ديگر ممكن نشد۔ آمريكا در مقابل رقبايى چون اروپا، چين و روسيه سير نزولى قدر قدرتى را طى كرد۔ بدين ترتيب پیش نرفتن اوضاع عراق مطابق سناریوهای دولت آمریکا، پيشروى سياست قلدرى نظامى آمريكا را سد كرد و صحنه افول يك روند عمومى شد كه جريانات ناسيوناليست كرد را بعنوان عارضه اى به سراشيب بحران پرتاب كرد۔
اين اوضاع داخلى و اوضاع منطقه اى و جهانى شرايطى را فراهم كرد كه سير افول احزاب ناسيوناليست كرد را با همان سرعت كه صعود كردند به افول بكشاند۔ "

در خاتمه سوالاتى جای تامل و تعمق دارد: در شرایطی که رئیس جمهور دولت سراسری و "فدرال" عراق، خود رهبر یک حزب "کردی" است و چند نفر از اعضای پارلمان عراق و نیز برخی وزرا، از جمله وزیر خارجه عراق، نیز به یکی از دو حزب اتحادیه میهنی و یا پارتی دمکرات وابسته اند، آیا مساله کرد و "ستم ملی" بر مردم کردستان، کماکان به شکل سابق سیر دارد؟
آیا میتوان این سوال را طرح کرد که در عراق، علیرغم خونین ترین تاریخ و دلچرکینی ها بین مردم کردستان و حکومت مرکزی، مساله ملی، از "بالا" ، چون مساله ارضی در ایران و یا روسیه، حل شده است و مسائل اجتماعی مردم کردستان، مسائل دیگری است؟
اگر پس از حل مساله ارضی از بالا، اصرار بر حل آن از "پائین" و توسط جنبش "توده"ها، یک توهم ساده چپ شیفته خلق بود، آیا اصرار ادامه دهندگان ناسیونالیسم کرد که "جنبش رهائی بخش خلق کرد" در کردستان عراق، هنوز خاصیت اسطوره ای و افسانه ای را حفظ کرده است، تجدید حیات این اوهام چپ خلقی و شیفته "قوم خود" نیست؟ به این سوالات و این مسائل باید فکر کرد.
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۷/۱۰

ناسیونالیسم (مصاحبه وبلاگ علیه ناسیونالیسم با عبدالله شريفى ،،،بخش اول)


با سلام و خسته نباشید خدمت رفیق عبدالله شریفی. قبل از هر چیزاز شما تشکر می کنیم از این که دعوت ما را قبول کردید و در این مصاحبه شرکت کردید.

(ست اندرکاران وبلاگ علیه ناسیونالیسم) http://www.antinasunalizm.blogfa.com/

بهتر است سخن را بااین مقدمه شروع کنم که در این سیکل زمانی بیش از پیش نقد پایه های نظری و پراتیکی ناسیونالیزم در همه اشکال وجودیش بدین دلیل ضروریست که حقیقتا به صورت روزمره در ضدیت با افکار برابری طلبانه،رادیکال و سوسیالیستی بوده و بشیوه سیستماتیک در همه اشکال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قد علم میکند،بنابراین نقد پایه های تئوریک ناسیونالیزم هم بدینسان به ضرورتی عاجل تبدیل شده و ما دست اندرکاران این وبلاگ را به پیگیری بیشتر در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیسم به عنوان یکی از ایدئولوژی های نظام بورژوایی از منظر کمونیسم علمی وا داشته است.
نقد استراتژی و تاکتیکهای ملی گرایانه و قومی از ابتدا مورد نقد شدید کمونیستها بوده و در این زمینه،آثار و مقالات گرانبهایی نوشته شده و این مصاحبه هم در راستای هر چه بیشتر شناساندن ناسیونالیزم بمثابه اندیشه ای که انسانها را بر اساس زبان، رنگ، قوم و ملیتهای مختلف از هم تفکیک و بر این اساس نابرابر،نژاد پرستانه، فاشیستی و ضد بشری، تقسیم و نگاه میکند، صورت ميگيرد۔
ما اين مصاحبه را به دليل حجم زياد در دو بخش انجام خواهيم داد، بخش اول بيشتر به مباحث پايه اى تر و تاريخى تر اختصاص داده شده است، ما در بخش بعدى ناسيوناليزم ايرانى و ناسسيوناليزم كرد در دو حوزه جغرافيايى عراق و ايران را در پرتو اوضاع سياسى جارى در ايران و منطقه همراه با رفيق عبدالله شريفى به بحث و تبادل نظر خواهيم پرداخت۔

سوال اول، وبلاگ آنتى ناسيوناليزم: ناسیونالیزم به معنای دقیق کلمه از چه زمانی وارد عرصه ی فعالیت اجتماعی وسیاسی شد،از چه چیزی مشتق شده و ریشه های سربراوردن چنین دیدگاهی در چه اوضاع و احول بین المللی رشد و نمو کرد؟تعریف شما به عنوان یک کمونیست از ملت چیست، وملت را محصول چه روندى ميدانيد؟آیا شما مقوله ای به اسم ملت را به رسمیت می شناسيد؟

عبدالله شريفى:
با تشكر از شما عزيزان!

براى ما اساسا طرح اين گونه سوال و جواب، در متن جدالى تاريخى و طبقاتى جهت راه يافتن بر حقيقت وپرتو افكندن برخرافات مستتر از روايات طبقاتى از زاويه منافع زمينى طبقات متناقض و متضاد مد نظر است۔ نقد ماركسيستى از ناسيوناليسم، بخشى از مبارزه جهت هموار كردن راه پر تلاش انسان در مسير رهايى و آزادى كامل معنى پيداميكند۔ به همين دليل براى يك جنبش سياسى دخالتگر كه خواهان لغو هرگونه تبعيض و ستم است بررسى اين گونه مفاهيم را نه صرفا آكادميك بلكه از زاويه سياسى و اجتماعى، و در متن يك كشمكش طبقاتى بايد پيگيرى كند۔
هر چند ممكن است بررسى تخصصى تر لازم باشد اما فكر نميكنم اينجا منظور شما بررسى جامعه شناسانه و تخصصى در اين زمينه باشد۔ بدون ترديد جواب در قلمرو سياست نه تنها در تناقض با عرصه جامعه شناسانه مساله نيست بلكه قاعدتا مكمل هم مى باشند۔
اگر اين هدف را در اين جدل بپذيريم آنگاه ناچار بايد بعنوان فعالين سوسياليست و جانبدار حقيقت انتظار اين باشد كه ببينيم اين مفاهيم چه جايگاهى نزد ما دارند و نقد ما چه تاثيرى بر عمل اجتماعى بسوى عبور از اين معضلات سياسى باقى ميگذارد۔ با اين مقدمه به جواب سوال ميپردازيم۔
قطعا در هر دوره تاريخى منافع زمينى طبقات و مسائل مورد نزاع زمان خود، تعيين كننده تعريف از "ملت" "ملى گرايى" "ناسيوناليسم" واين گونه مفاهيم بوده است۔ به همين منوال در عصر حاضر اين حكم نيز صادق است۔ روشنتر ميشود با تجارب معاصر نيز متغير بودن اين مفاهيم را نشان داد۔ در همين دوره معاصر، قبل و بعد از جنگ سرد و سقوط ديوار برلن ديديم كه كل مفاهيم سياسى اجتماعى و از جمله مقولاتى چون ملت و ناسيوناليسم در پرتو تحولات سياسى جهان چگونه باز تعريف شدند۔
اجازه بدهيد كه جواب به ناسيوناليسم چيست و ملت چيست را نه بعنوان دو مفهوم جداگانه بلكه در رابطه واقعى اين دو پديده در عالم سياست بازنگرى كنيم۔ قطعا آنچه امروزبه آن ناسيوناليسم و ملى گرايى گفته ميشود با هرآنچه كه در دورانهاى متفاوت تاريخى مد نظر بوده است فرق ميكند۔ امروز دسته اى از تئوريسين هاى بورژوا و كل دستگاه معمارى افكار جمعى يك صدا قصد دارند از مفهوم ملت يك مفهوم ازلى و يك داده ابژيكتيو تاريخى بسازند۔ شما اگر به كتب تاريخى علوم سياسى بورژوازى مراجعه كنيد، متوجه ميشويد كه گويا جنگ امپراتوريها از چندين هزار سال قبل نيز با اين روايت جنگ ملت ها و براى دفاع از مليت ها بوده است و حتى آرمان دولت شهرهاى افلاطون را نيز در اين متن تعريف ميكنند و ريشه ملت و مليت را به مسير تاريخى طولانى ميسپارند تا پر و بال اين اسطوره را در اذهان بعنوان داده تاريخى غير قابل انكار جلوه دهند۔
دسته ديگر از نظريه پردازان بورژوا كه علاقه چندانى به اين گذشته دور ندارند، مبدا پيدايش ملت را به انقلاب كبير فرانسه نسبت ميدهند، در حليكه بر عكس ملت سازى نه تداوم آرمانهاى انقلاب فرانسه بلكه پديده جداسازى و دسته بندى جامعه است در مقابل ايده "شهروندى" و حق ملت را در تقابل با حق "شهروند" و در تحريف آن تعريف كردند۔
اين پيش فرضها غير تاريخى و ضد حقيقت هستند۔ جنگها و دولت ها و سرزمين ها در هر دوره تاريخى تابع شرايط سياسى و اجتماعى آن دوره خود بوده اند۔ امپراتورى روم با توسل به مذهب و تكيه بر جهالت و فقر تحميل شده بر مردم در زمان خود امكان بسيج نيرو يافت۔ هر عصر مناسبات اقتصادى و سياسى خود را دارد و در متن آن شرايط است كه كشمكش ها صورت ميگيرد۔
مردم در اعصار متفاوت تاريخى با بهره گيرى مستقيم از طبيعت بعنوان منشا حيات و زندگى و منبع تغذيه و تدوام حيات، زندگی کرده و وارد مراودات اجتماعی شده اند. اين عطف توجه مادى به زندگى و طبيعت، در مكاتب مذهبى و ارگانهاى تحميق بصورت اسطوره ها بكار گرفته شده اند۔ در آن مكاتب نقش طبيعت در هستى را تا حد معجزه سرزمين و يا خاك تقليل دادند و به يكى از اركان مقدس مبدل كردند۔ در دوره هاى ديگر تاريخى بطور مثال در دوران كشاورزى و دامدارى خاك و آب و بعدا آتش جايگاه خدايى يافتند، صدها خدا وبت، بر اين مبنا ساخته و صدها مذهب و آيين پى ريزى شدند۔
در مكاتب مذهبى و در فلسفه هاى قديم حتى خاك، آب، آتش و هوا بعنوان اركان چهارگانه پيدايش در طول اعصار به باور مذهبى بخش زيادى از جوامع آن دوره تبديل و تحميل شد۔ امپراتور قديمى ديگر نه بر عرق ملى گرايى به مفهوم امروزى، بلكه از سر تقديس خاك و نقش آن در حيات مردم زمان خود و شرايط اقتصادى آن زمان قادر بود بسيج كند و جنگهاى چندين ساله را ادامه دهد و جامعه را اداره كند۔ با تحولات و تجديد آرايش توليدى و اقتصادى و سياسى مرتب اين مكاتب و مذاهب نيز دچار تحول شدند كه تفسير كامل اين روند تاريخى در حوصله اين نوشته نيست۔
سر انجام با ظهور نظام سرمايه دارى و وسعت شهر نشينى زمينه رشد مكاتبى در تعريف و حفظ اين نظم پا به ميدان گذاشتند۔ ديگر قبيله و كلان و قوم و طايفه جوابگوى آرايش سياسى و اقتصادى عصر سرمايه نبود۔ ضرورت ادغام اقوام در يك مجتمع واحد بستر آرايش اجتماعى شد۔ ديگر حكومت پادشاهى و سرزمين پادشاهى مطلقه امكان و ظرف مناسب بسيج و استثمار نبود۔ با رنسانس و عصر روشنگرى و رشد مناسبات سرمايه، علم از مكتب خانه هاى طبقات اشراف به زندگى اجتماعى مردم راه يافت، با گسست زنجير انحصارى علم، مذهب پابپا از رونق افتاد و مذهب در اروپا آن قدرت بسيج را از دست داد. در چنين شرايطى است كه خرافه جديد براى مسموم كردن اذهان بردگان جديد يعنى طبقه كارگر و اكثريت جامعه ضرورت پيدا كرد وبه اين ترتيب پا به عرصه وجود گذاشت۔
"ناسيون" يا ايده ملت سازى وناسيوناليزم محصول نظام سرمايه دارى است و همراه مناسبات توليدى سرمايه دارى بعنوان يكى از مكاتب قوى اين نظم براى شكل دادن به آرايش سياسى اقتصادى ظهور كرد۔ اين پديده اى است جهانى كه بعدا بصورت اشكال متنوع بومى و منطقه اى ساخته و پرداخته شد۔
بر خلاف روايت مورخان و محققان علوم سياسى بورژوايى، كه بر تقدم ملت بر ناسيوناليسم عامدانه پافشارى ميكنند، اين ناسيوناليزم است كه مقدم بر ملت بوجود ميايد، يعنى ملت پديده بيرونى كنكرتى نبوده و نيست بلكه حاصل تلاش سياسى ناسيوناليزم است و در اين پروسه خلق شده است۔ تاريخ نشان ميدهد كه تعريف ملت بر اساس زبان مشترك و يا تاريخ مشترك و يا سرزمين مشترك تعريفى جامع و قابل قبول نيست۔ امروز دهها ملت مختلف زبان مشترك دارند، دهها ملت متفاوت فرهنگ مشترك دارند، دهها ملت متنوع سرزمين و تاريخ مشترك داشته اند۔ نظريه پردازان علوم سياسى نظام سرمايه دارى در دوران مختلف حيات اين نظام، تلاش كرده اند كه اين حقيقت را وارونه توضيح دهند۔ يعنى گويا مردمانى مثلا بر حسب سرزمين مشترك و يا زبان مشترك و اخيرا فرهنگ مشترك و حتی دین مشترک، براى نمونه اسرائیل، با یک هویت ازلی و ابدی تعریف شده اند. دولت فعلی اسرائیل، بر طبق آیات تورات و بر اساس رجعت قوم "یهود" به سرزمین موعود در پشت "دیوار ندبه" در یک پروسه بشدت خونین رشد کرد و مردمی را که سالها در آن سرزمین زندگی میکردند، آواره و بی خانمان کرد. همه ما هم میدانیم که این پروژه معینی بود که سه سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، از جانب کشورهای غربی و در راس آن آمریکا و انگلیس، به منظور جلوگیری از سهم خواهی ناسیونالیسم عرب در مکانیسمهای تولید سرمایه داری و تقسیم مناطق نفوذ در خاورمیانه، راه اندازی شد و هنوز عواقب وخیم آنرا در خاورمیانه شاهدیم.
ناسيوناليزم، بنابراین، قبل از اختراع و حقنه هر هویت کاذب و وارونه، زبان سياسى اين موجوديت مادى و اقتصادی است۔ اين غير قابل اثبات ترين بخش اين خرافه است۔ همانطور كه خلق كردن خدا بدون وجود خارجى"خدايى" قبلا از طرف مكاتبى تعريف ميشود و يا به عبارت ديگر خلق ميشود و هيچگاه به اثبات مادى و موجوديت خدا نيازى پيدا نميكنند، لزوم وجود مادى ملت از قبل تعريف شده و كنكرت نيز براى ناسيوناليسم ضرورى نبوده است۔
فرق مذهب و ناسيوناليسم در اين است كه در مذهب نهايتا بر پايه ترس و جهالت، اثبات مادى وجود خدا هيچگاه تثبت نميشود در حاليكه ناسيوناليزم با تعريف مشخصات غير تعين يافته از ملت قادر است دسته بنديهاى اجتماعى درست كند و به اين معنا موجوديت زمينى پيدا ميكند۔ اما وجه مشترك اين دو خرافه اين است كه چگونه بتوانند بر زندگى و اعمال جامعه در جهت منافع زمينى طبقات حاكم، تاثير بگذارند۔ بنابر اين اينجاست كه ملى گرايى و ساختن هويت ملى براى انسانها تراشيده ميشود۔ اگر هويت مذهبى بصورت فرمال اختيارى و قابل انتخاب كردن است بر عكس هويت ملى طوقى است بر گردن و از روزى كه بدنيا بيايى تا مرگ انسان را در اسارت خود دارد۔

