لینک جدید اشتراک

www.eshterak.info

‏نمایش پست‌ها با برچسب عابد توانچه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عابد توانچه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۹/۹

عابد تونچه / در نقد همگرایی چپ وطنی با لیبرالیسم جهانی (2)


انتخابات؛ نه امکان و نه هدف
در انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران گروهی از چپهای وطنی (اعم از شناسنامه دار و خلق الساعه) تصمیم گرفتند مردم را به شرکت در انتخابات فرا بخوانند. منطق «احمدی نژاد نباید بیاید» و مطالبه ی «هر کسی به جز احمدی نژاد رئیس جمهور شود» این افراد و گروه ها در این زمینه کاملا با منطق و مطالبه ی لیبرالهای وطنی یکی شده و هرچه که به زمان برگزاری انتخابات ریاست جمهوری نزدیکتر می شدیم شناسایی مواضع چپها و راستهای مدافع شرکت در انتخابات از یکدیگر سخت تر می شد.
تلخی هیچ واقعیتی نمی تواند خدشه ای بر واقعیت بودن آن وارد کند. واقعیت، واقعیت است چه برای ما خوش آیند باشد چه نباشد. در زمان انتخابات سوسیالیستها با یک واقعیت روبه رو شدند که البته خوشایند نبود اما به هر حال واقعیت بود. عده ای از چپها تصمیم گرفته بودند کاملا مستقل از سوسیالیزم _ و وابسته به لیبرالیسم _ به «زيست سياسي – اجتماعي» خود ادامه دهند. این افراد و گروه ها (چپهای مدافع پروسه انتخابات) هر یک در تایید موضع خود دلایلی جداگانه ای مطرح می کردند (یا حداقل دلایل یکسانشان را با کلمات متفاوتی بیان می کردند). خوشبختانه این صداقت در بخشی از این نیروها وجود داشت که دلایل خود را به صورت علنی منتشر کنند. دلایلی که با وجود بیان متفاوت از یک منطق واحد پیروی می کردند و بیان متفاوت این منطق واحد بیشتر در به اصطلاح کم و زیاد بودن پیاز داغِ این منطق (یا به عبارت بهتر بی منطقی) واحد ریشه داشت.
آنچه به در پائین تر خواهد آمد نقدی به جمع بندی نظرات آن دسته از چپهایی است که با تاکتیک « انتخابات؛ امکان، نه هدف» وارد بازی دو سر باخت انتخابات در یک نظام اقتدارگرا شدند. اینجا لازم می دانم نکته ی مهمی را بیان کنم. کسانی که در جریان انتخابات موضع رسمی (از طریق بیانیه ها، نشریات، مصاحبه ها، سایتها، وبلاگ ها و ...) اتخاذ کردند در مرحله ای از بلوغ سیاسی قرار داشتند که خود را در معرض نقد دیگران قرار دهند. این دسته از چپها اگر چه در شناخت و تصمیم گیری دچار اشتباه شدند اما بی هیچ تردید از بیماری نوعِ «مغایرت حرف و عمل» مبرا هستند. من خود شاهد آن بودم که در ایران بعضی از چپها (که متاسفانه تعدادشان چندان اندک هم نبود) در زمان انتخابات حرف و عملشان نه تنها به هم شباهتی نداشت که عملا متضاد با یکدیگر بود. کسانی که در کارنوالهای خیابانی قبل از انتخابات به جای بیان خواستهای مترقی و همچنین خواستهای مربوط به طبقه پائین جامعه، پرچم سبز در دست می گرفتند و شعار «یک یا حسین تا میر حسین» سر می دادند اما در نوشته ها و گفتار خود در فضای اینترنت حرفهای دیگری می زدند و ادعاهای دیگری می کردند،کسانی که از مواضع تندتر کروبی در مقابل محافظه کاری موسوی دفاع می کردند اما به نخست وزیر محبوب امام رای دادند، کسانی که موضع تحریم انتخابات را در پیش گرفته بودند اما به دلیل آنکه خود نمی دانستند که چه می گویند و چه می خواهند بی ریشه گیشان با موج نرمی بر همه آشکار شد و نمونه های دیگر اینچنینی در جریان انتخابات اخیر به خوبی نشان داد که «مشکل» بعضی از چپهای ایران «ناآگاهی» نیست اینان به «بیمار» های حاد دیگری مبتلا هستند. خوشبختانه آن افراد و گروه هایی که با اعلام رسمی نظراتشان امکان نقد خود را فراهم کردند با این بیماری بیگانه اند.
***
به زعم چپهای حامی پروسه انتخابات دلایلی مثل «نبودن پتانسيل انقلابي در ميان کنشگران اجتماعي حاضر»، «نبودِ حداقل آزاديهاي مدني در عرصه عمومي جامعه» و ... باعث شده بود «هيچ پتانسيل قابل اتکايي» در افق سیاسی آنان دیده نشود بنابراین «تا اطلاع ثانوی» اندیشه های سوسیالیستی را کنار گذاشته و با پذیرش «ساختارهای موجود» چنین تحلیل کنند که «حداقل» تفاوت موجود ميان نامزدها و گروههاي حاضر در عرصه انتخابات در شرايط حاضر، خود «حداکثر» ي تلقي مي شود که قادر خواهد بود دستاوردهاي «بزرگي» را براي «جنبش اجتماعي و دموکراتيک مردمي» فراهم آورد .
همه ی چپهای شرکت کننده در انتخابات ادعا می کردند این آنها هستند که « در ميان مردم و در پيوند با واقعيت مشخص اجتماعي مردم» هستند و کسانی که معتقد به شرکت در انتخابات نبودند را افراد و گروه هایی «جدای از مردم و اجتماع» می دانستند. ضمنا معتقدین به شرکت در انتخابات ادعا می کردند هر نوع موضعی بر مبنای عدم شرکت در انتخابات نتيجه اي جز « انزوا» و «انفعال» سياسي در بر نداشته و هیچ امید دیگری برای همه (چپ و راست) به جز «تلاش براي مستعد سازي عناصري از درون ساختار جمهوری اسلامی براي افزايش تضاد ساختاري» باقی نمانده است از این رو «بي ترديد» از ميان کسانی که صلاحیتشان توسط حکومت جمهوری اسلامی ایران تایید شده بود «باید» يکي را بر ديگري ترجيح می دادند.ئدر نهایت هم مسئله ی انتخاب بین موسوی و کروبی پیش آمد که باید به نوعی حل می شد. از آنجایی که اصل نیت شرکت در انتخابات و پیشبرد «دموکراسی» و رسیدن به «آزادی» بود که اهمیت داشت تا بتوان «مطالبات را کم هزینه تر پی گرفت» این کار سخت و دشواری نبود اما مسئله ای کوچک موضوع انتخاب از بین انتخاب شدگان حکومت را کمی پیچیده کرده بود.