پس نظام سرمايه دارى براى سازمان توليدى و سياسى خود نياز به آرايشى اجتماعى داشت، ملت سازى يكى از جواب هاى اين آرايش بود۔ سير تاريخى به روشنى گواهى ميدهد كه آنچه يك توده مردم را بعنوان ملت تعريف ميكنند تابع تحولات سياسى است و با تغييرات سياسى و اقتصادى تغيير ميكند۔ در پروسه رشد و تكامل نظام سرمايه دارى، با بی اعتباری و عدم كارايى شكلى از ناسيوناليسم، شكل ديگر بر مبنا ضرورت رشد و حفظ اين نظم به صحنه رانده شده است و به اين جهت ناسيوناليزم تغيير شكل هاى متنوع بخود ميگيرد۔ ناسيوناليسم قومى، نژادى، ليبرال، چپ، و صدها مشتقات و تبعات بر حسب زمان و اوضاع سياسى پا به عرصه قلمرو سياست نهادند، كه امروز صف طويل و ملون اين انشعابات و شاخه ها را ميتوانيم در موجوديت هاى حزبى، جنبشى و دولتى مشاهده كنيم۔
با پيدايش ناسيوناليسم، دوره اى باز شد كه شكل گيرى ملت و ملت سازى و كشور سازى بورژوايى در مقابل ملوك الطوايفى اقوام قرار گرفت۔ اروپا بعنوان پيشتاز جهان به ساختارهاى ملى آرايش كاپيتاليستى قوى دست زد۔
دوره بعدى دوران استعمارات و شكل گرفتن ملت هاى مستقل در مقابله با قدرتها و امپراطوری های استعماری است، بقول لنين دوران بيدارى آسيا، سرآغاز اين دوره كشور سازى و ملت سازى براى استقرار اقتصاد ملى كاپيتاليستى در مقابل نظم استعمارى قرار ميگيرد۔
دوره كنونى، يعنى جهان بعد از جنگ سرد و سقوط بلوك شرق است كه بر خلاف دو دوره گذشته ناسيوناليسم قومى و رسوبات تاريخى جهت تفرقه و جداسازى مردم بروى صحنه رانده ميشود۔ اگر دوران قبل پروسه ملت سازى در مقابل نظم كهن بود، در اين دوره برعكس، ناسیونالیسم و رجعت به هویت قومی و مهندسی مردم و جامعه بر اساس عرق قومی و در نتیجه راه انداختن جنبش تکه پاره کردن جوامع باقیمانده "بلوک شوروی" سابق، همراه نظم كهن عليه سوسياليسم و آزاديخواهى جامعه بشرى عروج كرد۔
تا اينجا از متغيير و غير آبژكتيو بودن "ملت" بعنوان يكى ازمفاهيم محورى سياست بورژوايى گفته ايم و اما در ادامه بايد اضافه كرد كه با تحولات اساسى جهانى، ليستى از ملت ها محو ميشوند و ليستى جديد بميدان ميايند۔ اين تغيير و جابجايى البته طى پروسه هاى دردناك و پر مشقت بسرانجام رسيده اند۔ اگر ديروز سرخپوستان در مجتمع هاى بدوى تحت عنوان ملت يا هر عنوانى در سرزمينى وجود داشتند امروز محو شده اند۔ اين پروسه بقا و فنا، توده هاى ميليونى مردم را قربانى كرده است و ستمكشى و تحقير و فقر را بر بخشى از جامعه تحت پوشش اقليت ملى بصورت وجهى از سياست تاريخ معاصر در آورده است۔ اگر تا اينجا ملت بعنوان خرافه نزد كمونيستها مورد نقد است ديگر چون پاى تبعيض بر اساس دسته بندى ملى باز ميشود، از نقد عمومى به دخالت سياسى كمونيستها نيز منجر ميشود۔ ۔كمونيزم بعنوان جنبشى سياسى و ضد تبعيض در هر شكلى، ناچارا بصورت رودرويى سياسى و كشمكش طبقاتى عليه اين ستمگرى نقد خود را در قالب جدال هاى اجتماعى براى لغو هر ستمى و از جمله ستم ملى ترجمه ميكند۔
براى ما كمونيستها مبارزه براى رهايى انسان از هر ستمى مساله محورى است۔ مبارزه عليه ناسيوناليزم و دسته بندى انسانها بر حسب هويت ملى مساله سياسى است و جواب سياسى ميخواهد۔ براى ما راه حل رفع ستم ملى، و تن دادن به انتخاب تلخ جدا کردن مردمی که طی یک پروسه طولانی نسبت به هم بدبین و بی اعتماد شده اند، يك اجبار تاكتيكى است. نزد ماركس، لنين و در عصر ما نزد منصور حكمت، طبقات مسله محورى است۔ ماركس كاپيتال را نه براساس جايگاه ملت ها، بلكه بر اساس جايگاه طبقات و مناسبات طبقات مينويسد، پس با اين وصف ملت و ملى گرايى و ناسيوناليسم در متن نقد ما به وارونگى كل نظم سرمايه قرار ميگيرد۔
ملى گرايى و تعريف ناسيوناليستى از انسان يك آگاهى وارونه و ضد انسانى است كه نه تنها تعريف علمى و واقعى از انسان را بدست نميدهد بلكه انسان را از جايگاه واقعى خود مسخ ميكند تا در قالب هاى غير علمى محمل متحقق شدن منافع طبقه بورژوا در مقابل طبقه كارگر باشد۔
برای من بعنوان كسى كه از رگه معين از ماركسيسم و روايت معينى از كمونيزم جانبدارى ميكنم قطعا، ملت و مفاهيم از اين نوع نقش محورى در تفكر من ندارند و بعنوان مسائل سياسى روز به آنها مينگرم۔ به همين دليل دربرنامه ما (برنامه يك دنياى بهتر) حل مساله ملى و در موارد خاصى، در مطالبات سياسى روز بصورت تاكتيك جا باز كرده است۔ در خاتمه بايد گفت دراين زمينه ميشود از منابع علمى و مطالعاتى بيشترى استفاده كرد، جاى خود دارد به خوانندگان شما دو كتاب با ارزش (ملت، ناسيوناليسم و برنامه كمونيزم كارگرى از منصور حكمت و عصر نهايت ها از اريك هابسبام) كه هر يك به نحوى اين پديده را بررسى ميكنند، در اين زمينه معرفى كنم۔




و۔آ۔ن سوال دوم" پیشینه ی سر برآوردن ملت در ایران به چه دوره ایی بر می گردد؟ شما مقالات زیادی در زمینه ی نقد و بررسی ناسیونالیزم کرد نوشته اید، بفرماييد كه سیونالیزم کرد از چه زمانی به عنوان یک گرایش فکری در جامعه مطرح شد؟

عبدالله شريفى:
همانطور كه در جواب سوالات قبلى گفتم، عموما ناسيوناليسم و پروسه ملت سازى با دوران رشد و عروج نظام سرمايه دارى عجين است۔ مسلما اين پروسه در حوزه هاى جغرافيايى متفاوت به اشكال متنوع و خودويژه شكل گرفته اند۔ اختلاف فاز شرق و غرب و در هر بخش نيز با تفاوت اين پروسه طى شده است۔
ايران از اوايل قرن بيستم و واخر قرن نوزدهم رفته رفته با از جا كنده شدن نظم كهن رو به مسير شكل گيرى اقتصاد و سياست سرمايه دارى نهاده است۔ قانونى شدن فوكسيونهاى اداره جامعه به روش نظم سرمايه در زمان مظفرالدين شاه كه به انقلاب مشروطه اول معروف است، پايه هاى اوليه ناسيوناليزم را ريخت۔ بعد از جنگ جهانى اول و دوران رضا شاه در ايران، اين پروسه شتاب بيشترى بخودگرفت۔
تفاوت تاريخى شكل گيرى پروسه ملت سازى در قياس با غرب تنها در بعد زمانى نبود بلكه در محتوا وشكل هم تفاوت هاى قابل ملاحظه اى داشت۔ در غرب با رنسانس و انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتى، سلطه مذهب چنان در هم كوبيده شد كه پروسه شكل گيرى اقتصادهاى ملى كاپيتاليستى با دوام و پايدار و كشور سازى نوين با استحكام تر شكل گرفت۔ ماركس و انگلس به اين نوع روند پايدار عنوان "ملت هاى تاريخى" داده بودند و در مقابل "ملت هاى غير تاريخى" كه به مسير مثبت و رو به جلو جامعه كمك نميكنند قرار دادند۔
قطعا شكل ناسيوناليزم يعنى بستر آن كه نه كشور براى همه اقوام بلكه ادغام اقوام گوناگون در قالب واحد يك كشور به آن قدرت و استحكام اروپا در آسيا بنا به دلايل تاريخى ميسر نشد۔
به همين دليل كه پروسه ناكام و فلج رشد سرمايه دارى كردن جامعه در ايران، ناسيوناليزم ليبرالى را سترون كرد و بعدا آرمان صنعتى كردن كشور خودى، به پرچم ناسيوناليسم چپ و معترض تبديل شد و هنوز هم زير اين بيرق سينه ميزند۔ فلج شدن پروسه مدرنيزاسيون اداره جامعه امكان رشد جريانات مذهبى و منشعبات ناسيوناليزم را فراهم ساخت۔ در اينجا لازم است كه به یک فاکت تاریخی در کشورهائی که سرمایه داری بر آن حاکم میشود و استثمار "کار ارزان" ضرورت دیکتاتوری و اختناق و استبداد گسترده را الزامی میکند، اشاره کرد. و آن هم نیازی است که محمل ناسیونالیسم حاکم به حفظ و بقا مذهب بطور عموم و اسلام و اسلام سیاسی بطور اخص در جامعه ایران، داشته است. این نیاز اقتصادی و سیاسی استبداد ناسیونالیسم حاکم موجب شده است که اسلام سیاسی به عنوان نیروئی ارتجاعی که با مقدرات تولید سرمایه داری هم ناهمخوان و نامتجانس است، به عنوان یک نیروی مدعی سهم خواهی در تولید کاپیتالیستی، لاشه خود را در صحنه سیاست نگهدارد. کابوس و هیولائی که از دل "انقلاب اسلامی" و در واقع با قلع و قمع و بخون کشیدن آنقلاب آزادیخواهانه و چپ سال ۵۷ عروج خونینش را در ایران و خاورمیانه در مسند قدرت دولتی قرار داد، بسیار گویاست. طبعا در اینجا نمیخواهم به دلایل و ریشه های قدرت گیری جریان اسلام سیاسی بطور مفصل وارد شوم، قصدم این است که بگویم که سرمایه داری و ناسیونالیسم آن، مسیری متفاوت از دوران عوج و شکل گیری آن در اروپای غربی و در آمریکا داشته است.
در كردستان ماجرا و تاريخ ناسيوناليزم فرق ميكند۔ نظامى كردن پروسه ملت سازى در ايران و بخش زيادى از آسيا تحت عنوان تماميت ارضى، به سرعت با خود تبعيضات وسيع و سركوبگرانه ملى را رشد داد۔ بى حقوقى محض سهم بخش عظيم جامعه شد۔ سركوب خونين هر مخالفتى، تحقير و تقسيم فقر مردم را بستوه آورد۔ مردم كاركن و كارگر جامعه براى دفاع از حق خود مسير و مدل جهانى خود را داشت۔ جنبش رهايى جنسى اگر چه ضعيف اما از مدل جهانى برخوردار بود۔ ناسيوناليزم كرد نيز با تاخير تلاش كرد كه مدل جهانى اعتراض خود را ماديت بخشد۔
سرانجام بعداز جنگ جهانى اول زمينه هاى اعتراضات كه بيشتر جنبه عشاريرى داشت در كردستان بوجود ميايد۔ سران عشاير زير بار باجدهى كلان دولت مركزى نميروند و فشار فقر بر دهقانان مناطق كرد نشين چنان بود كه قادر به تامين روساى عشاير محلى از طرفى و دولت مركزى از طرف ديگر نبود۔ در اين فاصله ناسيوناليزم كرد بر اين بستر بحرانى، در قالب روشنفكران معدود، ملاها و خوانين و خرده مالكين در محافل و دستجات خام و غير متشكل، روند شكل دادن به ناسيوناليزم كرد را پايه ريزى كردند۔
فاصله جنگ جهانى اول و جنگ جهانى دوم، تاريخ كشمكش هاى نظامى و بى ثباتى هاى پى در پى در اكثر نقاط ايران است، تا سرانجام با تشكيل فرقه آذربايجان و فرقه دمكرات و عاريه گرفتن دولت خودمختار ازتحولات شوروى، براى اولين بار ناسيوناليزم كرد در قامت تشكل پا به عرصه سياست ميگذارد۔ تحولات جهانى و منطقه اى و داستان جمهورى مهاباد و جنبش قاضى محمد سرانجام ناسيوناليزم كرد را صاحب وجه اجتماعى ميكند۔

سوال سوم" در تبلیغات احزاب و جریانات ناسیونالیسم می بینیم،که گویا این ناسیونالیست ها نیستند که خواهان جدا سازی اقوام و ملت!ها از هم هستند،بلکه آنان اتحاد بین این ملت ها و دوستی آنان را ترویج می کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟
عبدالله شريفى:
اگر اتفاقات ويرانى و تكه تكه كردن يوگسلاوى "اتحاد" است، اگر گور هاى جمعى و كشتار ها و پاكسازيهاى قومى در عراق و افغانستان و در بخش عمده خاورميانه "دوستى ملت" ها است خوب ما هم قبول ميكنيم كه ناسيوناليزم عامل اين "اتحادها و دوستى ها " است۔
اما روشن است كه تبليغات و پروپاگند جريانات ناسيوناليست چيزى است و حقايق چيز ديگر، ما جريانات را آنطور كه در مناسبات سياسى و اجتماعى عمل ميكنند قضاوت ميكنيم نه آنچه خود ادعا ميكنند۔
بر خلاف ادعايشان اتفاقا اين خود جريانات و دول و جنبش هاى ناسيوناليستى هستند كه انسان را بصورت پديده هاى جدا و در دسته بنديها جداگانه و در مقابل هم ترسيم ميكنند۔ تبيين تئورك ناسيوناليسم از انسان هميشه بر مبناى جدايى و تفرقه ارائه شده است۔ انسان عموما چيست و چه حقى دارد در تبيين ناسيوناليستى موجود نيست۔ انسان محمل حق مشاركت در قدرت سياسى و چپاول است تحت عنوان حق قوم، قبيله و ملت و جمعى از انسانها است كه در آن دوره منافع سرمايه را حفظ كنند ۔
از نظر سياسى و عملى بايد ديد كه چرا لازم است كه با هر نامى جمعى را در مقابل جمع ديگر قرار داد؟ هزينه ها سنگين صرف ميكنند لشكرهاى سركوب و تحميق راه ميندازند و دستگاههاى عظيم مهندسى افكاربكار گرفته ميشود تااين رودرويى صورت گيرد۔
اين "مجاهدت ها" قرار است منافع زمينى جمعى را تامين كند۔ ناسيوناليسم پرچم سياسى و ايدولوژيك جناحهاى از نظام سرمايه دارى ميباشد كه مشاركت و سهيم شدن در قدرت سياسى و سود جويى از استثمار نيروى كار هدفش است۔ هرگاه منافع اين دسته بنديها در تعارض با هم قرار گيرد، دسته بنديهاى از قبل آماده در قالب ملت ها را در مقابل هم قرار ميدهند۔