موسوی نخست وزیر محبوب خمینی در دهه ی شصت بود که هدفش را «بازگشت به عصر طلایی امام خمینی» اعلام کرده بود و نقصی در «ساختارهای جمهوری اسلامی» نمی دید و از مردم می خواست که برای «حفظ پایه های نظام» یک «یا حسین» بگویند و رایشان را در صندوق بریزند که در پناه نظارت بسیجیانی که قرار بود مثل «ناموس» خود از «صندوقهای رای» حفظ و حراست کنند «احمدی نژاد نیاید» و خطراتی مثل فروپاشی و حمله خارجی و ... از میان برود.
کروبی حرفهای متفاوتی نسبت به موسوی می زد. او یکبار صابون «انتخابات عادلانه» به تنش مالیده شده بود برای همین از فرصت کوتاه خود در تلویزیون جمهوری اسلامی برای مطرح کردن مسائلی استفاده کرد که گوش مردم عادت به شنیدن آن از رادیو و تلویزیون انحصاری حکومت را نداشت و تعجب آنها را بر انگیخته بود. مطرح شدن حقوق اقلیتهای قومی ، حمایت از دانشجویان محروم از تحصیل و حمله به «خرافه گرایی دولتی» و موارد این چنینی به قول خود شرکت کنندگان در انتخابات، دودلی بین انتخاب «کسی که بیشتر رای دارد» و «کسی که لیاقت رای را دارد» را افزایش داد.
قسمتی از چپهایی که در انتخابات شرکت کردند نمی توانستند علنا بگویند که چون «رای موسوی بیشتر است پس ما هم به او رای می دهیم» بنابراین باید دلیلی مطرح می شد که ارجح دانستن موسوی به کروبی توجیه شود. آنانی که صداقت بیشتری داشتند اعتراف کردند که دقیقا به این دلیل که «احتمال رای آوردن موسوی بیشتر از کروبی است» به موسوی رای می دهند و کسانی که می خواستند نظرات و منافع شخصی خود را از موضع سوسیالیزم و به خرج پرولتاریا بسط دهند و تامین کنند مجبور شدند جملاتی را به هم ببافند که نه دهم آن زائد و مابقی آن اگر مزخرف نبود بی معنا بود. عده ای گفتند با برنامه های انتخاباتی موسوی احياي توليد ملي ، رشد صنعتي و بهبود شرايط اقتصادي در عين استقلال بيشتر امکان پذیر است، عده ای گفتند جامعه ی ایران یک جامعه ی مذهبی است و موسوی شخص مناسبی برای بسیج مردم در مقابل حکومت است، عده ای گفتند موسوی از کروبی بهتر است چرا که اجتماعي از قائلين به راست کيش ترين سياست هاي سرمايه داري در اردوگاه مهدي کروبي حضور دارند، عده ای از این چپها مسئولیت دهه ی شصت را به کلی از دوش موسوی برداشته و نخست وزیر محبوب امام را مبرا از مسائل آن دهه دانستند،عده ای گفتند موسوی عوض شده است و این موسوی موسوی دهه شصت نیست،عده ای دیگر اعلام کردند موسوی منافع طبقه ی کارگر را بیشتر از کروبی تامین می کند، عده ای گفتند کروبی لیبرال است و موسوی چپ است و البته ترهات و لاطائلات از این دست در زمان انتخابات بی پایان بود.
اشتباه ویرانگر دیگری که از طرف چپهای شرکت کننده در انتخابات بارها و بارها تکرار شد پناه بردن به همان سنت شیعی رایج در ایران بود که در فرهنگ چپ ایرانی رسوب کرده است. درک نکردن اینکه نظریات مارکس، انگلس و لنین شریعت جامدی نیست که مدعی باشد نسخه های پیشاپیش آماده ای برای همه ی اتفاقات، پدیده ها و مسائل آیند را در کیسه دارد. فراموشی این نکته که مارکسیسم یک علم است _ نه یک شریعت که به حدیث و روایت نیاز داشته باشد. تکرار طوطی وار بریده ای از ترکیبات کلامی و جملاتی گزینش شده از کتابها و جزوات کمونیستی، بدون اشاره به شرایط زمانی و مکانی و بستری که این ترکیبات و جملات بیان شده اند.
در هر بحث و جدل و بزنگاهی، افراد و گروه هایی از چپ در پشت نامهایی چون مارکس، انگلس و لنین سنگر می گیرند و کلمات و جملاتی از سخنان یا نوشته های آنها را در حمایت از موضع خود می برند و به گفته یا نوشته ی خود می چسبانند بی آنکه قادر باشند بین این نقل قولهای گزینشی و بریده شده و سخنان خودشان ارتباط معنایی برقرار کنند.
فرد یا گروهی برای تایید علاقه ی خود به شرکت در انتخابات از قول مارکس مطرح می کند که : «حربه ما ، همانا آزادیهای سیاسی، حق برخورداری از اجتماعات و اتحادیه ها و آزادی مطبوعات است ؛ آیا هنگامی که می خواهند این حربه را از ما بگیرند، ما می توانیم دست روی دست بگذاریم و از سیاست دست بکشیم ؟ می گویند هر فعالیت سیاسی ما همسنگِ به رسمیت شناختن نظام موجود است، اما هنگامی که این نظام، حربه مبارزه علیه خود را در دست ما می گذارد بهره گیری از این حربه ، به معنی پذیرفتن این نظام نیست » اما نمی داند یا بهتر است نشان ندهد که می داند که مارکس جای دیگری می گوید:«در انتخابات "ستمدیدگان فرصت می یابند كه گروهی از ستمگران بر خود، را برای چند سال برگزینند."». کسی که این نقل قول چند خطی را از لنین کپی می کند که : «بزرگترين و شايد تنها خطر براي يک انقلابي پافشاري در انقلابي گري و در نظر نگرفتن محدوديتها وشرايطي است که درآن چه روش هاي انقلابي مناسب اند وکارايي موفقيت آميز دارند . انقلابيون وقتي واژه «انقلاب» را در گيومه مي گذاردن و انقلاب را به چيزي مقدس شبيه مي سازند، تفکر و توانايي واکنش خود را از دست مي دهند وبه همين دليل با سر به زمين مي خورند. بايد خونسردانه و بي تعصب سنجيد ومعلوم کرد درچه لحظه وشرايطي، ودرچه حوزه اي بايد انقلابي عمل کرد، ودرچه لحظه وشرايطي، وچه حوزه اي بايد تبديل به يک رفرميست شد . انقلاب عظيم جهاني است که با پيروزي خود تمامي مسائل را در هر شرايط و هر وضعي ازراه انقلابي حل مي کند ،اگر آنها اينطور عمل کنند ، نابودي آنها حتمي است»، نمی تواند این عبارت تک خطی او را هم در نوشته خود کپی کند که : «انگلس حق انتخابات همگانی را با نهایت صراحت آلت سیادت بورژوازی می نامد.» یا اینکه: «مارکسیسم علنی ثابت کرده است که انعکاس مارکسیسم در ادبیات بورژوایی است» و «کسانی که بخواهند نسخه ای از خود اختراع کنند که تضمین دهد در سیاست پرولتاریا هیچگونه دشواری پیش نیاید باید صاف و ساده او را شارلاتان نامید». همچنانکه آن افراد و گروهایی که اعتراضات بعد از انتخابات ریاست جمهوری را «انقلاب اجتماعی»، «انقلاب مردمی» و ... نامیدند روی این جملات مارکس را با خاک می پوشاندند که: « سنت همه ی نسل های مردگان همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند و درست هنگامی که به نظر میرسد این زندگان در حال به پا داشتن انقلابی در خودشان و چیزهای اطرافشان هستند، و دست به کار آفرینش چیزی سراپا تازه اند، درست در همین دوره های بحران انقلابی، ناگهان مشتاقانه ارواح گذشتگان را به یاری میطلبند و از آنها نام و شعارهای نبرد و رسومشان را به عاریه میگیرند تا این صحنه ی نوین تاریخ جهان را با همین لباس مبدل کهنسالی و با این زبان عاریه ای نمایش دهند.»
بسیاری از چپهای وطنی هنوز نیاموخته اند که مسئولیت منطقی جملاتی که از دیگران نقل می شود و مسئولیت ارتباط معنایی کلام دیگران در کلام خود به عهده ی هیچ کس به جز خود آنان نیست. کسی که معنای عبارت دیگری را می فهمد و از آن عبارت به عنوان مصالح برای ساختن بنای منطقی گفتار خود استفاده می کند اگر ساختمانی که ساخته است چیزی برای عرضه کردن نداشته باشد مجبور است به تکه ای فولاد مستحکم یا قطعه سنگ گران قیمتی که به بنای کاهگلی خود وصله کرده است فخر فروشی کند.
کسی که می آید و یکی از جملات یکی از کتابهای مارکس را که در جواب فرد دیگری نوشته شده یا راجع به موضوعی خاصی است که در آن زمان اتفاق افتاده است بالای نوشته ی خود با حروف درشت کپی می کند و به پشتوانه ی آن ادعا می کند که باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد، میان موسوی و کروبی باید به این یا آن رای داد، الله اکبر گفتن سر پشت بامها مهمتر است یا تلاش برای تلاش برای توقف حکم زندان فعالان کارگری که روانه زندان هستند و ... باید بداند آن جملات بی آنکه در یک ساختار معنایی واحد قرار بگیرند، اثری بر منطق حاکم بر آن گفتار یا نوشتاری که سعی در کسب اعتبار و ارزش از طریق به میان کشیدن پای اسمها را دارد، نمی گذارد. این موضوح شامل حال عبارات اساسی که مربوط به یک شرایط زمانی و مکانی خاص نیست هم صادق است چرا که یک قسمت گزینش شده از یک ساختار به هم پیوسته دارای جایگاهی در برآیند معنایی و منطقی آن ساختار یکپارچه است که شاید به تنهایی حامل آن معنا و منطق کلی نباشد.
اگر آموختن کمونیسم فقط منحصر بود به فرا گرفتن آن چه در کتابها و رساله های کمونیستی بیان شده است، آن وقت ما به راحتی آب خوردن می توانیستیم به جای زحمات شدید( که البته در مواقعی بسیار زمانبر و پر خطر است) برای به دست آوردن سوسیالیستها، تعداد بیشماری ملا نقطی ها و لافزنان کمونیست به دست آوریم. این همیشه آفتی در بین جنبشهای چپ ایران بوده است زیرا این افراد پس از آموختن و از بر کردن کلمات و سطرهای کتابها و رسالات کمونیستی، نمی توانند همه ی این معلومات را با هم پیوند دهند و با ذهنی که به صورت یک انباریِ پر شده از جملات از بر کرده که هیچگونه پیوستگی منطقی و علمی با یکدیگر ندارند هرگز قادر نیستند آن طور عمل نمایند که واقعا کمونیسم خواستار آن است.
در اینجا سخن بر سر خرده اختلافی که بین چپها وجود دارد نیست. بلکه بر سر وجود جریان سوسیالیستی است. حقیقت این است که در عصر هولناک امپریالیسم (که واقعا موجود و در اوج قدرت تاریخی خود قرار دارد)، ورود از عرصه ی کلام به عرصه ی عمل برای ایجاد یک جامعه ی فرا سرمایه داری کار آسانی نیست. عده ی افرادی که می توانند از عرصه تئوری به عرصه ی عمل پای بگذارند بسیار کم است ولی تمام آینده ی سوسیالیزم فقط بسته به وجود آنهاست. فقط آنها هستند که فاسد کننده ی توده ها نبوده بلکه رهبران واقعی مبارزه ی پرولتاریا در راه پایان دادن به بهره کشی انسان از انسان هستند.
شکی نیست که سوسیالیستها موظفند هوشیارانه مراقب وضع واقعی آگاهی و آمادگی تمام طبقه (نه اینکه تنها پیشاهنگ آن) و تمام توده ها ی زحمتکش (نه اینکه تنها افراد پیشرو آن) باشند اما وظیفه ی سوسیالیستها این نیست که خود را تا سطح قشرهای عقب مانده ی طبقه تنزل دهند. در این امر تردید نیست که سوسیالیستها باید خرافات بورژا _ دموکراتیک و پارلمانتاریستی خورده بورژوازی و بورژوازی را از افکار تک تک اعضای پرولتاریا پاک کنند.
وقتی بخواهند اپورتونیسم را به جای مارکسیسم جا بزنند بهترین راه برای فریب توده ها این است که التقاط گری به عنوان دیالکتیک وانمود شود زیرا بدین طریق رضایت خاطر کاذبی فراهم می شود و گویی همه اطراف و جوانب پروسه، همه ی تاثیرات متضاد و ... لحاظ گردیده و حال آنکه این شیوه هیچ گونه نظریه انقلابی و جامعی برای پروسه ی تکامل اجتماعی به دست نمی دهد.