براى ما كمونيستها اساس انسان است و قرار است سرانجام اين جدالها انسان را به انسانيت خود بازگرداند، قرار است اختيار انسان را به انسان باز گردانده شود۔ ماركس در نقد خود از نظام سرمايه دارى در همه جا با اين قطب نما حركت كرده است او در پيش گفتار نشر اول كاپيتال ميگويد:" تذكر یك نكته بمنظور پیشگیری از سوء‌تفاهمات احتمالی ضروری است. در این كتاب من از سرمایه‏دار و زمیندار بهیچوجه چهره تابناكی تصویر نمي‏كنم، بلكه به افراد صرفا بمنزله تجسمات انسانی مقوله‏های اقتصادی، محملین مناسبات و منافع خاص‏ طبقاتی، مي‏پردازم. از دیدگاه من پروسه تكامل سامان اقتصادی جامعه یك پروسة تاریخ طبیعی مي‏نماید. لذا این دیدگاه كمتر از هر دیدگاه دیگری مي‏تواند فرد را مسئول مناسباتی بشناسد كه او خود، هر قدر هم از لحاظ ذهنی بتواند از آنها فراتر رود، از لحاظ اجتماعی همچنان مخلوق‌‌شان باقی می‌ماند. "
اين كافى است تا نشان داد كه اصولا ماركس و ماركسيسم چه جايگاهى براى انسان قائل است۔
براى ما كمونيستها انسان تابع خاك، جغرافيا ، نژاد، رنگ، جنس، مذهب، ملت و غيره نيست۔ انسان جهانشمول است و حق انسان هم جهانشمول ميباشد۔ دسته بندى كردن انسانها، نابرابرى را مشروعيت ميبخشد، جداسازى انسانها بر حسب مليت در واقع سند بى هويت و بى حقوق كردن آن است، ناسيوناليزم پرچم اين بى حقوقى ميباشد۔

٣٠ سپتامبر ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۵/۱۳

عبدالله شريفى / نگاهى زنده به يك تاريخ


(٢٨ مرداد ١٣٥٨)
متن زير گوشه اى از خاطرات تاريخى من در رابطه با واقعه ٢٨ مرداد در شهر پاوه است۔ اين خاطره تاريخى با عنوان (درلابلاى خاطرات تاريخى) سال ٢٠٠١ نوشته شد و در نشريه ايسكرا ،نشريه كميته كردستان حزب كمونيست كارگرى، منتشر شد۔
اكنون باز، تب و تاب، حول ٢٨ مرداد بالا گرفته است و روايات و تفاسير هدفمند وبر سر منافع جنبش هاى متفاوت ميدان پيدا كرده اند۔ با توجه به اين دليل باز تكثير اين مطلب را بعنوان انتقال حقايق تاريخى به نسلى كه از اين وقايع هيچ تصويرى ندارد خالى از فايده ندانستم۔
من با دستكارى جزئى و تدقيق در پاره اى موارد اساس محتوى مطلب را همانطور كه بوده است مجددا منتشر ميكنم، اما باز تكثير اين مطلب در شرايط كنونى، به دلايل مستتر در مقدمه، افزودن اين مقدمه را ضرورى ساخت۔

١۔ ٢٨ مرداد، از جمله وقايع تلخ تاريخى است كه با اتفاقاتى نظير كشتار ٣٠ خرداد ٦٠ و كشتار و قتل عام تابستان ٦٧ مكمل تاريخ سياه و ضد انقلابى و ضد انسانى اسلام سیاسی در جامعه ايران و منطقه خاورميانه در تاريخ معاصر ميباشد۔ سركوب خونين يك انقلاب عظيم اجتماعى در ايران با اين اتفاقات تاريخى قابل توضيح اند۔ اكنون سى سال از آن فاجعه انسانى ميگذرد۔ نيروهايى كه در آن جريان بعنوان نيروهاى مقاومت شناخته ميشدند، بشدت تجزيه شده اند۔ جنبش هاى اجتماعى متفاوت و متضاد كه هريك به نحوى در آن واقعه شريك بودند، اكنون روايت كاملا متفاوت و متناسب با منافع طبقاتى امروزشان را در سياست، راجع به اين گونه مقاطع تاريخى ارائه ميدهند۔

٢۔ انقلاب ٥٧ در ايران، مانند هر انقلاب اجتماعى ديگر، اوهام و خرافاتى را بعد از خود، به عنوان میراث های رسوب شده بجاى گذاشت۔ نگرش متاثر از اين خرافات در توضيح وقايع تاريخى بى تاثير نيست۔ انقلابى كه در یک اتحاد غیر رسمی همه با هم عليه استبداد سلطنتى بوقوع پيوست، و در جريان عمل و حتى بعد از فروكش كردن، شروع به تجزيه و پلاريزه شدن كرد، بمراتب از قدرت خرافه مورد نظر بيشتر برخوردار است۔
نيرويى كه آن موقع نيروى "جنبش مقاومت" ناميده ميشد و جنبشى كه ملقب بود به "جنبش خلق كرد" اكنون بشدت قطبى و سى سال از پروسه قطبى شدن را از سر گذرانده است۔
ديگر ٢٨ مرداد معجزه ريسمان وحدت همه با هم نخواهد بود و نمیتواند باشد۔ همانطور که خود ما شرکت کنندگان در تحول اجتماعی به مراتب عظیم تر، یعنی انقلاب ۵۷، وحدت و "اتحاد"ی را که در نهایت با نازل كردن و تحکیم هژمونی جریانات اسلامی علیه رژیم سلطنت به یک کابوس وحشتناکی انجامید، در پرتو انتقادات بیرحمانه قدمهای نارسای آن دوران خود قرار داده ایم.
طی اين سى سال اتفاقاتى روی داده اند، جبهه ناسيوناليستى كرد و جبهه سوسياليستى طبقه كارگر در آن جامعه سى سال جدال بر سر سرنوشت جامعه را تجربه كرده اند۔ يكى از نيروهاى همان جنبش مقاومت و همان نیروی "جنبش کردستان" و همه باهم، يعنى حزب دمكرات كردستان در جنگى طرح ریزی شده و مطابق منافع طبقاتی اش با كمونيستهاى جامعه كردستان، صدها تن از شريف ترين كمونيستهاى آن جامعه را كشت۔ به مقر سازمان پيكار در روز روشن در شهر حمله كردند و سر بريدند۔ نيروهاى آن جنبش همه با هم در جزر و مد اوضاع سياسى جابجا شدند۔
جنگ خليج و شسكت بلوك شرق به سان زلزله اى دنيا را تكان داد، بعد از آن دو خردادى آمد و رفت، هوس و وسوسه مذاکره و سازش با جمهوری اسلامی بار دیگر به سر حزب دمکرات زد. حضور نظامى آمريكا در عراق و منطقه رويداد، بر متن بمباران شهر بغداد به بهانه حضور نیروهای عراقی در بیابانهای "کویت" و در بستر تخريب يك جامعه، "حكومت" كردستانى بر پا كردند۔ بخشی از آدمهائی که تا آنوقت در صف کمونیستهای کردستان بودند، زیر سایه سنگین عروج خونین نظم نوین بوش، تاریخ افتخارات خود را بخاطر نزدیک شدن احزاب ناسیونالیست "جنبش کردستان" به قدرت محلی به لجن کشیدند و ناسیونالیسم کرد را "دوستان جدید" خود نامیدند، درست همانطور که همزمان به کمونیستها و مارکسیستها و انقلابیون لجن پاشیدند. اوهام ارتجاعی به عراقيزه شدن ايران موجى از نفرت قومى و مذهبى را به صحنه سياست وارد کرد.
بعد از اين همه اتفاقات و بعد از در هم ریختن این توهمات و "اتحاد" های ناخواسته و تحمیلی، دیگر نمیتوان به تاریخ قبل از این تحولات اعجاب انگیز در سی سال گذشته بازگشت و بر نوستالوژى "هيئت نمايندگى خلق كرد" و "جنبش کردستان" یا کمونیسم ملی و کردی برای اهداف ناگفته امروزی سرمایه گذاری کرد.

٣۔ نوشته ضمیمه (درلابلاى خاطرات تاريخى)، نقش احزاب و جريانات مختلف را در آن حوادث بزبان خاطره نشان داده است۔ راز اين مقاومت و تاريخ متعاقب ان، حضور كمونيزم و رابطه آن كمونيزم با جامعه ميباشد، بنظر من در غياب كمونيزم سازمانيافته در جامعه كردستان مسير مقاومت وتاريخ جدال در سلطه ناسيوناليزم كرد به ناكجا آبادى ميرسيد كه قابل وصف نيست۔
به همين دليل روايت ما، روايت كمونيستها از آن تاريخ واقعى و بر مبناى شناخت و متد علمى استوار است، اگر كسى طالب حقايق آن دوره است بايد درك خود را بر چنين روايت علمى پي ريزد و نقش و جایگاه گرایشات اجتماعی و طبقات و احزاب آنها را، و نیز واگرائیهائی که طی این سی سال در "جنبش کردستان" به عینه اتفاق افتاده است، در معرض تعقل و تعمق جامعه قرار بدهد.

٤۔ من از آوردن اسامى زندگان آن واقعه آگاهانه اسم نبردم چون همين تحولات سى سال اخير شامل حال جمعى از اين افرد ميباشد۔ هستند كسانى كه اين مقطع را اكنون با روايت ناسيوناليستى كرد توضيح ميدهند۔ هستند كسانى كه ديگر شركت در آن ماجرا را افتخار خود نميدانند و هستند كسانى كه در زندگى عادى خود بسر ميبرند ونام بردن آنهابا مخاطره امكان لطمه امنيتى روبرو خواهد شد و ۔۔۔۔۔
اما اين مناسبت را بهانه اى جستم تا ليستى از كمونيستهايى كه در آن ماجرا فعال بودند و بعدا هر يك در جايى جان باختند را جهت يادى از زحمات آنها بياورم۔
بى شك فعاليت بى دريغ اين رفقا و صدها رفيق ديگر جانباخته در كردستان و در سياه چال هاى رژيم بعنوان بخشى از فعاليتهاى جنبش كمونيستى ايران در تاريخ ثبت خواهد شد۔ چهره نازنيين و دوست داشتنى اين ياران هميشه جلو چشم من زنده است و گل ياد آنها در باغ خاطرات من هرگز پژمرده نخواهد شد۔
٣ اوت ٢٠٠٩