این انتخابات گذشت اما به کوتاهی چشم برهم زدنی زمان خیمه شب بازی دیگری می رسد و باز صندوقهای رای همچون تابوتهای آگاهی بر سر دستها بلند می شود. انتخابات اخیر ایران یکی از حادترین حالتهایی بود که می توانست در این زمینه به وجود آید. سوسیالیستهای ایران نباید بگذارند چنین تجربه ای بی آنکه دقیقا بررسی شود به فراموشی سپره شود. اینک گرچه قیل و قال میدان سیاست ایران خوابیده است و حکومت و سبزها مشترکا در این میدان مراسم نماز جمعه، 13 آبان، 16 آذر، 22 بهمن و ... را برگزار می کنند اما این بدان معنا نیست که این میدان نباید یا نمی تواند دست کس دیگری باشد. من فکر می کنم بین پرولتاریا و روزی که مردم تصمیم بگیرند به جای انتخاب تکراری بین افراد، دست به یک انتخاب نهایی بین اندیشه ها بزنند اینقدر کمدیها و تراژدی های انتخاباتی وجود دارد که لازم باشد سوسیالیستها با به چالش کشیدن نظر و عملِ افراد و گروه ها پیرامون مساله انتخابات فضا را برای خروج از موضع «واکنش» سیاسی - اجتماعی صرف به «کنش» سیاسی - اجتماعی خود آماده کنند.
هر سوالی می تواند سوال بهتری را به دنبال خود به وجود آورد و هر جواب دقیقی که به یک سوال داده می شود می تواند به وجود آوردنده یک سوال دقیقتر باشد. فکر می کنم سوسیالیستها باید بتوانند به هر نحو ممکن چپهای وطنی را در موضع پاسخگویی سوالاتی مانند آنچه که در ادامه خواهد آمد قرار دهند. بعضی از این سوالات مختص چپهایی است که در شرکت در انتخاباتها ا ترویج می کنند و بعضی دیگر شامل حال مخالفان پروسه انتخابات هم می شود. بی شک جواب آنها به سوالات ما پسشهای دیگری را از طرف ما به دنبال خواهد داشت و همچنین سوالات ما از آنها پرسشهای آنها از ما را را به همراه خواهد داشت. این یک روند مثبت و حرکتی روبه جلو است که به نظر من باید از آن استقبال شود.
***
سوالات ما از شما:
1: ویژگی توده ها عبارت است از ناآگاهی و زودباوری بنابراین آیا تبلیغ سوسیالیزم برای مقابله با خرده بورژوازی و بورژوازی در حقیقت عملی ترین کار انقلاب نیست؟
2: بین بورژوازی و پرولتاریا، خرده بورژوازی قرار دارد. خرده بورژوازی به طور ناگریز و به حکم موقعیت اقتصادی و طبقاتی خود بین بورژوازی و پرولتاریا در نوسان است. قبل از انتخابات ریاست جمهوری و در حال حاضر «خورده بورژوازی» ایران به کدام قطب نزدیک تر است و در جهت منافع کدام یک از این دو قطب عمل می کند؟
3: بعضی افراد و گروه های چپ مخاطب دعوت به انتخابات از سوی خودشان را مشخص نکردند و بعض دیگر مخاطبانشان را در حالت کلی «مردم» نامیدند.
دلیل واقعی روشن نشدن ماهیت مخاطبان از سوی بعضی از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چیست؟
به طور واضح و دقیق منظور از «مردم» به عنوان مخاطب بعضی دیگر از افراد و گروه های چپ شرکت کننده در انتخابات چه کسانی است؟ آیا منظور از مردم خورده بورژوازی ایران نیست؟
کدامیک از افراد و گروه های چپ داخل و خارج ایران خود را در این جایگاه می پندارد (از نظر امکانات) که توانایی مخاطب قرار دادن «مردم» را داشته باشد؟
4: آیا آن دسته از چپهایی که در انتخابات شرکت کردند و ادعا کردند برنامه چپهایی که در انتخابات شرکت نکردند «همه يا هيچ» است خودشان با منطق «فقط احمدی نژاد نیاید هر کس دیگری که خواست بیاید » وارد بازی «همه يا هيچ» ی نشدند که دقیقا «همه» و «هیچ»ش بر یکدیگر انطباق کامل داشت؟
5: کسانی که شرکت در انتخابات را «تلاش براي مستعد سازي عناصري از درون ساختار براي افزايش تضاد ساختاري» معرفی کردند آیا ندیدند که اتفاقا بعضی تضادها در اثر راه ندادن همان عناصر به داخل ساختار خصوصی حکومت به وجود آمد؟
6: چرا هیچ یک از کسانی که قبل از انتخابات دستشان در نوشتن بیانیه و مقاله روان شده بود و در مدح انتخابات و موسوی و بعضا کروبی با «مردم» صحبت می کردند! بعد از انتخابات نطقشان کور شد و به این سوال که حوادث بعد از انتخابات با یک طرح و برنامه به وجود آمد یا کاملا تصادفی بود جواب ندادند؟
7: چپهای حامی موسوی چرا هیچ وقت از تفاوت «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» موسوی و «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» احمدی نژاد چیزی برای «مردم» نگفتند؟
8: چرا افراد و گروه های چپ حامی موسوی منطقی برای این ادعای خود که «اقتصاد کوپنی موسوی تامین کننده ی منافع طبقه کارگر است» ارائه نکردند و نمی کنند؟
آن دسته از کسانی که ادعا کردند موسوی «چپ» است و اقتصاد او یک «اقتصاد سوسیالیستی» چه دلایلی برای اثبات ادعایشان دارند و آیا حاضر به مناظره پیرامون این موضع حاصل از «ناآگاهی محض» خود هستند؟
9: چپهای ایران دقیقا از چه زمانی تصمیم گرفته اند مجددا قدم به همان راه «چپ اردوگاهی» به تاریخ پیوسته بگذارند و از «سرمایه داری دولتی» دفاع کنند ؟
10: چه کسی توانسته است با ابطال کلیه اندیشه های سوسیالیستی « تقویت دولت» را وارد علمی کند که یکی از وظایف اصلیش «درهم کوبیدن دولت _ به عنوان بزرگترین ثمره سیادت سیاسی سرمایه داری _» است؟
11: چپهایی که در انتخابات شرکت کردند باید این سوال را جواب می دادند (و باید جواب دهند) که اصلا سیستم اقتصادی حاکم بر ایران را سرمایه داری می دانند یا نه؟
12: چپهایی که در انتخابات شرکت کردند باید توضیح دهند چرا معتقدند ساختار سیاسی ایران را مستقل از ساختار اقتصادی می دادند ؟ همچنین باید توضیح دهند در چه زمانی این پیروزی بزرگ در عرصه دموکراتیک نصیب مردم ایران شده است؟ اصلا این حرکت دموکراتیک منجر به خودمختاری عرصه سیاسی از چنگ اندازی عرصه ی اقتصادی در چه تاریخی شروع شده است و در چه تاریخی به نتیجه رسیده است؟ (توجه داشته باشید چپهایی که در انتخابات شرکت کردند خودشان دست به ارائه دلایل اقتصادی در توجیه شرکت در انتخابات و حمایت از موسوی زدند)
13: طبق چه منطق و چه فرآیندی ماهیت سرمایه داری ایران در حالتی که رئیس دولت ایران محمود است با سرمایه دولتی ایران در حالتی که رئیس دولت ایران میر حسین است تفاوت می کند؟
14: اصولا تفاوتهای ریشه ای بورژوازی نظامی _ امنیتی سپاه با بورژوازی توسط سپاه کنار زده شده در چیست؟
15: آیا آمدن یا رفتن این یا آن مهره ی سیاسی می تواند تاثیری بر «منافع پرولتاریا» بگذارد؟
16: آنچه در فرآیند انتخابات( و اعتراضات پس از آن ) و حمایت چپهایی که به جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) نصیب پرولتاریا شد چه بود؟
گره خوردن خورده بورژوازی و بورژوازی به یکدیگر؟
سوار شدن لیبرالیسم جهانی بر گرده ی طبقه ی متوسط شهری ایران؟
به حاشیه رانده شدن مطالبات اقتصادی؟
رواج گفتمان لیبرالی در جامعه؟
میدان دادن بیشتر به بختک VOA و طنازان VOA در تاثیر گزاری سیاسی روی اقشار نا اگاه جامعه؟
له شدن سوسیالیستها و مبارزان طبقه ی کارگر توسط حکومت در حیاط خلوتی به اسم «حوادث اخیر»؟
17: پرولتاریا باید از اوضاع خارق العاده استفاده کند و حوادث پس از انتخابات برای پرولتاریای ایران اینچنین وضعیتی بود. دستها و قلمی که قبل از انتخابات به اسم پرولتاریا هرز شده بود و در حمایت از انتخابات و موسوی می نوشت چرا بعد از انتخابات برای پرولتاریا چیزی ننوشت و ترجیح داد برای ادامه ی زندگی انگلی خود میزبانش را پرولتاریا به خورده بورژوازی تغییر دهد؟
18: بسیارانی که به بهانه نبود پتانسيل انقلابي در ميان کنشگران اجتماعي به ارتش لیبرالها پیوستند می توانند لطف کنند و توضیح دهند چرا یا باید شرایط انقلاب حاکم باشد یا باید کلا در جریانات لیبرالی حل شوند؟ اجبار اتخاد این برنامه صفر و یک در چیست؟ چرا از نظر آنان بین یک انقلاب و دنباله روی از لیبرالیسم چیزی وجود ندارد؟!؟
19: آنانی که معتقدند «امکان است و نه یک هدف» در پاسخ به سوال چیستی و چرایی این «امکان»ی که با شرکت در انتخابات به دست می آید آنرا فراهم آمدن بستري لازم براي طرح آزادانه و کم هزينه تر مطالبات اجتماعي- اقتصادي تلقي مي کنند یه این فکر کرده اند که در سوی دیگر این نوع طرز فکر (یعنی این امکان) حاکمیتی قرار گرفته است که «تقلیل سطح کنش سیاسی – اجتماعی نیروهای رادیکال در حد اعمالی که "هزینه ی کمی داشته باشد" یا "بدون هزینه" باشد برایش یک هدف است »
20: اگر با شرکت در انتخابات پرولتاریا می توانست چیزی را تغییر دهد، شرکت در انتخابات برای پرولتاریا غیر قانونی و جرم اعلام نمی شد؟
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۸/۲۵

عابد توانچه / در نقد همگرایی چپ وطنی با لیبرالیسم جهانی

مخاطب نوشته ی حاضر افراد و گروههایی هستند که در داخل ایران و به نام (تحت ادعای) چپ فعالیت می کنند که این جمله (زاویه دید) جهت شفاف بودن مخاطب سخن و روشن شدن هدفگیری نویسنده بیان می شود و به معنی بی اهمیت بودن حضور افراد و گروه های خارج از کشور ( تاکید می کنم که از نظر نویسنده مواضع تبعید شدگان و کسانی که به اجبار و یا برای رهایی از خطر مجبور به کوچ اجباری شده اند با کسانی که از روی انتخاب شخصی یا زندگی در جامعه ی مورد پسند یا نزدیکی به حامیان مالی و قرار گرفتن در پشت خاکریز منافع طبقاتی و ... در خارج از کشور مستقر شده اند به هیچ وجه همسان و هم ارزش تلقی نمی شود) نیست. این بدان دلیل است که نویسنده برخی از مواضع را به حال امروز چپ ایران مفید نمی داند و معتقد است صدای نیروهای سوسیالیست ]ایرانی[ خارج از ایران در صدای چپهایی که در مبانی و ارزشهای لیبرالی غرق شده اند و گردش به راست به وضوح در مبانی نظری و عملی آنان دیده می شود گم و ناپدید است ضمن اینکه نویسنده به هیچ وجه قصد ندارد وارد بازی «جار و جنجال شخصیتهای مستعار» که در میان اپوزیسیون خارج نشین یک عرف جاری است و بر سر سوسیالیستهای واقعی خارج ایران سایه سنگینی انداخته است وارد شود.
***
اکنون چند ماه از پیرزوی مغشوش و نابسامان اما شیرین حاکمیت ایران در بازی انتخابات ریاست جمهوری می گذرد. پیروزی بزرگی که محدود کردن و بازگرداندن طبقه ی متوسط شهری به چهارچوبهای نظام بود. در این زمان با توجه به فروکش کردن اعتراضات مردمی (غیر خیابانی شدن = مسالمت آمیز شدن، در تعریف سخنگویان جنبش سبز) شاید زمان آن باشد که به دور از تسلط هیجانات بر واقعیت و بدون تاثیر احساسات شخصی و جمعی به جوش آمده، به دخالت در روندی پرداخت که با سرعتی آهسته (اما پیوسته) به سوی نتایج انحرافی ویرانگر (و حتی نقاط بدون بازگشت) در حرکت است.