---------------------------------------------------------

درلابلاى خاطرات تاريخى
(٢٨ مرداد ٥٨)
٢٢سال قبل، روز ٢٨ مردادسال ٥٨ در ادامه سرکوب خونين انقلاب مردم ايران، خمينى فرمان هجوم عليه مردم آزاديخواه را به کردستان صادر کرد.
اگر اين روز يادآور خاطرات تلخى است، اگر يادآور عروج اسلام سياسى، لشکرکشى ارتش وقداره بندان اسلامى، خون، وحشت، کشتار و خانه خرابى و. . . . است، اما همزمان نيز ياد آورمقاومت عظيم مردمى است که ايستادند تا از آزاديها و دستاوردهاى انقلابى که براى رهايى از ستم و فقر و بيحقوقى بپا خواسته بودند، و چندى قبل رژيم مستبد سلطنتى را به زير کشيده بودند، دفاع کنند. اکنون به مناسبت ٢٨ مرداد و گراميداشت تلاشهاى بيدريغ آزاديخواهان و مردم زحمتکش کردستان، بجا است که بسهم خود مرورى کوتاه بر آن رويداد داشته باشم.
من در مکانى که نقطه آغاز اين هجوم وحشيانه بود (پاوه ) فعاليت مى کردم، جوانى ١٨ ساله بودم، مسئول تشکيلات کومه له در شهر پاوه بودم. همراه با بقيه فعالين و مبارزين در اين شهر جمعيتى تحت نام "جمعيت دفاع از حقوق رنجبران" را هدايت ميکرديم.
لازم به ياد آورى است که در خرداد ماه همان سال بود که مرتجعين محلى، روساى عشاير، ملاها و مکتب قرآنى‌هاى مفتى زاده منطقه هورامان و جوانرود در "سرياس" پاوه جلسه اى برگزار کردند تا مردم را مسلح کنند. تلاش ميکردند که به اختلافات مرده و پوسيده عشايرى تحت نام "گوران" و "جاف" بين مردم شکاف و اختلاف بيندازند، تا به خيال خامشان از آب گل آلود ماهى بگيرند و به اين ترتيب به شيوه ديگرى در برابر نيروى دفاع از دستاوردهاى قيام ٥٧ ارتجاع و افکار ارتجاعى را تحريک کنند. البته دست داشتن دول ايران و عراق در اين ماجرا عيان بود. جمعيت ما بلافاصله گشت سياسى وسيعى را به سراسر منطقه پاوه و جوانرود سازمان داد و عليه اين اقدام ارتجاعى به افشاگرى وسيع پرداخت. گروهى سازمان داديم تا عليه توطئه گرى مرتجعين مقابله کنند. سه اطلاعيه به نام "اتحاد جوانان مبارز هورامان و جوانرود" در اين باره در سطح نسبتا وسيع پخش کرديم، که منجر به اعتراض گسترده مردم شد. آنها ناچارا براى مدتى عقب نشستند اما دست از توطئه گرى برنداشتند. بالاخره ١٥ مرداد مطلع شديم که عده اى مسلح با تحريک مرتجعين محلى در گردنه "مله پالنگانه" جاده کرمانشاه به پاوه را مسدود کرده اند و از رفت و آمد مردم ممانعت مى کنند. ما چند دسته از جوانان پاوه و نوسود و نودشه و جوانرود را از ماجرا مطلع کرديم، با هم تصميم گرفتيم که به محل برويم و طرح تحصن عمومى عليه اشغال و حضور ارتش و سپاه پاسداران اسلامى در شهر پاوه را سازمان دهيم. با حدود ١٠٠ نفر شروع کرديم، ابتدا افراد مسلح تحريک شده را از اقدامشان پشيمان کرديم و به خودملحق کرديم. ظرف ٣ روز در جواب پيامهاى ما حدود ٢٠٠٠ نفر از شهر و روستاى اطراف بما ملحق شدند. مرتجعين و روساى عشاير متوجه شدند که از توطئه خود ناکام مانده اند، اينبار همراه نيروى مسلح خود آمدند و از تحصن پشتيبانى کردند. البته مستقيم و بلافاصله در کنار حزب دمکرات کردستان قرار گرفتند و نماينده حزب در آن تحصن (رحيم بغدادى) از آنها بعنوان اعضاى حزبشان اسم برد. وقتى حرکت مستقيم بنام ارتجاع ميسر نبود، حزب دمکرات مكان مناسبى براى لانه کردن ارتجاع محلى شد. حدود يک هفته پر شور، ما طى دهها سخنرانى مکرر مردم را به اتحاد و مبارزه عليه رژيم اسلامى و عليه دسيسه همدستان رژيم دعوت کرديم. جوانان شهرهاى پاوه، نوسود و نودشه با پرچمهاى قرمز به ما ملحق ميشدند و مردم از آنها استقبال ميکردند. نقش و جايگاه کسانى که اکنون زنده هستند و چه آنهايى که جان باختند در اين تلاش متحدانه فعال بودند، قابل انکار نيست. اينجا من از زنده ها اسم نميبرم، اما لازم است که ياد تلاش رفقاى جان باخته اى چون ياسين ايراندوست (دکتر آرام )، مظفر عزيززاده، جليل حيدرى، منصور حيدرى، توفيق رضايى، رحيم الهى، عزيز الهى، فايق اسماعيلى، عطا امينيان، ادريس محمدى،نصرالله بهمنى، فرهاد لهونى، جمشيد منوچهرى، فرج عبدى، محمد على خالدى، غلامعلى گرگین، صابر مرادى اقدم، نصرالدين قدسى، محمد بهرامى(مام حمه باوان)، منوچهر منوچهرى، جلال سليمى و سايرين را گرامى بدارم.
پس از چند روز دولت اسلامى از طريق استاندارى و ارتش کرمانشاه اعلام کرد که قصد مذاکره با متحصنين را دارد. در هر صورت ما اقدام به تشکيل مجمع عمومى و انتخاب کميته اى براى هدايت تحصن را شروع کرده بوديم و قطعنامه اى هم آماده کرده بوديم تا به تصويب مجمع عمومى برسانيم که خواسته ها و مطالبات تحصن در آن فرموله شده بود. حزب دمکرات کردستان در کنار روساى عشاير و ما در راس چپ و حمايت مردم دو طرف توازن قوا را تشکيل مى دادند. بالاخره قطعنامه تصويب شد، يکى از مهمترين بندههاى آن: "تخليه فورى نيروى مسلح رژيم اسلامى از منطقه بود". بعد از کشمکشهاى چند ساعته سرانجام کميته اى ١٩ نفره انتخاب شد، ٧ نفر از ما، ٤ نفر از حزب دمکرات و بقيه را روساى مسلح حومه شهرها تشکيل ميدادند که با تاييد و فشار حزب دمکرات وارد کميته شدند. من هم يکى از منتخبين اين کميته بودم. در اين مدت مرتب مردم از شهر و روستاها امکانات تدارکاتى مواد غذايى و کمکهاى خود را به تحصن ميرساندند. بالاخره ما به هيئت دولت در رابطه با مذاکره موافقت کرديم. يک روز بعد هيئتى از طرف دولت با يک هلى کوپتر که مرکب از سه آخوند و دو افسر ارشد ارتش و سپاه پاسداران بودند، در پاسگاه قورى قلعه فرود آمدند. هيئتى ٩ نفره از ما به مذاکره رفتيم. خيلى زود معلوم شد که هيئت دولت براى مذاکره نيامده بودند، بلکه فرستاده شده بودند تا از نزديک وضع را ببينند و امکان ارتباط پنهانى را با مرتجعين محل فراهم سازند. حزب دمکرات مانند هميشه خط سازش و مماشات و بند و بست پنهانى و بدور از نظارت مردم را پيش گرفت، بر سر تعداد شرکت کنندگان در مذاکره تمام تلاش خود را کردند تا ما را حذف کنند و خود در راس هييت قرار بگيرند، اما موفق نشدند. بالاخره مذاکره بدون نتيجه و با وعده وعيدهاى هيئت دولت پايان يافت. چند روز بعد خبر تجمع نيروهاى رژيم و اعزام و تقويت نيروهايش در شهر پاوه رسيد. فانتومها به مانور و صوت شکنى پرداختند. ارتباطات مشکوک روساى عشاير با عراق و ايران و مماشات حزب دمکرات از يک طرف، کم تجربگى ما در مسلح کردن نيروى خودمان از طرف ديگر، باعث شد که هدايت امور از دست کميته خارج شود و روند را به نفع آنها پيش برد.
لازم به توضيح است كه جوانان و مردم مبارز نوسود نيز همزمان در جبهه ملاندر با بر پا كردن تحصنى مشابه اما با ابعاد كوچكتر هم جهت با ما به اقدام و ابتكار عمل مشابهى دست زدند۔
در روزهاى آخر تحصن بود که رفيق فواد مصطفى سلطانى همراه رفيق جان باخته كمال قطبى و چند تن از رفقاى ديگر به آنجا آمدند، تعدادى سلاح براى ما آورده بودند، جلسه اى مفصل با چند نفر از ما آنجا تشکيل داد و حول و حوش وظايف آن دوره و چشم انداز آتى بحث کرديم. سرانجام روز ٢٧ مرداد درگيرى در اطراف شهر پاوه شروع شد.
آن موقع ديگر نه فرصت مباحث سياسى بود و نه وقت آن، موقع اتخاذ تصميم هاى بزرگ فرا رسيده بود، ما هم بلافاصله تصميم گرفتيم كه جمعيت نودشه به طرف جمعيت نوسود حركت كند و از ميان جمعيت پاوه جمعى را براى كار سياسى به شهر بفرستيم ۔ سر انجام ما جمع كوچكى مانديم و در درگيريهاى گردنه مل پالنگانه مقاومت كرديم۔ حضور نيروهاى مشكوك و سازش سران عشاير با رژيم جبهه ما را بشدت تضعيف كرد۔
رژيم اسلامى با تمام توان شروع به تقويت خود و توپ باران منطقه کرد. ٢٨ مرداد اوج اين در گيرى بود. رفته رفته از پاوه و کامياران و سنندج تا سقز و مهاباد و خلاصه سراسر کردستان ميدان مقاومت مردم عليه توحش اسلامى شد. جلادان اسلامى از خلخالى و چمران و . . . به صف و اعزام شدند. اعدام، کشتار و زندانى کردن هزاران مبارز زن و مرد تنها گوشه اى ازسرکوبگرى ضد انقلابى رژيم اسلام بود. اما حضور سازمان يافته ما کمونيستها (که در کومه له آن دوره فعاليت داشتيم) در صف مقدم اين مبارزه يکى از موثرترين فاکتورهايى بود که به زودى و بعد از ٣ ماه مقاومت و مبارزه اعتراضى گسترده و متحد، باعث شد، موج برگشت. رژيم شکست خورد و ناکام شهرها را يکى بعد از ديگرى تخليه کرد. جلادان اين بار در لباس هيئت صلح اعزام شدند. اما طولى نکشيد، در نوروز ٥٩ با فرمان ١٣ ماده اى خمينى، تعرضى ديگر با ابعاد جنايتکارانه جديد، عليه مردم ايران از کارخانه و مدرسه و کوچه و خيابان شروع شد. کشتار کارگران، زنان و کمونيستها، هجوم مجدد به کردستان، حمله به آزاديهاى مردم، يورش به مطبوعات و احزاب و تشکلها در اقسا نقاط ايران به وحشيانه ترين شيوه صورت گرفت. رهبران ريز و درشت "اصلاح طلبان اسلامى" امروز، موتور اصلى جبهه دوم خرداد، آن زمان فرماندهان عملياتى و فرمانداران و روساى دادگاههاى صحرائى آن کشتار و سرکوب اسلامى بودند. درست است که رژيم اسلامى در نهايت جنون و جنايت انقلاب مردم را در دوره اى، به دلايل قابل توضيح به شکست کشاند، اما هرگز نتوانست آزاديخواهى را بکشد. آن همه توحش و درندگى نتوانست، آرزوهاى انسانى، خواست تغيير زندگى، طلب کردن آزادى و رفاه را شکست دهد. بر بستر دفاع از دستاوردهاى انقلاب ٥٧، دفاع از آزاديهاى سياسى و حق دخالت مردم در تعيين سرنوشت خويش، گرايش راديکال و کمونيستى از زمينه‌هاى اجتماعى و پشتوانه مردمى وسيعى برخوردار شد. با تکيه بر نيروى مردم تشنه آزادى و برابرى، و در شرايط بحران سياسى و اقتصادى حکومت اسلامى، دورنماى سقوط جمهورى اسلامى و برپائى جامعه‌اى برابر و آزاد و مدرن و سوسياليستى در درخششى اميدوار کننده، به توده‌هاى کارگر و زحمتکش ايران و کردستان بشارت جامعه‌اى فارغ از سلطه مذهب و کينه‌توزيهاى قومى را نويد ميدهد. مردم اين بار اجازه نخواهند داد که ارتجاع ديگرى و در لباس و با پوشش ديگرى با تکيه بر مبارزات آنها و حاصل پيگيرى کمونيستها و نيروهاى انقلابى قد علم کند.
١٠ آگوست ٢٠٠١
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۴/۱۹

عبدالله شريفى / مردم،سرنگونى وسناريوهاى محتمل

بار ديگر "انتخابات" مجرايى شد كه سيماى واقعى جدال ها و رابطه حقيقى مردم ايران را در مقابل نظام اسلامى حاكم به نمايش بگذارد۔ حضور ميليونى مردم يك انفجار عظيمى بود كه بر متن شرايط عينى و پيش زمينه هاى جنگى واقعى، كه يك طرف اين جنگ و جدال مردم آزديخواه ايران و طرف مقابل کليت نظام اسلامى است، بار ديگر در مقابل هم صف آرايى كنند۔ جنگى كه طى سى سال اخير در جريان بوده است، اين بار در شرايط متفاوتى به بهانه ماجراى "انتخابات" بروز اجتماعى يافت۔ در پرتو تحولات چند هفته اخير صحنه سياسى جامعه ايران و آرايش نيروهاى طبقاتى با سرعت در حال دگرگون شدن، است۔

هويت اعتراضات اخير را نميتوان از زبان مدياى غربى و رسانه هاى خود رژيم اسلامى و يا جناحهايى از آن بيان كرد۔ ماهيت اساسى حركتى كه در قالب ميليونى درآمد همان مساله قديمى يعنى نفرت مردم از كل نظام اسلامى و رها كردن جامعه از اسارت و حقارت، و جستجوى زندگى انسانى ميباشد۔

حضور ميليونى همه را غافلگير كرد

مساله "انتخابات" چگونگى آن و صف بندى نامزدها، فرعى ترين پديده اى بود كه ارزش صرف وقت براى بررسى را ندارد۔ تقلب شد يا به كداميك اجحاف شد، نه مساله مردم بود و نه مساله ماست۔ اين رژيم هر بار كه پاى مضحكه هايى به نام انتخابات رفته است چيزى جز گاوبنديهاى پشت پرده و زور زدنهاى جناحى درون خود نبوده، اين بار نيز چيزىجز تكرار همان روال نبوده است۔ مساله واقعى حضور خيره كننده ميليونها نفر از مردم ايران بود كه در تهران وشهرهاى بزرگ ايران كل معادلات از پيش تعيين شده و محاسبات بالايى ها را بهم ريخت۔ و دسته جات سركوبگر نظام اسلامى را به مرحله حاد رودرويى باهم كشاند وبحران و شكاف هاى درونى رژيم را شدت بخشد۔
پشت اين رويداد اين حقيقت غير قابل كتمان را ميشود ديد كه جنبشى با ابعاد ميليونى براى سرنگونى رژيم اسلامى، اخيرا به ميدان آمد، به قدمت شكل گرفتن رژيم اسلامى در جريان بوده است، افت و خيز اين جنبش، با موازنه هاى مختلف را ميشود در اين سى ساله اخير در تمام مقاطع نشان داد۔ نيروى واقعى اعتراضات اخير و جارى در ايران بخشى از اين نيروى ميليونى است كه كليت نظام اسلامى را نخواسته و نميخواهد و در هر مقطعى از مجارى ممكن استفاده كرده و در اشكال مختلف بروز علنى كرده است۔

ما در اين سى سال اخير شاهد تحركات پراكنده از اقشار و طبقات مختلف و معترض جامعه ايران عليه رژيم اسلامى بوده ايم۔ اين سى سال از تاريخ ايران، تاريخ جدال و كشمكش طبقه كارگر و مردم محروم و تشنه رهايى در برابر جمهورى اسلامى بوده است، اما حركت اعتراضى اين بار دقيقا در شرايط كنونى با موازنه كنونى اين حركت ميليونى و سيل آسا را با خود آورد، که تاثيرات خود را به عينى بر كل معادلات سياسى گذاشت۔

ويژگى اين جنبش اعتراضى اين بود كه همه را غافلگير كرد۔ نه شعارها و نه پرچم سبز، نه شخصيتهاى چون موسوى و نه حتى موضوع به ظاهر مورد اعتراض هيچكدام از اينها نبودند كه باعث بهت و حيرت بشوند، بلكه خود رنگ سبز و پرچمى ها و كل شخصيتها نيز خود غافلگير به راه افتادن سيل عظيم جمعيت شدند۔
اوباما و اروپا مدتى به قول خودشان"ناظر رويدادهاى ايران" شدند و هيچى براى گفتن نداشتند۔ موسوى و جناحهاى "معارض" نيز زمين گير شدند و تا سطح تصيحح كننده شعارها نزول كردند۔ از نقش "رهبرى" اعتراضات به واسطه اى تبديل شدند كه بگويند شعار" مرگ بر ديكتاتور" شعار مانيست، مردم نكنيد، به مراكز نظامى و سركوب حمله نكنيد و غيره، خامنه اى و كل دم و دستگاه اطلاعاتى و قداربندان مسلح و ارگانهاى سركوب و مراجع تقليد و آيات عظام همه در سرگيجه اين اتفاق زمين گير شدند۔

اپوزيسيون راست و چپ جمهورى اسلامى نيز در اين زمينه خود را در مقابل يك اتفاق باور نكردنى ديدند۔
نه تلاش براى ارائه دلايل به حركت در آمدن گسترده مردم در حين عمل و نه تفاسير كنونى و تحليل هاى شبكه هاى B.B.C و C.N.N، نتوانست و نخواستند كه ماهيت و دلايل اين حركت را منعكس كنند۔
در اين ميان سوالى اگر مطرح شود اين است كه دليل اين گستردگى و هجوم سيل آسا و آن هم در اين شكل مردم چه بود؟
واقعيت اين است كه شناخت اين مكانيزمها و شناخت ماهوى اين جدال محور اساسى بر توضيح اين اتفاق و رويدادهاى اخير است۔