آنچه که اکنون ما شاهد آن هستیم تکرار کمدی وار آن فاجعه ی تراژیکی است که بخش عمده ای از نیروهای چپ ایران در قیام سیاسی سال 57 در آفرینش آن نقش داشتند. آنچه که دست من به جهت زندگی کردن در داخل ایران از شکافتن دقیق و بسط آن به دلایل امنیتی بسته است اما می توانم آنرا « پرهیز عمدی از نقد قدرت دست بالا» (به دلایلی مانند اشتباه و ناتوانی در شناخت مسائل عینی، طمع هم کیسه گی با قدرت جایگزین، دل بستن به فرصتهای احتمالی آینده و ... ) و «همصدا شدن با نیروی دارای توانایی حذف (در هر شکلی)» می نامم. رسانه های محدود چپ از پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران همصدا و هم جهت با رسانه های اصلاح طلبان درون حکومتی ایران و رسانه های قدرتمند لیبرالیسم فرا مرزی ایران به شکل گیری روندی کمک کردند که نتیجه ی آن چیزی جز «هل دادن خرده بورژوازی به دامن بورژوازی» و «ایزوله سازی طبقه ی متوسط »، «به حرکت درآوردن نیروی طبقه متوسط در روندی غیر دموکراتیک» و «خارج کردن طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران از روند تحولات اجتماعی» و ... نبود. اکنون نیز بسیاری از افراد و گروه های چپ در داخل و خارج ایران، خود خواسته و مستمرا به «بهره گیری انحصاری و ابزاری لیبرالیسم اقتصادی غرب از طبقه ی متوسط ایران» کمک می کنند.
به عقیده ی من آنچه که باعث شود تصویر رهبر یک حرکت سیاسی در ماه دیده شود در نتیجه نهایی خود چیزی بیشتر از آن ماه شب چهارده ای که بیش از سی سال است در ایران جلو چشم ما قرار دارد به بار نخواهد آورد. فعالان چپ داخل ایران (به خصوص جوانان) زیر بمبارانی از انحرافات خودی هایی قرار دارند که یکبار درگذشته ای نه چندان دور نتیجه مواضع اشتباه و فاجعه بار خود را دیده اند ولی به دلایلی مجددا (و این بار به عنوان تنها راه حل ممکن) همان مواضع را اتخاذ کرده اند.
مفاهیم مطرح شده در این مقاله فراتر از آنرا نشانه گرفته است که با ذکر بعضی دلایل کودکانه چپهای وطنی بهانه ی لازم به دست «عبارت پردازان» بدهد که با طرح مسائلی پیش پا افتاده جهت گیری افکار عمومی را از مفاهیم اصلی این مقاله منحرف کند اما به راستی واقعیت های جاری در اپوزیسون ایران در مواردی واقعا کودکانه و پیش پا افتاده می شود و حتی هنگامی که به این مواضع اشاره می شود نمی شود از تقلیل مباحث خودداری کرد. هدف این مقاله طرح نظراتی پیرامون ماهیت یابی خود طبقه ی متوسط (در شرایط حاضر ) است نه چرایی اینکه بخش بزرگی از چپهای ایران به موسوی و جنبش سبز چسبیده اند. گرچه هدف از این ماهیت یابی نقد مواضع چپهای ایران نسبت به ماهیت طبقه متوسط شهری و نتیجه گیریهای حاصل از آن است.
از سهم خواهی، بی اعتقادی بسیاری از چپهای (عموما متعلق به جریان چپ اردوگاهی) سابق به سویالیسم و غلتیدن (علنی یا تلویحی)به دامن سرمایه داری و پذیرش آن، نا امیدی و دلایل این چنینی گرفته تا بازگشت افراد به جایگاه سیاسی طبقه واقعی خود،ناتوانی از اتخاذ مواضع رادیکال اجتماعی (سیاسی، اقتصادی و ...)، اشتباه در شناخت و ناتوانی از درک مسائل عینی طبقه ی کارگر ایران، دلیل آن هر چه که باشد مساله ای به نام نادرستی شناخت و تحلیل از طبقه ی متوسط ایران و مسائل مربوط به آن در برابر سوسیالیست های ایران قرار دارد.
بورژوازی سنتی ایران اکنون کاملا توسط بورژوازی نظامی _ امنیتی (اکنون به قدرت رسیده) در ایران شکست خورده و نیروهای آن با فشار بی امان بورژوازی به میدان آمده (و مسلط بر هر دو عرصه ی اقتصاد و سیاست) بیش از هر زمان دیگری به طبقه ی متوسط نزدیک شده است و منافع مشترکی با این طبقه پیدا کرده است یا به عبارت بهتر اکنون نیاز دارد برای بقا خود (تحت هر شعار و پرچمی) با طبقه ی متوسط ایران برای بازگشت مجدد به مدیریت سیاسی جامعه ایران متحد شود. آنها برای در دست داشتن مدیریت اقتصادی جامعه تنها دو راه پیش رو دارند؛ دخالت خارجی نظام سرمایه داری جهانی در ایران از طریق اعمال قدرت و تحویل قدرت به لیبرالهای ایرانی جهت برپایی یک سرمایه داری پیرامونی متعارف یا به دست گیری مدیریت سیاسی جامعه از داخل (و البته بازهم با حمایت کانون سرمایه داری جهانی).
طبیعی است که کسانی از منافع طبقه ی متوسط دفاع کنند که متعلق به این طبقه باشند یا بر حسب شرایط عینی، منافع مشترکی با این طبقه داشته باشند و نه لیبرالهای وطنی ما و نه چپهای وطنی ما از این قانون مستثنی نیستند اما این اصلا طبیعی و عادی نیست که نمایندگان طبقه ی متوسط به عمد یا از روی نا آگاهی خود را متعلق به طبقه ی پائین جامعه اعلام کرده و از جانب طبقه ای سخن بگویند که هیچ گونه منافع مشترکی با آن ندارند. رذیلانه تر آنکه بخواهند از طبقه ی کارگر و زحمتکشان ایران به نفع طبقه ی متوسط یارگیری کنند یا بهره برداری و فرصت طلبانه تر آنکه بخواهند به نام ( یا به نیروی طبقه ی کارگر) منافع طبقه ی متوسط و بورژوازی سنتی ایران را پیگیری کنند.
چپ باید مخالف ریشه ای لیبرالی کردن اقتصاد و انحصاری کردن سیاست باشد اصلی که به وضوح از طرف عده زیادی از نیروهای چپ ایران نادیده گرفته شده و در جهت منافع طبقاتی ای حرکت می کنند که با واسطه یا بی واسطه دقیقا هدف اصلی آن «لیبرالی کردن اقتصاد» و «انحصاری کردن سیاست» است. خورده بورژوازی همواره بین بورژوازی و پرولتاریا سرگردان است و یکی از اهداف نیروهای سوسیالیست ایران (مخصوصا در شرایطی که بسترهای عینی آن به خوبی در حال فراهم شدن است) کشیدن این خورده بورژوازی به سمت پرولتاریا است نه هل دادن آن به سمت بورژوازی. پدیده ای که در شرایط حاضر عکس آنرا شاهد هستیم.