طبقه كارگر و مردم محروم و اقشار مختلف و معترض و به ستوه آمده تنها ابزارى كه در شرايط كنونى در فقدان رهبرى قدرتمند و راديكال جنبش براى سرنگونى، در دسترس داشتند نيرويى بود كه علنى و به مقياس بالاتر از نرم تاكنونى به ميدان بيايد۔ مردم با اين كار معادلات بالايى ها را به هم ريختند۔ اگر اين حضور به وقوع نميپيوست داستان مانند هميشه به زد و خوردهاى پراكنده و بعدا موج سركوب و سازش از بالا منجر ميشد۔ اگر اين سيل به راه نميفتاد باز داستان فشار از پايين و چانه زنى از بالا آرايش سياسى رژيم را با تحول روبرو نميكرد۔ اين حركت باعث شد كه بر خلاف نقشه از پيش، موقعيت جمهورى اسلامى را به جايى ببرد كه باز گشت به قبل از "انتخابات" را غير ممكن كند۔ اكنون شرايطى بوجود آمده است كه كل جناح هاى جمهورى اسلامى و نظام اسلامى بايد در فكر اعاده موقعيت خود در دو ماه قبل باشند۔
مردم طرفدار موسوى نيستند۔ مردم و جوان ايرانى اسلامى نيستند۔ مردم اگر شعار هاى واقعى خود را نتوانستند به ميدان بياورند و بر فراز موج جمعيت بر افرازند به كمبود واقعى خود يعنى فقدان جريان قدرتمند چپ و اجتماعى كه منافعشان را نمايندگى كند اعتراف كردند۔

سناريوها

غرب و جمهورى اسلامى با تمام تعارض و تفاوتشان در اين مساله وجه اشتراكى دارند كه هر يك به نحوى مردم را به سياه لشكر جناحى از رژيم معرفى كنند، ريشه و دليل اساسى اين وجه اشتراك در ترس و هراس هر دو طرف اين معادله از حضور مردم در شكل دادن به سناريو دلخواه آتى خود نهفته است۔

ترسيم كردن مردم بعنوان نيروى "انقلاب سبز" موسوى پديده اى كاملا هدفمند و با دورنماى منافع آتى اين سناريوها طراحى شده است۔ بعيد نيست كه پديده موسوى و ماجراى انتخابات براى بخشى از اليت سياسى راست و دو خردادزده سابق يك آلترناتيو در خود باشد، اما قطعا براى مردم ميليونى كه صحنه گردان اعتراضات جارى هستند اين پديده نه آلترناتيو بلكه محملى است كه پروسه اى را شروع كند تا شرايط و توازنى ايجاد شود كه روند اضمحلال و شرايط بازگشت ناپذيرى جمهورى اسلامى را تحميل كند۔ عدم شناخت اين مكانيزم مايه سردرگمى و بى ربطى به كل روانشاسى جنبش هاى اعتراضى و اجتماعى و در علم سياست به در حاشيه ماندن منجر خواهد شد۔

از نظر غرب عبور از اسلام سياسى از طريق قابل مذاكره كردن و "قانونى" كردن و "دولتى" كردن بخش عمده آن در كل منطقه خاورميانه در دستور است۔ به ميدان فرستادن سعد حريرى در لبنان، مالكى در عراق و محمود عباس در فلسطين، از جمله امورى مقدماتى است كه اين مسير را توضيح ميدهد۔

اگر موسوى پرو غرب باشد، بر عكس، غرب مطلقا پرو موسوى نيست۔ براى غرب پديده موسوى بر خلاف تبليغات جارى پديده مورد حمايت استراتژيك نيست و حتى پديده قابل دفاع تاكتيكى هم نيست، از منظر پراگماتيسم غرب اين اتفاقات و سنگر گرفتن پشت "كانديد" مخالف ولايت فقيه و بعبارت ديگر پشت پديده موسوى، صرفا امكان و فرصتى بود كه بتواند با قدرت بيشتر و با امكان بيشتر سر ميز مذاكره احتمالى با رژيم اسلامى برود كه طرف مقابلش تضعيف شده باشد، چون هنوز غرب چشم به تحولات آرام و تدريجى از درون نظام اسلامى دوخته است۔
نبايد ناديده گرفته شود كه اين رويدادها نه تنها وجهه و تصوير كل نظام اسلامى را از چشم مردم شكست بلكه اعتبار و برو بياى قبل از انتخابات را نزد غرب نيز از دست داد۔ به نظر ميرسد كه غرب براى هر سه حالت "استحاله" از درون و يا فرو پاشى رژيم با فشار مردم و يا ماندگار شدن رژيم تا مرحله بعدى اين بار آگاهانه تر و با برنامه تر عمل كند۔
تاثير موج وسيع حركت مردم باعث شد كه جناح هاى معارض درونى بر خلاف دو خرداد از پديده خامنه اى و رهبر ولايت فقيه عبور كنند، و همگى در هراسند كه مرحله بعدى عبور از نظام است و اين ميخ آخر تابوت نظام اسلامى خواهد بود۔ به همين دليل، تجديد آرايش سياسى جمهورى اسلامى را بشدت با دشوارى مواجه كرده است۔
غرب اين اتفاق و اين دستاورد جديد را به نفع پراگماتيسم خود در تقابل با اسلام سياسى ترجمه ميكند۔ براى غرب، رژيم جمهورى اسلامى تضعيف شده موقعيتش را در عراق و افغانستان و پاكستان و فلسطين و كل منطقه خاورميانه تغيير ميدهد۔ روشن است كه غرب خواهان بر اندازى قهر آميز نظام اسلامى توسط مردم و قيام و خيزش مردمى نيست، دول غربى بشدت در صورت تامين حضور جبهه سوسيالستى در اين اعتراض نگران خواهند شد و اقدامات خود را خواهند كرد۔

طبيعى است كه به حكم قانونمندى اين حركت، عقب نشينى جناحها و ساكت كردن مردم نميتواند پايدار باشد۔ آرايش جمهورى اسلامى دچار دگرگونى خواهد شد۔ جناح هاى درونى رژيم نيز به مصاف تجديد آرايش خواهند رفت۔ رفتار غرب بر همان محور پراگماتيسم خود خواهد بود با اين امتياز كه فشار را بر رژيم اسلامى و كل بلوك اسلام سياسى تشديد خواهد كرد۔
رژيم اسلامى هم در مقابل بر محور سركوب در داخل و گسترش بحران در منطقه به اعاده موقعيت خود خواهد پرداخت۔ تلاش خواهد كرد كه از شكاف چين و روسيه با غرب فشارهاى وارده را بر خود كم كند و با كشاندن جنگ و جدال به لبنان و عراق و فلسطين و افغانستان، صحنه جدال را عوض كند۔ تشدید عملیات و انفجارات انتحاری در عراق در روزهائی که مصادف با رویدادهای ایران بود، قابل تامل اند.

اگر چه شواهد كنونى حاكى از آغاز سركوب و بگير و ببند است، اگر چه سياست ارعاب را بار ديگر با اعدام هاى دسته جمعى و دستگيريهاى جمعى در دستور دارند، اما مسلما از چشم مردم نيز كل جمهورى اسلامى آن خاصيت مرعوب كننده قبل از اين تحولات را ندارد و خود رژيم نيز براى دوره طولانى قادر به سركوب گسترده نخواهد بود۔
براى مردم آزاديخواه و سرنگونى طلب دور آتى دور تعيين كننده خواهد بود۔ اين بار حضور طبقه كارگر گسترده تر خواهد شد۔ اگر جنبش مردم براى سرنگونى رژيم بخواهد قدمى ديگر به جلو بردارد ناچارا بايد از ابزارهاى بكار گرفته نشده و از پتانسيل هاى بكار انداخته نشده استفاده كند۔
با يك محاسبه ساده ميشود فهميد كه در صورت حضور كمونيزم دخالتگر و منسجم و تحزب يافته ميشد با دو ميليون نفر به خيابان آمده همان روز مراكز سركوب و مراكز رسانه اى و كل قدرت رژيم را ميشد در هم كوبيد و از دستشان خارج كرد و پروسه عملى و سريع ساقط كردن را شروع كرد۔ اين كمبود كليد اساسى درک جهتگیری مصاف هاى آتى اين جنبش است، بنا بر اين تامين رهبرى اين جنبش كه خاصيت چپ و راديكال و داراى افقى انسانى باشد مصاف اساسى دور آتى خواهد بود۔


راه حل ها

راه حل هاى پيش رو تابعى از احتمال شكل گرفتن سناريو هايى است كه برشمردم۔ ما بعد از اين جريان با چند حالت متفاوت روبرو خواهيم شد كه توازن قوا و نيرو و رهبرى نقشه مند امكان پا به زمين گذاشتن اين احتمالات را تسهيل ميكند۔
احتمال سركوب براى دوره اى و عقب راندن مردم، احتمال تشديد تضادهاى درونى و رفتن بسوى استحاله از درون، احتمال سرنگونى و ساقط شدن كل رژيم، اينها از احتمالاتى است كه زمينه هاى عينى خود را مدتهاست بروز داده اند۔ از آنجايى كه ما قبلا مفصل راجع به شق استحاله از درون و يا فرو پاشى از درون را گفته ايم اكنون و بنا به جانبدارى و مشكلات خاص به شق آخر يعنى مساله سرنگونى ميپردازم۔
يكى از نقاط و معلول احتمالى تحولات اخير ايجاد توهمى است كه چپ جامعه بايد آگاهانه ازآن پرهيز كند۔ موج عظيم ميليونى مردم در مقابل جمهورى اسلامى به خودى خود قادر به سرانجام بخشيدن به كار يعنى بر چيدن نظام اسلامى نخواهد شد۔ حضور ميليونى مردم به خودى خود راديكاليزم جامعه و پيشروى افق انسانى را نمايندگى نميكند، اين تحركات ابتدا به ساكن مترادف حاصل شدن غلبه افق انسانى و سرانجام مثبت به نفع جامعه نخواهد بود۔ اين حقيقت را بايد عميقا باور كرد و حول آن هر نوع خودفريبى بشدت زیانبار خواهد بود.

بدون ترديد با تحولات اخير مساله سرنگونى رژيم اسلامى بار ديگر در دستور جنبش طبقات متفاوت قرار گرفت۔ بار ديگر دو آلترنايتو براى سرنگونى خونمايى كردند۔ آلترناتيو راست و آلترناتيو چپ و سوسياليستى، اين دو جبهه با دو آينده متفاوت بار ديگر به موضوع بر چيدن نظام اسلامى و زندگى بعد از جمهورى اسلامى مينديشند۔
آلترناتيو راست ناسيوناليستى طرفدار غرب، از امكان و حمايت غرب بر خوردار است، ميتواند بخشى از اپوزيسيون دربارى رژيم و بخش تجزيه شده جناح هاى معارض درونى را با خود همراه كند۔ حزب و شخصيت سياسى قابل اتكا ندارد اما با كمك معمارى رسانه هاى غربى و كمك مالى و معنوى غرب و بر دوش جنبش ملى مذهبى، ميتواند زير هر بوته اى چند رهبر و ژنرال، وزير، رئيس جمهور بسازند۔ اين جنبش سابقه و تجربه حكومت دارى را نيز همراه دارد۔ طبقه كارگر و چپ جامعه نبايد در مقابل نقاط ضعف كنونى اين جنبش دچار خوشبينى شود۔
جبهه سوسياليستى و چپ جامعه متاسفانه با مرگ نابهنگام منصور حكمت و متعاقب آن شقه شدن و پارچه پارچه شدن حزب كمونيست كارگرى ايران از برخوردارى رهبرى توانا و ابزار دخالت در سرنوشت جامعه محروم شد۔ رويدادهاى اخير صحت اين ادعا را ثابت ميكند۔

راه حل مطلوب حضور چنيين حزبى و چنيين رهبريى بود، اما متاسفانه نيست، و اين معضل همچان در دستور عاجل فعالين كمونيست و بخش سوسياليست جنبش كارگرى قرار دارد۔
با اين وجود راه حل هاى ممكن هميشه ميتواند كمكى براى ترفيع اين نواقض باشند۔ در فقدان حزبى منسجم و واحد در اين جبهه كه بتواند اين رهبرى را تامين كند، بايد از امكانات موجود استفاده كرد۔
در اين ميان اين سوال مطرح است كه امكانات موجود يعنى چه؟ از نظر من براى رفع اين كمبود بايد به راه حل كوتاه مدت و ممكن انديشيد۔ براى جواب به اين قضيه، براى پر كردن خلا رهبرى چپ كه در حقيقت پاشنه آشيل جنبش مردم براى سرنگونى رژيم اسلامى ميباشد، ما مدتى پيش در يك بيانيه طرح شكل دادن يك بلوك چپ در سطح بالا، در ميان احزاب و جريانات و شخصيت هاى چپ و سرنگونى طلب، منتشر كرديم۔ قصد تكرار مفاد آن بيانيه را ندارم اما مختصرا بايد گفت كه آن چه ضرورت طرح آن بيانيه را بر جسته كرد اين بود كه رويدادهاى اخير در ايران و فقدان حضور موثر و رهبرى كننده چپ، را در قبال حوادث اخير نميشد ناديده گرفت۔ احزاب موجود نيز هر يك به نحوى تحت تاثير آين رويداد عمل كردند و برخى تلاش ها شد اما حقيقت اين بود كه بسيار جزيى و در حاشيه باقى ماند۔ در اين ميان لازم است به اختصار به چگونگى نقش دو حزبى كه هر يك بخش هايى از حزب كمونيست كارگرى بزرگترى بودند و دوران دو خرداد را بصورت حزبى واحد تجربه كرده بودند، اشاره كنم۔

حزب "حكمتيست" در اين ماجرا رسما و عملا در جهت تكميل كردن سياست هاى راست و دو خردادى كورش مدرسى و رهبرى آن حزب، متاسفانه بشدت بسمت راست چرخيد۔ رهبرى اين حزب به ميدان آمدن ميليون ها انسان را در ايران به پاى جناح هاى رژيم نوشت، و سياست به خانه بازگرداندن مردم را جار زدند۔ البته اين سقوط پر شتاب حيرت بر انگيز بود اما هيچگاه غير قابل انتظار نبود، چرا؟ چون، سياست هاى دو خردادى و راست كورش مدرسى و رهبرى آن حزب در برخورد به جنبش مردم ايران براى رها شدن از شر جمهورى اسلامى و موقعيت جمهورى اسلامى تحت عنوان "رژيم متعارف و تثبيت شده كه نيروى ناسيوناليسم شكست خورده پرو غرب را نيز با خود همراه كرده است" و اينكه دولت احمدى نژاد بزعم سياست هاى اين حزب در حال باز سازى كاپيتاليسم ايران و در حال تبديل شدن به دولت متعارف بورژوازى و غيره است، نتيجه اى ديگر جز آن سياست هاى عتيق را نمي شد استخراج كرد۔
رهبرى حزب موسوم به حزب حكمتيست، در اين اتفاقات در مقابل خواست مردم قرار گرفتند، و نيروى مردم معترض را به جناح موسوى بخشيدند، تصور كنيد اگر حزب كمونيست كارگرى در دوران دو خرداد، "خدايى نخواسته"! به اين روش اوضاع را ميدید، ميبايست قبول ميكرديم كه خاتمى ٢٠ ميليون هوادار دارد و هر اعتراضى را كه هر جا رخ ميداد را به آيت الله ها و يا هر پاسدارى، حاتم بخشى ميكرديم، اكنون به جاى مراجعه به نوشته ها و حافظه هاى تاريخى و اسنادى چون ( زندگى بعد از دو خرداد، آيا كمونيسم در ايران پيروز ميشود، سه جنبش سه آينده، و كوهى از آثار ارزشمند ماركسيستى منصور حكمت) جنبش چپ ميبايست به تكاليف و چشم اندازهاى ايرج آذرين و انقلاب ايران و وظايف كمونيست هاى كورش مدرسى رجوع ميكرد۔ چه شانس بزرگى كه در اين ظلمت مشعلى وجود دارد۔
رهبرى حککح، خود و حزبش را جهت اصرار براى اثبات صحت نظرات راست ليدر قربانى كرد و خود را از ليست مدافعان جنبش مردم براى سر نگونى خارج ساخت۔