طبقه ی کارگر می تواند از تحرک سیاسی اجتماعی طبقه ی متوسط دفاع کند و با آن متحد شود در صورتی که همراستا با منافع خود باشد و از آن سود ببرد اما به شرطی که این طبقه به طبقه پائین جامعه نزدیک شده باشد نه به سرمایه داری. می شود جهت گیری طبقه متوسط را در شرایطی که با آن مواجه هستیم بررسی کنیم تا نشان دهیم این طبقه در سلول به سلول حیات فعلی خود در مقابل منافع طبقه کارگر و زحمتکشان ایران قرار گرفته است. برای ورود به بحث می توانیم به طرح چند سوال بپردازیم:
سوال: آیا در شرایط فعلی طبقه ی متوسط «حداقل» در جهت خودمختاری و استقلال مدیریت سیاسی جامعه در برابر تحت فرمان در آمدن «مدیریت سیاسی» توسط «مدیریت اقتصادی» جامعه حرکت می کند؟
سوال: حامیان و کنترل کنندگان فعلی جنبش سبز آیا اجازه ی اتخاذ چنین موضعی را به طبقه متوسط شهری می دهند؟
سوال: آیا آنچه که با افتخار «طبقه ی متوسط شهری» نامیده می شود اصلا این آگاهی را در اختیار دارد که در مسیر حداقلهای یک روند دموکراتیک حرکت کند؟
موسوی تنها وزنه ی داخلی این جریان است و مرکز ثقل جنبش سبز به وضوح در خارج مرزهای ایران قرار دارد و آنچه به جز موسوی در ایران از رهبران(= صاحبان) این جنبش باقی می ماند بیش از اینکه زائده اجرایی آن مرکز ثقل خارجی باشد چیز دیگری نیست. به وضوح اکنون جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) توسط VOA کنترل می شود نه موسوی و نه اصلاح طلبان ایران (اعم از درون حکومتی یا برون حکومتی).
سوال: VOA مدافع چه منافعی است؟ و آیا صدای دولت آمریکا می تواند تامین کننده منافع دولت آمریکا نباشد؟

***
بالاترین اولویت کانون سرمایه داری جهانی تامین و رفع نیاز این سرمایه هاست. اولویتی که با انحصار رسانه ای مخالفان حکومت ایران در دست آمریکا (مرکز ثقل سرمایه داری جهانی) در لفافه ی تئوریهای سردرگم کننده پنهان شده است و با نسخه هایی که با هر حرکت خارج از برنامه طبقه متوسط فورا تصحیح می شود برای جنبش سبز تجویز می شود.
موضوع اینجا بر سر هژمونی VOA (به عنوان یک پلاک شناسایی نه به عنوان یک بنگاه خبری) بر طبقه متوسط شهری نیست. طبقه ی متوسط حتی هنگامی که آشکارا به نفع بورژوازی به کنش اجتماعی دست می زند می تواند با شرایطی میدان یافته و سبب بالفعل شدن حرکات دموکراتیکی شود که سطح اثرگذاری طبقات مردمی را در برابر خواستهای قدرتهای انحصاری سرمایه بالا ببرد اما طبقه ی متوسط شهری فعلی ایران حامل نوعی اعتقاد مذهبی بازپروری شده (که دانسته یا نادانسته به یک گفتمان بنیاد گرا هم خدمت می کند) در خود است که با ضعف (یا فقدان) آگاهی سیاسی در طبقه ی متوسط ایران (و به طرز فاحشی در میان متعصبین سبز رنگ) ترکیب شده و امکانات بالقوه حرکات دموکراتیک را خنثی می کند و از بین می برد.
در یک فرصت تاریخی برای سرمایه داری سنتی ایران و کانون سرمایه داری جهانی «اعتراضات اجتماعی طبقه ی متوسط شهری ایران» چنان با «تغییرات نامطمئن و نامعلوم بازار» همزمان شد که کاملا آنرا پوشش داد و درک ریشه تحولات به وجود آمده را برای خود طبقه متوسط و بسیاری دیگر از جمله چپهای حل شده در جنبش سبز دشوار ( اگر نگوئیم ناممکن) کرد.
این فرآیند پیش از انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران آغاز شد. ورود همزمان چپها به بازی جمهوری اسلامی ( اخذ مشروعیت ناشی از یک مشارکت حداکثری و جای دادن طبقه متوسط شهری در چهارچوبهای نظام) و بازی سرمایه داری (بازی ستمدیدگان فرصت دارید كه "گروهی از ستمگران بر خود" را برای چند سال برگزینید.) تحت پرچم «انتخاب بین بد و بدتر» و نشانه رفتن انگشت اشاره به سمت کسانی که از ورود به این دو بازی خودداری کردند با عنوان «احمدی نژاد را شما روی کار آوردید» چیزی است که من آنرا «فروکاست یک مبارزه ی طبقاتی به منازعات سطحی سیاسی و رئیس جمهور محور» می نامم. روندی که باعث شده است که نه پیش از انتخابات و نه اکنون دیگر مسئله ای که طبقه متوسط برای آن حرکت می کند از بسیاری از خواستها و مطالبات تهی شود به طوری که دموکراسی هم نباشد.
نظام انتخابات دوره ای (تعوض شدن نمایندگان سیاسی قدرت اقتصادی جامعه) همیشه برای رادیکالیزه کردن دموکراسی فاجعه بوده است. به حرکت درآوردن طبقه متوسط بر محور انتخابات ریاست جمهوری از پایه و اساس اشتباه و یک انحراف در حرکت دموکراتیک اجتماعی ایران بود. عوض کردن صورت مساله سیاسی که تضعیف بحث رهانیدن قدرت سیاسی از یوغ قدرت اقتصادی (مگر نه این است که مکانسیم کسب قدرت اقتصادی از طریق قدرت سیاسی توسط لیبرالیسم اقتصادی وارونه و تبدیل به کسب قدرت سیاسی از طریق قدرت اقتصادی در جهت منافع صاحبان سرمایه شد؟) از طریق جایگزین کردن بحث انتخاب افراد به جای انتخاب اندیشه ها و برنامه _ ولو آن افراد فرضا «تجسم شخصی» آن فکرها و برنامه ها هم باشند _ به « صاحبان سرمایه» کمک می کند علاوه بر پائین آوردن سطح مسئله ی سیاسی جامعه تا حد انتخاب بین دو فرد و تمرکز بحث بر انتخاب بین آن دو، که امری همشه مخرب است، تکیه و تاکید بیشتر هر یک از آن دو را بر مرکز طیف رای دهندگان برای رسیدن به یک وفاق گسترده تر (یعنی نبرد میان آنان برای تصرف مرکز طیف اجتماعی را که جایگاه افراد بی تصمیم و متزلزل است که کمتر از همه سیاسی هستند) و به زیان رادیکالیزه شدن حرکت سیاسی جامعه تشدید می کند.