در اين تحول پر شتاب كورش مدرسى به طرز بارزى از خود ايرج آذرين بيشتر به تز هاى دو خردادى و راست او وفا دار ماند۔ موضوع رهبرى اين حزب حتى مانند موضوع آذرين، مقدم در اين شرايط نبود و چند گام عقب تر ماند۔
اين حزب با اين سياست هاى راست، قطعا جايگاهى در ايفاى نقش براى رفع خلا رهبرى چپ بر جنبش را ندارد و بى ربطى كامل خود رابه جامعه و سرنوشت آن نشان داد۔

حزب كمونيست كارگرى ايران، تلاش هايى كرد، اما هم در تحليل از اوضاع و مهم تر از آن در ارزيابى از موقعيت خودشان، اشتباه جدى كردند۔ نوع ظاهر شدن رهبرى اين حزب قادر نشد كه از مدار و حوزه زندگى درون سازمانى خارج شود و در همان سنت هاى سابق، ماند۔

انتظار اين بود كه در يك ارزيابى از موقعيت كنونى جنبش سرنگونى خواه مردم و تحزب كمونيستى، به اين حقيقت پى برده شود كه جنبش كمونيستى و سوسياليستى سياستمدار اجتماعى ندارد، حزب پر نفوذ ندارد، نه رهبران سازمانى و درون گروهى ميتوانند نقش سياستمدار كمونيستى در مقياس اجتماعى در مقبل جامعه قرار داده شوند، و نه احزابى كه در ذهنيت جامعه بعد از زلزله سياسى چند سال اخير ميتواند نقش ابزار پر نفوذ و دخالتگر را بازى كنند، اين انتظار و اين واقعبينى متاسفانه به تخت سینه سنت سكتى برخورد كرد، و تاكنون از جانب رهبرى اين حزب منشى ديگرى پا به زمين نگذاشته است۔

در چنيين شرايطى عقل سليم ايجاب ميكرد كه سر را به طرف راه حلى از امكانات موجود چرخاند۔ اين خلا را بصورت ديگر پر كرد۔ بحث مطلقا بر سر اتحاد عمل گروهها و يا كنفرانس وحدت چپ و غيره نيست۔ اين سياست ها قبلا آزمايش خود را پس داده اند و بقول معروف آزموده را آزمودن خطا است، بحث بر سر اين است كه در سطح رهبرى جريانات چپ سرنگونى طلب با حفظ مواضع و استقلال تشكيلات خود، در نوعى از الگوى كنگره ملى آفريقا در مقابل دولت آپارتايد آفريقا، چيزى در اين قالب شكل بگيرد۔ اين بلوك را در مقابل جامعه و جهان خارج از ايران چه در سطح افكار عمومى و چه در سطح ديپلماتيك قرار بگيرد و بطور واقعی و اجتماعی خلا یک رهبری چپ در مبارزات جاری مردم ایران را پر کند.

به نظر من حزب كمونيست كارگرى و كومه له و حزب كمونيست ايران، به دليل سابقه تاريخى و حافظه تاريخى، كه نفوذ اجتماعى كمونيزم را نمايندگى كرده اند و در مقاطع معين تاريخى در راس جدال هايى قرار گرفته اند، اين دو جريان در اين مقطع و براى اين حل كوتاه مدت مشروط به قائل بودن به يك ارزيابى واقعى و زمينى از موقعيت خود و چپ در شرايط كنونى، ميتوانستند وميتوانند نقش جدى ايفا كنند۔ در تشکیل یک بلوک چپ برای رهبری مبارزات مردم ایران، باید فضا و شرایط برای پیوستن نهادها و تشکلهائی که بخشهای فعال جنبش کارگری را نمایندگی میکنند، فراهم باشد.

اتفاقات اخير بار ديگر مهر تاكيدى بر اين مساله نهاد كه بدون حضور كمونيسم متشكل و تحزب يافته هر درجه از نيروى اجتماعى فى النفسه در ميدان باشد قادر به شكل دادن به آينده رهايي بخش نخواهد بود۔ اين تجربه در كنار تجربه حضور طبقه كارگر و در راس آن حضور كارگران صنعت نفت در انقلاب ١٣٥٧ وشكستن كمر رژيم سلطنتى شاه، در فقدان حزب كمونيستى، در ساختن آينده مطلوب خود،كه با سركوب خونيين يك انقلاب روبرو شد۔ اين درس بار ديگر ياداور ميشود كه درجدالها و تخاصمات طبقاتى بايد پرچم و ابزار دخالت و تغيير را مهيا كرد۔ پيروزى و رهايى از شر فلاكت و نكبت بار هر شكل از حاكميت سرمايه، منوط به در دست داشتن حزبى است كمونيستى، حزبى كه ديدگاههاى تاكنونى كمونيسم كارگرى را به پراتيك اجتماعى تبديل كند۔

٦ جولاى ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۳/۲

عبدالله شريفى/ "انتخابات" رياست جمهورى و اپوزيسيون راست!

اگر چه هنوز چند هفته به نمايش مضحكه انتخابات رياست جمهورى رژيم اسلامى مانده است، اما چند ماهى است كه سران رژيم اسلامى با دستگيرى و زندان و اعدام و ايجاد فضاى رعب و وحشت، اقدام به برگزارى مانورهاى نظامى و آزمايش و پرتاب موشك سجيل٢ و گشت و گذارهاى معنى دار سران رژيم، حول مساله "انتخابات" وسيعا فضاسازى ميكنند۔ مدتى است كه زير عنوان فضاى انتخاباتى نه تنها در رابطه با مردم و بلكه در رابطه با خود جناح بنديهايش، دور ديگرى از تعارضات درونى و تناقضات درونى اين رژيم در قالب "نزاع جناحها" بطور علنى به نمايش گذاشته شده است۔
هر چند هنوز نتيجه گاوبندى نهايى بر سر خود "كانديداتورها" به سرانجام نرسيده است اما در اين جنجال و كشمكش، سر در گمى و فلج سياسى اپوزيسيون راست و جريانات ناسيوناليست و دو خردادى اسبق ديدنى است۔ ازمنظر منافع مردم، شكاف آشكار كنونى اين طيف بطور قطع بر اتحاد هاى قديمى و مسابقات رقت انگيز آنها براى فراخوان شركت در "انتخابات" ارجحيت دارد۔
حزب توده ايران از عدم شركت نماينده واحد "اصلاحات" شاكى است و حتى از بروز علنى ياس و نوميدى خود در قبال پراكندگى نيروى"برنامه گرا و مطالبه محور" در جبهه "اصلاحات" خودارى نكرده است۔
حزب دمكرات كردستان(شاخه عبدالله حسن زاده) با پلاتفرم ٨ ماده اى مهدى كروبى سردرگم شد و بعداز خلوت كردن چند روزه با بيانيه اى گنگ دفتر سياسيش كه در واقع چيزى جز دفاع شرمگينانه از مضحكه انتخابات نبود، بيرون آمد۔
من در اينجاقصد ندارم راجع به مساله "انتخابات" و تحليل مجدد اوضاع جمهورى اسلامى بپردازم، بلكه تلاش ميكنم بطور مختصر به فاكتورهايى در اين رابطه بپردازم و دلايل سردرگمى و ياس، هواداران "اصلاحات" را بررسى كنم و به چند فاكتور در رابطه با مساله كردستان و موضع حزب دمكرات كردستان اشاره كنم۔

رژيم اسلامى و مردم
ما هميشه گفته ايم كه نظام جمهورى اسلامى حاصل سركوب خونين يك انقلاب عظيم بود، اين جنبش و نظام با به خون كشيدن جامعه به ميدان فرستاده شد و با اتكا به سازمانيافته ترين خشونت و سركوب سرپا ماند۔ اين محور اساسى رابطه رژيم با مردم و جامعه ايران بوده و كمافى سابق اين رابطه حول اين محور به پيش ميرود۔
در نتيجه مردم ايران از طبقه كارگر تا زن و جوان و معلم و شهروند عادى در هر گوشه ايران با اعتراضات پراكنده و مداوم خود صريح ترين بيان رابطه خود با رژيم را عملا گفته اند۔ مردم از اين رژيم متنفرند، آن را نميخواهند، اگر زورشان برسد يكروزه كل اين بساط آدم كشى را به گور ميسپارند، پس براى چنيين مردمى انتخابات هيچگاه در اين نظام معنى و مفهومى واقعى حتى بعنوان راى دهنده پاسيو نداشته است۔
در مقابل، رژيم اسلامى نيز هيچگاه در سركوب خونين اعمال اراده مردم بر سرنوشت خود، كوتاهى نكرده است۔ به اين حال مناسك و مضحكه انتخابات هر چند سال يكبار رژيم را ناچار ميسازد كه ضعف و تناقضات خود را علنى و آشكار كند، توهم سازى حول اين ماجرا از مدار منافع جامعه خارج است و كسانى كه خود و ديگران را با اين توهمات فريب ميدهند، را بايد در متن بخشى از جبهه رژيم در مقابل مردم بحساب آورد۔

رژيم اسلامى و اوضاع جهانى
اكنون بايد بر همه روشن شده باشد كه تكرار سناريوى "رئيس جمهور بيست ميليون راى" و چرنديات "اصلاحات اسلامى" سرابى بيش نيست۔ اين دوره تاريخى رفت و باز گشت آن تا حد محال ناممكن است۔ اگر مردم در سال ١٣٧٦ به پاى صندوق راى رفتند، خواستند تا نماينده خامنه اى و جناحش را عقب برانند، رفتند تا تناقضات جمهورى اسلامى را تشديد كنند، اما با اين همه هنوزآن دوره توهم كه گويا اين جبهه ميتواند با غرب به توافق برسد و يا به عبارت ديگر سازش دوخرداد با غرب نيز فاكتورى قابل محاسبه بود۔ امروز غرب نيز اهميت وجايگاه خاصى براى جناح "اصلاحات" قائل نيست۔ و سياست پراگماتيستى غرب در جهت "تغيير رفتار رژيم" و قابل مذاكره كردن نظام اسلامى را نه در جناح "اصلاح طلب اسلامى" بلكه در درون جناح خامنه اى جستجو ميكند۔
موقعيت رژيم اسلامى در معادلات خاورماينه و رابطه با غرب، موقعيت جمهورى اسلامى در كانون هاى بحرانى مانند عراق، افغانستان، فلسطين، لبنان و غيره و شرايط رقابت هاى بلوك بنديهاى امپرياليستى در جدال هاى جهان چند قطبى، فعلا و هنوز در چنان شرايطى است كه آمريكا و اروپا با احتياط در همان عرصه پراگماتيسم خود قدم بردارند و هنوز اهرم اصلى را "تاثير" بر جناح موسوم به جناح خامنه اى ميدانند۔
در آن طرف اين موازنه، رژيم اسلامى و جناح خامنه اى در اين مدت با سركوب در داخل و ديپلماسى در خارج در ارزيابى هاى خود متقاعد هستند كه سنگرهايى را فتح كرده اند كه به هيچ عنوان حاضر نخواهند بود كه بدست جناح رقيب در درون خود نظام بسپارند۔
بنابراين دو محور، عقب راندن و سركوب مردم معترض و پيشروى دررابطه با غرب و مشاركت فعال در كسب قدرت در خاورميانه،در جهت تداوم بقا نظام اسلامى هنوز دو محور اساسى جنگ جناح ها ميباشند۔
مشاهدات و فاكت ها نيز گواه اين است كه عليرغم عدم شركت مردم، جناح خامنه اى مصمم است كه در اين بازى انتخاباتى خود را غالب و در جنگ جناح ها غير قابل شكست نشان دهد۔ قطعا به سياق هميشه اين بار نيز آرايش سياسى جناحبنديها و اپوزيسيون بعد از انتخابات دست خوش تغييرات قابل ملاحظه اى خواهد شد۔
با اين وصف، موقعيت انتخابات قبلى با اين يكى تفاوت هاى چشمگيرى خواهد داشت۔ دورهاى قبل اميد به دخالت نظامى آمريكا و عراقيزه كردن ايران صف وسيعى از فدراليست هاى جديد و قديم را دور اين توهم جمع كرده بود۔ "ضد رژيمى" كه در بيان ضد تروريسم و ضد خامنه اى، حتى نزد غرب هم در بورس بود۔ همه جريات راست چشم اميد خود را به تحولاتى از درون بر مبناى دخالت نظامى غرب دوخته بودند۔ اما اكنون اين فاكتورها جاى خود را معادلات جديد ترى سپرده اند و به همين دليل است كه اپوزيسيون راست و دو خرداديهاى سابق سردر گم مانده اند۔ تصادفى نيست كه هنوز بخش اعظم جرياناتى كه با تب و تاب سابق اندر فوايد مشاركت در انتخابات و محسنات دمكراسى، مردم را براى شركت در اين مناسك و راى دادن به نمايندگان"اصلاح طلب" فراميخواندند اكنون در فاصله دو هفته اى موعود هنوز سكوت كرده اند۔

و اما بايد ديد كه حزب دمكرات كردستان و ناسيوناليسم كرد در كجاى اين پرسپكتيو قرار ميگيرند؟
حزب دمكرات كردستان همراه جمعى از قلم بدستان جريان ناسيوناليستى كرد در اين اوضاع آشفته چرتكه انداختند و نتيجه محاسبات خود را به نفع كروبى و پلاتفرم او در باره اقليت هاى قومى و مذهبى جمع زدند۔
كروبى و موسوى در پلاتفرم انتخاباتى خود راجع به "مشاركت فرهنگى اقليت هاى قومى و اهل سنت" بعنوان شعار انتخاباتى خود بصورت دربارى و خودى طورى مطرح كرده اند كه حتى نزد خودشان هم چندان جدى و قابل اهميت نميباشد۔
اما دو مساله اينجا قابل تامل است، اولا حزب دمكرات كردستان و كل طيف ناسيوناليست كرد كه با "رعايت كامل منافع احزاب برادر در كردستان عراق" سال ها است دست از مبارزه مسلحانه بر داشته اند و با بر پا داشتن اردوگاههاى نظامى هنوز در از قبل "ديپلوماسى" زيست و "فعاليت" ميكنند۔ مدتى است در ادامه سياست آمريكا در عراق جهت بر قرار ساختن حكومت مركزى و قدرتمند و يكپارچه زير ضرب و فشار قرار گرفته اند۔ جلال طالبانى كه البته هم در جايگاه رئيس جمهور و هم يكى از سران دو حزب حاكم در كردستان عراق،زنگ خطر ادامه حضور اين جريانات را بصدا در آورده است۔ تهديد قطع و يا كم كردن بودجه اين احزاب،ادامه كارى آنها را در اين شكل با مخاطره روبرو كرده است۔ در اين اوضاع و احوال با تنگ شدن فضاى "ديپلوماسى" و موقعيت جديد رابطه آمريكا و ايران، بعيد نيست ما شاهد سر آغاز نيمچه چرخش هايى جديدى بطرف رژيم اسلامى از جانب اين گونه جريانات، به بهانه هاى مختلف باشيم۔ در ضمن سياست نهادينه شده پراگماتيسم حزب دمكراتكردستان، سنت استوار اين حزب در كشف راه سازش و مماشات و دور زدن نقش مردم كردستان، در شاخه اى از آن بصورت اقدام به سازمان دادن تشكل روحانيون و در شاخه اى ديگر بصورت حمايت خجلت زده از طرح پا در هواى امثال كروبى تظاهر عينى ميكند۔ تلاقى ياس و ناميدى به غرب و قابل اتكا نبودن جبهه "اصلاحات" درون رژيم اين حزب را در موقعيت دفاع شرمگينانه از انتخابات سوق داده است۔
از طرف ديگر،انتخاب كردستان و مساله كرد براى كروبى و جناحى از درون رژيم در واقع ايجاد فشار به رقيب مقابل است و برد آن تنها به تبليغات انتخاباتى محدود خواهد ماند، خود طراحان اين پلاتفرم يك هفته بعد از موعد بازى اين ژست كنار خواهند گذاشت بر كسى پوشيده نيست كه سران همين جناح كه اكنون"حاشيه اى شدن و امنيتى شدن مساله كرد" را "برنمي تابند" خود از طراحان و بانيان جنايت در كردستان بوده اند۔
تصميم حزب دمكرات در دفاع از كروبى و همزمان جلسه كردهاى مقيم مركز به رياست عبدالله سهرابى نماينده سابق مريوان تكرار كسل كننده دو حوزه اى بودن جريانات ناسيوناليست كرد است كه در زمان تب و تاب دو خرداد مرسوم بودو ره به جايى نبرد۔
اكنون نيز اين سناريوى جديد نه در ميان مردم كردستان و نه در معادلات جدى اوضاع سياسى جايى با اهميت پيدا نخواهد كرد۔ كارنامه هاى خونين رژيم اسلامى و جناحهايش در قبال مردم كردستان و سياستهاى حزب دمكرات و جناحهاييش گواه اين حقيقت است كه طرفين اين معامله در ظرفيتهاى متفاوت عليه منافع مردم و جامعه كردستان بوده اند۔ در اين شرايط يعنى در شرایطی که حتی "مفسرین" سابقا دو خردادی، و صحنه گردانان بخش فارسی صدای آمریکا به نمایشی بودن این مضحکه انگشت گذاشته و با عناوین مختلف از فراخوان به شرکت در آن خود را کنار میکشند، بخشی از "سیاستمداران" حزب دمکرات، در همان ذهنیت فئودالی و عقب مانده با شرمندگی در اسارت ایام سپری شده بسر ميبرند. این تصویر بار دیگر نور افکنها را بر سترونی ناسیونالیسم کرد در نمایندگی کردن هر رگه ترقی خواهی و بی ربطی به هر تلاش متمدنانه و انسانی برای حل مساله کرد، متمرکز میکند.

٢٠ مه ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۲/۱

عبدالله شريفى / اين پرونده مختوم نيست!


بيانيه اخير دفتر سياسى حزب حكمتيست، در مورد اوضاع سياسى ايران به تاريخ آپريل ٢٠٠٩ سكوت نسبتا طولانى كنگره و پلنوم و جلسات متعدد را شكست۔
محتوى اين "مصوبه" چيزى غير از تكرار مواضع قبلى و در حقيقت اعلام مجدد موضوع نبود۔ محرك اصلى مبادرت به انتشار اين بيانيه نه اوضاع سياسى ايران و نه اعلام تدوين سياستى جديد بلكه بستن اختيارى پرونده موسوم به حركات اعتراضى ١٣ آذر دانشجويان "داب" ميباشد۔
توجيه سياست ماجراجويانه و مضر و غير كمونيستى حزب حكمتيست در قبال تحركات دانشجويى را قبلا و در نوشته هاى مختلف مورد بررسى قرار داده ايم، اما آنچه كه مركز عصبى بيانيه اخير است فراتر از ارزيابى مجدد از اين حركت است۔ لازم است در اين جا به چند نكته در اين رابطه اشاره شود۔

١۔ صحنه سازى سياه و سفيد در رابطه با اين حركت برمحور دو موضع هم بستر، قرار است در قالب بيانيه به اسم رهبرى اين حزب بار ديگر ثبت شود۔ اگر توجه كرده باشيد نزاع خانگى تز "نئودوه ايسم" بهمن شفيق- كورش مدرسى در مقابل ايرج آذرين - رضا مقدم، به فرهنگى تمام عيار مبدل شده است۔
نويسندگان اين حزب در هر موردى اظهار نظر كرده باشند، با ربط و بيربط واژه هايى رمز گونه به طرف مخالفين خود پرت ميكنند "فلان جريان نئوتوده اى شده" و "فلانى پروكاتور پليس" است۔ "شاخه اطلاعات جمهورى اسلامى در اپوزيسيون" ووو در نوشته جات و نشريات اين جريان موج ميزند۔ اين عدم تعادل و غير سياسى كردن فضا از مرز گذشته است. اتفاقا اين هستيرك شدنها دلالت بر پنهان كردن پاشنه آشيلى است كه بيانيه قصد مختوم اعلام كردن آنرا دارد۔
بديهى است كه حركت آزاديخواهانه دانشجويان و كلا تحركات آزاديخواهانه و چپ در دانشگاه در مقابل استبداد و جنايت جمهورى اسلامى قابل تحسين وقابل دفاع است و جايگاه خود را دارد، اما رفتار رهبرى حزب حكمتيست به اين ماجرا از اين جنس نيست۔ از اين حركت معين براى خود هويت ساخته اند، تعصب سازمان داده اند، جالب اين است كه صاحبان اصلى اين تحركات تا آنجا كه چيزى گفته باشند مغاير روايت رايج اين حزب است۔ و نيروى انسانى نجات يافته از چنگال خونيين رژيم اسلامى هم چه در عمل و چه در آن درجه كتابت موجود از اين جريان دور و دورتر شده است۔ پس اگر معيار را روندها و عينات و داده هاى موجود بگيريم، كل مشاهدات به ضرر اين حزب گواهى ميدهند۔

٢۔ از مفاد بيانيه چنان پيدا است كه كمونيزم حزب كورش مدرسى با صراحت و زبان حال خود جايگاه و نوع كمونيزمش را برملا كرده است۔ در ميان اين همه اعتراضات پراكنده و راديكال كارگرى، از منظر اين جريان دانشگاه پرچم كمونيزم را بر افراشته است!!معلوم است كه اين همه جنگ و جدال كارگران هفت تپه، شركت واحد، لوله سازى، پتروشيمى، نساجيها و غيره كه بيوقفه اما پراكنده و روزمره در جريان است، نزد اين نوع كمونيزم جايگاهى ندارد۔

٣۔ سر انجام معلوم نشد گارگر بايد در گارد آزادى ناموجود سازمان دهى شود يا در مجامع عمومى، اگر كسى اين فراخوان را جدى بگيرد خوب لابد شرايط و تاكتيك اين سازمان يابى را هم جويا خواهد شد۔ اما چه باك اين بيانيه قرار نيست براى كسى چيزى توضيح دهد، اين بيانيه رو به درون صفوف خود دارد، اين بيانيه بيان فشرده تناقضات درونى اين حزب را نشان ميدهد۔ تناضاتى كه با پس گرفتن پنهانى منشور سرنگونى و گارد آزادى و غيره منجر شد۔ تناقض سايه كمونيزم منصور حكمت با سياست هاى دو خردادى و راست كورش مدرسى، اين تعارض جدى است كه اين جريان را بصورت فرقه اى غير مسول كه هر نوع انتقاد و مخالفت رابا زشت ترين و ناروا ترين اتهامات جواب دهند، مبدل كرده است۔
معلوم نيست كه اگر به اين آسانى ميشود كومه له را "شاخه اطلاعات" درون اپوزيسيون ناميد، اگر شخصيتى مانند ايرج فرزاد "پروكاتور پليس" است، ديگر چه جريان و شخصيتى قادر است در درون اين حزب "تعدد نظرات" در مخالفت اظهار نظر كند و چه جمعى جرات دارند كه مصوبه اى در اين حزب "قرارها و مصوبات" در مخالفت ارائه دهد و از اعطاى اتهاماتى نظير پروكاتور پليس و محاكمات درونى و غيره در امان باشد؟!

در خاتمه بايد گفت كه اگر اين بيانيه مصرف داخلى دارد، به همان درجه نيز بى ربط شدن اين جريان به كمونيزم و طبقه كارگر را نشان ميدهد، از حاشيه ميايدو در همان حاشيه ميماند۔
اما تا آنجا كه به تحركات آزاديخواهانه دانشجويان در مقابل رژيم اسلامى بر ميگردد، اين اتهامات و اين نوع بيانيه ها قادر به دفن اين تاريخ نخواهند بود۔ صاحبان اصلى اين حركت و انسانهاى كمونيست دخيل در اوضاع سياسى ايران ارزيابى و نقد خود را خواهند گفت و همه ماجرا را روشن و دقيق در مقابل قضاوت جامعه قرار خواهند داد۔
اتفاقا بررسى نقادانه به تاريخ، حركات بعدى جبهه آزادى را تقويت خواهد كرد، كسانى كه در مقابل ارزيابيهاى متنوع و متفاوت بيم و هراس نشان ميدهند، داستان وجودى خود را افشا ميكنند۔

٢٠ آپريل ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۱/۳۰

عبدالله شريفى / اول ماه مه و معضل اساسى طبقه كارگر!


روز جهانى کارگر نزديک است. ما در آستانه روز همبستگى جهانى طبقه کارگر هستيم. روزى که ساليان است طبقه کارگر جهان، عليه نظام سرمايه دارى خيابانها را تحت سيطره خود در مياورد.
در اين روز موج انسانى در ابعاد جهانى براه مي افتد تا آرزوهاى انسانى بشريت معاصر را براى لحظاتى نمايندگى كند۔ قاعدتا در اين روز، عليرغم هويت تراشى هاى قلابى، عليرغم رقابت و کينه و نفرت درست کردن، در وراى معمارى افکار روزانه دستگاه سازمانيافته سرمايه دارى، گوشه اى از اتحاد و همبستگى شورانگيز به نمايش در ميايد. در اين روز، مرزها و هويتهاى جعلى ملى و مذهبى و جنسى و هر گونه خرافه را در فضاى انسانى همبستگى، براى ساعاتى ذوب ميکنيم. به آنچه که قرار است ما را از طريق قانون و شرع و ارتش و سازمان عظيم افکار سازى تعريف کنند، وقعى نمى نهيم و چهره انسان نوعدوست، رفاه طلب و آزاديخواه را به نمايش ميگذاريم.
در اين روز در كنار هم و دست در دست هم عليه نظام بردگى مزدى، عليه استثمار و جنگ و ترور، عليه کشتار و شکنجه، عليه فقر و بيکارى، عليه تبعيض و ستم براى يک لحظه سيماى انسانى جامعه را تجربه ميکنيم. در اين روز حداقل براى چند ساعاتى در سايه قدرت متحد خود از تصوير از خود بيگانه شده انسان، فاصله ميگيريم.
اما در دنياى واقعى امروزى در دنياى فقر و بحران و جنگ و ويرانى در دنياى مسخ انسانيت نظام سرمايه، نميتوان تنها به شورانگيز بودن همبستگى اين لحظات خيال خود را آسوده كرد۔ پيام اين روز در غبار و تيره گى جهالت و خرافات گرفته نشده است. ريشه هايش در اسطوره و افسانه نيست. زنده است. امروزى است. مادى است و قطعا ريشه درمسائل ضرورى امروز دارد۔
اين روز ميگويد کار مزدى نباشد، ميگويد استثمار ممنوع است، ميگويد دولت و سرکوب گرى نباشد، ميگويد خرافه مذهب و جهالت و نفرت و تفرقه هاىملي موقوف، ميگويد ستمکشى جنسى ممنوع، ميگويد ما همه از کودک و جوان و پير، از زن و مرد يکسان هسيتم و۔۔۔۔
اين نه گفتن ها را بايد در قالب اتحادى پايدار و تشكل و افق طبقاتى ماديت پيدا كند۔
امروز بحران اقتصادى جهانى نظام سرمايه دارى بار سنگين خود را بر دوش طبقه كارگر انداخته است۔ طبقه كارگر و ميلياردها انسان محروم جامعه بشريت در نا امن ترين شرايط قرار داده است۔ سير بيكارى و ابعاد فقر با شتابى غير قابل تصور بر جهان گسترده شده است۔ تعرض به معيشت كاركنان جامعه و سر كيسه كردن دسترنج طبقه كارگر ، عقب راندن بيشتر سياسى و اقتصادى امرى است كه نظام بورژوازى بدنبال آن است۔
ادعاهاى موجود دول قدرتمند در مورد اين بحران سرا پا دروغ و غير واقعى است۔ بشريت تا كنون به اين اندازه توان توليدى و قدرت خلاقيت نداشته است، هم اكنون نعمات مادى توليد شده دست بشر قادر است كه كل اين كره خاكى را به بهشت مبدل كند ۔ اما ولع و حرص استثمار بيشتر و بيشتر، آز و طمع سود آورى روز افزون، از يكسو و مبارزه براى بقا و تلاش براى حداقل معيشت از سوى ديگر تناقضى ذاتى اين نظام است۔

مهم ترين معضل امروز كه در واقع بزرگترين ضعف طبقاتى طبقه كارگر است، مساله فقدان ابزار اتحاد و مبارزه و دنبال نكردن افق طبقاتى است۔ اين مصاف اساسى پيشاروى با اين بحران جارى ضرورى تر شده است۔ بعيد نيست امسال اول مه با تحرك رياكارانه و هدفمند جناح چپ بورژوازى در جهت اشاعه فضاى تسكين دهنده به مارش هاى اول مه مواجه شود۔ افزايش جمعيت و مارش هاى قدرتمند در سطح جهان ممكن است اما در غياب افق طبقاتى و حزب كارگرى مسير آن را قطعا جريانات و زوائد "فعال" شده دوران بحران در بستر غير كارگرى تعيين خواهند كرد۔
در اين روز طبقه کارگر عليه نظام مزدى، عليه استثمار و عليه نظام نابرابر سرمايه دارى اعتراض ميکند. جناحهاى متفاوت بورژوايى نيز بيكار نخواهند نشست، قصد دارند حرکت اين روز را بى ضرر و جشن براى آرزوهاى دست نيافتنى تبديل کنند. اردوى خود را سازمان ميدهند تا خصلت آنرا از محتوى تهى کنند. اگر دستشان برسد، بر اين مارش انسانى خون مى پاشند و اگر توازن اجازه نداد خود را طرفدار کارگر و جامعه جا ميزنند. کسانى که در روزهاى که جبهه مردم دست بالا دارد دم از کارگر ميزنند در دوران اختناق و سرکوب در دوره عقب نشينى جبهه آزاديخواهى شمشير از رو ميبندند و حتى مخالفان خانوادگى جبهه خود را به اتهام هوادارى طبقه کارگر سرکوب ميکنند. نمونه هاى تاريخى در جهت صحت اين ادعا فراوان است، براى نمونه به يك تجربه معاصر اکتفا ميکنم . همه کسانى که سن و سالشان قد ميدهد و به ياد دارند که در روز اول مه ١٣٥٨ خمينى سر دسته قداره بندان لمپن اسلامى گفت "... لاکن در اين روز خدا هم کارگر است ..." و مدتى بعد در جريان قتلهاى جمعى و سرکوبها، همين جنايتكار بود که در مقابل خواست کارگران و مردم گفت "... اقتصاد زيربناى خر است ...".

جهان هيچگاه به اندازه امروز نياز به رها شدن نداشته است، در صورت عدم توفيق به اين معضل اساسى دور نماى گسترش فقر و فلاكت و تعرضات پى در پى و عقب راندن بيشتر طبقه كارگر و جامعه بشرى مخاطرات جدى زندگى اكثريت مردم خواهد بود۔
اين مساله در ايران تحت حاكميت رژيم اسلامى و در شرايط تحركات پراكنده مبارزاتى طبقه كارگر و تحميل شدن فقر و مصائب غيرقابل وصف به مراتب ضرورى تر است۔ روز جهانى کارگر در ايران تقابل جبهه آزاديخواهى و رهايى ازشر مذهب و مصائب با نظام جنايتکار اسلامى است. اين روز ميتواند مردم متحد را قدمها به اميال انسانى خود نزديک کند، بگذاريد مارش اول مه در تاريخ سازندگان آينده برابر و مرفه نقش خود را حک کند.
abe_sharifi@yahoo.com
١٨ آپريل ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۷/۱۲/۲۶

عبدالله شريفى / آيا "دو خرداد" ناسيوناليسم كرد، ممكن است؟


اخيرا اخبار تهديد به جدا شدن و انشعاب معاون جلال طالبانى(كوسروت رسول) و چهار تن ديگر از اعضاى دفتر سياسى در اتحاديه ميهنى كردستان عراق، مدياى مربوط به جريانات ناسيوناليستى كرد را به خود مشغول كرد۔

ظاهرا موضوع مورد اختلاف باز گرداندن كادرهاى مركزى اين حزب كه با هر دلايلى كناره گيرى كرده اند و واگذارى پست هاى عزل شده بود۔ اعتراض به تقسيم مقام و پست هاى كليدى، اعتراض به قبضه كردن قدرت و سازمان دادن كميته هاى سرى عليه مخالفين درونى و علاوه بر اين موضوع سرنوشت تقسيم ٨٠٠ ميليون دلارى كه به عنوان سهميه كردستان عراق ، به احزاب وابسته به مسعود بارزانى و جلال طالبانى سپرده شده است، نيز مواردى ديگرى بوده اند۔

"كوسرت رسول" در نامه سرگشاده خود به سازمانش، نه تنها به اين موارد بلكه از فساد مالى و نفرت مردم از حزبش پرده برداشت و خواهان تجديد سازمان اتحاديه ميهنى بر محور اعاده محبوبيت از دست رفته، شده بود۔
سرانجام، اين تنش ها فعلا با رسيدن به يك اتحاد شكننده مسكوت گذاشته شده است، البته زد و بند هاى پشت پرده كه در سنت اين احزاب جايگاه ويژه اى دارد هنوز پوشيده مانده است۔

در اين رابطه سوال مطرح اين است كه كسانى كه خود به مدت دو دهه بدون كمترين مراجعه به مردم و حتى شكل فرمال و نمايشى انتخابات، براى خود گماردگى خود دستگاه عريض و طويل ساخته اند و هزينه هاى سرسام آور خرج خود چرخانى و حفظ اين موقعيت ميكنند۔ اينها در چپاول و غارت و سركوب و به فقر كشاندن جامعه كردستان نقش اساسى بازى كرده اند، چرا اكنون و در اين شرايط عزم كرده اند كرسى، مقام و مسند را رها كنند و به جايگاه
" اپوزيسيونى" منتقل شوند؟ چرا اكنون و چند سال قبل نه؟ چرا اين جمع و جمع ديگرى نه؟
من در اين نوشته كوتاه تلاش ميكنم به جواب اين سوالات بپردازم۔

تاريخ دو دهه اخير، تاريخ تحولات و چرخشهاى اساسى بود. احزاب و جنبشهاى متفاوت رفتند و آمدند، کسى را پيدا نمى کنيد که در بازتاب تاثيرات گوناگون و متناقض، اين دوره تحت تاثير اين روندها قرار نگرفته باشد. اين دوره براى جنبش ناسيوناليستى کرد دوره اى ويژه بود. دوره اى که در آن احزاب اين جنبش عروج کردند، قدرت شدند، "حکومت" کردند و از محبوبيت اجتماعى تهى شدند۔
فكر نميكنم كه نياز به استدلال باشد كه احزابى كه اكنون نزديك به دو دهه است بر سرنوشت مردم كردستان عراق نازل شدند، از اوايل دهه ٩٠ با تهاجم نظامى آمريكا و متحدانش با جنگ خليج و تهاجم نظامى آمريكا به عراق در سال ٢٠٠٣ در كنار ساير دستجات قومى و مذهبى بر بستر ويرانى و تخريب كامل جامعه عراق به عنوان بخشى از سياست نظامى آمريكا در عراق به نقطه عروج خود رسيدند۔
در اين دوره احزاب ملى کرد، بر زمينه تاريخى فاشيسم حکومت بعث عراق و توهمات ناسيوناليستى مردم کردستان، با تکيه به "اعجاز" بربريت نظامى آمريکا، اين امکان را يافتند تا راه طولانى از چشم مردم افتادن را در زمانى کوتاه از سر بگذرانند.اکنون اين فاز به پايان رسيده است. مردم کردستان توهمات خود را تجربه کرده اند. محتوى حاكميت "فراعنه" کردی را مزه کرده اند. اين دوره براى مردم کردستان عراق دوره واقعى توهم زدايى بود، هر چند الزاما نبايد انتظار داشت که در اين شرايط بحرانى و قحطى نان و آزادى، بروزات برجسته اين پديده را ديد، اما بى شک اين اوضاع جهنمى كه مردم كردستان عراق تجربه ميكنند، در مسير سياسى فردايشان بى تاثير نخواهد بود.
ما قبلا به بيربطى اين جريانات با حل مساله كرد مبسوط تر نوشته و گفته ايم، آنچه كه اينجا بايد اشاره كرد اين است كه حضور نظامى آمريكا در خاورميانه و مشخصا در عراق محصولاتى را با خود توليد كرد كه از جمله "رونق" احزاب ناسیونالیست و عشایری كرد نيز بر بستر و مجراى به خون كشاندن جامعه "غير كرد" عراق و به فلاكت كشاندن جامعه "كرد و خودى" بود را ممكن كرد۔

ادعاهاى علنى شده دو طرف مناقشه در درون اتحاديه ميهنى هنوز تنها گوشه كوچكى از كل واقعيت را نشان ميدهد۔ مساله فساد مالى و چپاول و غارت و سركوب مخالفين درونى سنتى رايج و هميشگى درون اين احزاب است، كسانى كه اكنون در قالب "اپوزيسيون" ظاهر ميشوند، خود بخشى از صورت مساله هستند نه راه حل.
بنا براين با تكيه بر موارد ادعا شده طرفين نزاع نميتوان به نتايج درستى دست يافت، بلكه بايد اين قضيه را در متن ديگر يعنى در متنى فراتر قرار داد۔ بايد نظر را معطوف به پاره اى مسائل منطقه اى و جهانى تر كرد۔

در اين رابطه به دو فاكتور اساسى در توضيح ضرورت شكل دادن به جبهه اى كه ناسيوناليسم كرد را "نجات" دهد، اشاره كرد۔
اولا، اكنون سياست آمريكا بر روند ديگرى استوار گشته است۔ آمريكا نه تنها براى مساله كرد برنامه خاصى ندارد، بلكه خروج نيروهاى نظامى از عراق رفته رفته در دستور كار گرفته است۔ افول سياست هاى نظامى آمريكا در عراق، فشارهاى جارى براسلام سیاسی در منطقه و در جهان چند قطبی جهت رسیدن به نقطه توازن متفاوتی در رابطه با جمهورى اسلامى و اسلام سياسى در خاورميانه، و توازن هاى موجود بلوك هاى امپرياليستى جهانى، آرايش قديمى حول مساله عراق را به هم ميريزد و بروزات اين روند رنگ خود را بر كل حواشى و زوايد سناريوى قديمى و بازيگرانش ميزند۔
دوما، سلطه ميلشيايى احزاب ناسيوناليست كرد در كردستان عراق، اين جريانات را به جريانات منفور مبدل كرده است۔ آمال و آرزوهايى مردم كردستان عراق در اين دو دهه با سركوب و فقر و فلاكت و آویزان و بلاتکلیف ماندن وضعیت حقوقی و مدنی کردستان عراق جواب گرفت۔ اعتراضات اجتماعى در شهر و روستا عليه اين جريانات گسترش يافته و دامنه آن اكثريت جامعه را فرا گرفته است۔
اين جريانات اكنون در تقابل با خشم مردم قرار گرفته اند۔ دستگاه پر هزينه "دولت" و "قانون" اين خود گماردگى به مانع سعادت و امنيت و رفاه مردم تبديل شده است۔ كافى است كه اشاره كنيم كه كشتار سى هزار زن به جرم ناموسى، البته اين فقط آمار رسمى و ثبت شده است كه قطعا آمار واقعى چيزى حدود پنجاه هزار تخمين زده ميشود، نشاندهنده جنگى واقعى واجتماعى با ابعاد وسيع ميان مردم و احزاب ناسيوناليست كرد است۔ اكنون ديگر نه تنها مردم كردستان بلكه" زعماى" غربى نيز از اين جريانات در پارلمانها و سمينارها بعنوان دزد و فاسد اسم ميبرند۔
اين دو فاكتور كل جبهه ناسيوناليسم كرد را به صرافت عبور از اين گذرگاه انداخته است۔

تجربه جمهورى اسلامى كه با شكل دادن به دو خرداد براى نجات خود در مقابل مردم معترض و عمر خريدن براى خود در بعد مينموم(حداقل) نيز در كردستان عراق ديده ميشود۔ ميگويم در بعد كوچك تر چون نه جمهورى اسلامى با احزاب ناسيوناليست كرد و نه اشكال مبارزات و تقابل مردم در اين دو جغرافياى متفاوت قابل مقياسه ميباشند۔ قابل مقايسه نيست چون چگونگى متفاوت تاريخى سر كار آمدن اين دو جنبش قابل مقايسه نيست، جمهورى اسلامى از طريق سركوب خونين يك انقلاب باسم انقلاب بر دوش غرب و سازمان دادن لومپنيزم جامعه در روندى متفاوت تر سر كار آمد در حالى كه احزاب ناسيوناليست كرد از بالا بر دوش ميلتاريزم آمريكا در توازنى متفاوت امكان بازيگرى يافت و ناسیونالیسم کرد، در زیر پرو بال زیر و رو کردن شیرازه مدنیت یک جامعه با حضور و دخالت نظامی آمریکا به این موقعیت رسید. اتفاق همين دليل امكان شكل گيرى قابل اتكايى را از شكل دادن به جبهه نجات ناسيوناليسم كرد از "درون" با مدل دو خرداد را بشدت با كم اقبالى مواجه ميكند۔
با اين توصيف تغيير ريل جمعى از درون اين احزاب و رنگ عوض كردن معاون جلال طالبانى نبايد تصادفى تلقى كرد اين را بايد در متن مكانيزمهاى دفاعى جنبش هاى اجتماعى طبقات دارا در رابطه با حفظ قدرت قرار داد و ارزيابى كرد۔
شكل دادن به اپوزيسيون خودى و "دربارى" با خروج نوشيروان مصطفى معاون قبلى جلال طالبانى پا به عرصه آزمون گذاشت۔ اكنون با چندين انشعاب و كناره گيرى جمع قابل ملاحظه اى از مركزيت اتحاديه ميهنى را شامل ميشود۔
البته اين اپوزيسيون سازى تنها به اتحاديه ميهنى و جمع مركزى آن محدود نميشود، زمزمه شكل گرفتن جمعى ناراضى درونى، در درون حزب دمكرات كردستان عراق(حزب وابسته به مسعود بارزانى) نيز به بيرون درز كرده است۔ از اين فراتر جمعهايى نيز در شكل محافل در فكر ساختن چپ خودى و باز گشت به "كومه له رنجدران" سى سال قبل هستند۔ بايد توجه داشت اين اتفاقات صرفا نوستالوژى دوران "محبوبيت" احزاب ناسيوناليست كرد نيست، بشدت ره به بيراهه بردن است اگر متصور بود كه اينها بازيهاى خودى و آگاهانه ميباشند۔ اين جدال ها واقعى هستند، دارند به معضلات جديد جنبش ناسيوناليسم كرد ميانديشند و در فكر نجات آن هستند۔ انتخاب زمان بروزات و بحرانى شدن اوضاع و به راه نجات فكر كردنها هم دقيقا به دليل فاكتورهاى واقعى شرايط جديد ميباشند۔

اشتباه محض است كه به اين نوع تحركات دل بست۔ و متاسفانه ديده ميشود كه استدلال ميكنند و ميگويند كه اگر جلال طالبانى و بارزانى به هر دلايلى از سياست كنار بروند اينها بهم ميريزند و تمام ميشوند۔ اين گونه استدلال ها بيشتر انعكاس استيصال اقشار ناراضى حاشيه جامعه است۔ تجارب تاكنونى و معاصر ترين آن يعنى جمهورى اسلامى بعد از خمينى نشان داد كه مافيا هاى متنوع مدام كه در قدرت باشند و مادام كه قادر به سركوب طبقه كارگر و مردم معترض جامعه باشند در غياب جبهه سوسياليستى پر قدرت به بقا عمر خود ادامه خواهند داد۔ بايد توجه كرد كه احزاب قبل از قدرت و خارج از قدرت سياسى با احزاب درون قدرت سياسى داراى ويژگيهاى بشدت متفاوت و مكانيزم هاى سوخت و ساز متفاوت هستند۔ اسلام سیاسی در حاشیه تولید و جامعه را با موقعیت آن پس از رهبری "انقلاب اسلامی" و دستیابی به قدرت سیاسی نگاه کنید و مقايسه كنيد، اين تجربه تاريخى صحت اين ادعا را از استدلال بى نياز ميكند۔
با اين توصيفات باز اين سوال به قوت خود باقى است كه آيا "دو خرداد" ى براى ناسيوناليسم كرد قابل تصور است؟
قطعا جواب اين سوال يك آرى يا خير ساده نميباشد۔ بايد شرايط جنبش هاى ديگر، واوضاع سياسى را عموما در نظر گرفت۔ از منظر منافع واقعى مردم كردستان عراق شكل گرفتن چنين جرياناتى تداوم چپاول و غارت و بى افقى كنونى است۔ مردم در فقر و فلاكت بيشتر و پر دامنه ترى گرفتار خواهند شد۔
روند بحران زده ناسيوناليسم كرد خطر عروج دوره ديگر از جنبش اسلام سياسى را در كردستان عراق افزايش ميدهد، اين وضعيت بحرانى از منظر منافع كارگر و مردم محروم، ضرورت به ميدان آمدن نيروى واقعى راه حل انسانى را بر جسته تر ميكند۔ اين شرايط، ضرورت حضور كمونيزم دخالتگر و جبهه سوسياليستى كه عبور از اين تباهى را ميسر كند، بيش از هر زمان ديگر برجسته تر كرده است۔ سوال اساسى اين است كه آيا کمونیسم در عراق و مشخصا در کردستان خواهد توانست به عنوان یک نیروی موثر و دخیل درصحنه جدالها ظاهر شود؟

٧ مارس ٢٠٠٩
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 www.eshterak.net