سوال: آیا حاکم شدن چنین وضعی جایزه دادن به محافظه کاری و تسلیم شدن در چهارچوب وضع موجود نیست؟
مقالاتی که از پیش از انتخابات ریاست جمهوری تاکنون بر روی سایتهای اینترنتی می بینم این سوال را برای من مطرح می کند که نیروهای چپ در ایران اصلا قبول دارند که حداقل هدف هر حرکت دمکراتیک (حتی در مرحله ابتدایی) توسط طبقه ی متوسط در ایران تلاش برای دفاع از خودمختاری و استقلال مدیریت سیاسی جامعه در برابر دست اندازی قدرتهای اقتصادی (سرمایه) است یا نیروهای چپ ایران حتی از این موضع هم عقب تر هستند؟
بعد از انفعال کم فراز و نشیب یک دوران سی ساله چندان جای تعجبی باقی نمی گزارد که در مقابل یک سرمایه داری نامتعارف نفتی_رانتی (بی شکل) با ناهماهنگی برخی مناسبات کلیدی فئودالی در روبنا بر روی زیربنای که از فئودالیسم عبور کرده است، مواضعی مغایر با علم سوسیالیسم یکی بعد از دیگری از زبان چپهای جوانی (که مجددا در ایران از خاکستر چپ برخواسته اند) شنیده شود که ارتباطشان با گذشته ی خود بریده شده است. ارتباطی بریده شده که یک سر بریده ی آن چپ جوان از صفر شروع کرده است و سر دیگرش چپی که با فروپاشی اردوگاه چپ نوع شوروی فروپاشیده شد یا در مقابل آن، چپی که با احترام در «خاوران» ها آرمیده است.
بعید نبود که غنای اندیشه های سوسیالیستی و مفاهیم یک «علم» تا حد بحثها و استدلالهای بعضی نیروهای چپ ایران که « احمدی نژاد را چه کسی روی کار آورد؟» به سخره گرفته شد و از آن فاجعه بارتر کسانی برای آنکه «احمدی نژاد دوباره نیاید» دست به انتشار بیانیه ها و مقالات خلق الساعه ای زدند که بیش از آنکه ارائه کننده نتایج اصول علم مارکسیسم برای شرایط زمانی و مکانی (در این مورد یعنی برای ایران و در زمان انتخابات ریاست جمهوری) خودشان باشد تکرار طوطی وار جملاتی گزینش شده و بریده از مارکس، انگلس، لنین و ... (بدون پلاک شناسایی تاریخی) بود. جملاتی از «تجربه ی مصاحبات عامه فهم درباره ی استراتژی و تاکتیک مارکسیستی» آمدن موسوی را نتیجه می داد و جملاتی از «کاپیتال» به یکباره روشن می کرد که چرا باید بین موسوی و کروبی به موسوی رای داد!
متاسفانه هم اکنون نیز این گفتمان مبتنی بر «تیروکمان بازی با جملات کتابها» جای نظریات مبتنی بر منطق از خواستگاه یک علم را گرفته است و در آخرین شاهکار از این دست، تزهای 11 گانه در نقد نظریات فویرباخ درستی مطلق ( و صد البته از جانب چپهای سبز رنگ «هوشمندانه») حل شدن چپ در جنبش سبز را نتیجه داده است.
البته پیش از انتخابات نیز در جواب « احمدی نژاد را چه کسی روی کار آورد؟ » جوابهایی در خور فهم طراحان تئوری «احمدی نژاد دوباره نیاید» مطرح شد که انفعال فعالان سیاسی ایران، فراموشی طبقات پائین و رها کردن طبقات پائین در دامان طیف احمدی نژاد، هدف قرار دادن طبقه متوسط توسط طرفداران دو آتشه ی شرکت در انتخابات، تنگ نظری و نگاه کورکورانه به منافعی که اجازه داد در انتخابات قبلی مهره ای ضعیف همچون معین وارد بازی شود، پیوند ارگانیک لیبرالهای وطنی با هاشمی رفسنجانی (دشمن شماره یک طبقات پائین) و هم کاسه شدن اجباری اصلاح طلبان و لیبرالهای ایران با دشمن شماره یک طبقه ی بزرگ جامعه (طبقه ی پائین)، ضعف اصلاح طلبان و عدم توفیق در جذب مردم به دلیل نپرداختن به مطالبات اقتصادی آنها و شکست فاحش در اجرای اصلاحات نیم بند سیاسی و روی گردانی مردم از اصلاح طلبان و لیبرالهای در قدرت، دلایلی در این سطح و از این دست بودند.
پرداختن مختصر به گذشته صرفا برای روشن کردن بحثی است که اکنون جریان دارد. پرداختن به این سوال که دنباله روی چپ ایران از طبقه ی متوسط شهری به چه منطقی انجام می شود؟ و ادعای نویسنده مبنی بر اینکه حرکت موسوم به جنبش طبقه ی متوسط شهری (= جنبش سبز) از حداقل های یک حرکت دموکراتیک قابل پذیرش توسط چپ هم برخوردار نیست.
چپ بیهوده می کوشد با برجسته کردن «دموکراسی» و «استفاده احتمالی از این دموکراسی در آینده» به دنباله روی خود از جنبش سبز مشروعیت و اعتبار ببخشد اما آنچه که با ظرافت اندیشی در این حرکت قابل روئیت است این است که به فرض تحقق پیروزی جنبش سبز قرار نیست دولت (در مفهوم اروپایی لیبرالیسم اقتصادی ) نقطه عبور (تلاقی) اجباری منافع اجتماعی گوناگون باشد، حتی قرار نیست دولت تعدیل کننده (کنترل کننده) منافع طبقاتی موجود در جامعه باشد که در نتیجه ی آن به روشها و به عمل سیاسی دموکراتیک معنا و مضمون واقعی دهد (و یا حداقل میدان عملی به آن دهد که امکان رشد و ارتقا آن ممکن باشد)، قرار نیست به گسترش دموکراسی (حتی در مفهوم آمریکایی لیبرالیسم اقتصادی) بیانجامد چه برسد به اینکه هیچگونه پیشرفت دموکراتیک به همراه داشته باشد. طبقه ی متوسط شهری با شعار «دموکراسی خواهی» به جلو رانده می شود اما بی آنکه خود بداند (یا حتی اگر هم بداند) نتیجه اصلی حرکتش فقط تقدیم بازار ایران به بازار مورد نظر افسانه سرایان مکتب شیکاگو یعنی «بازار آزاد خود تنظیم» است. نه بلوک کشورهای صنعتی و نه قدرتهای منطقه ای مایل نیستند که حکومتی دموکراتیک در ایران روی کار بیاید چرا که تمام موازنه ی قوا در منطقه (بخوانید منطقه ای که 65 درصد انرژی دنیا را تامین می کند و صاحبان این منابع نفتی و همچنین کشورهای فاقد نفت در این منطقه جملگی حکومتهای اقتدارگرا، استبدای، دیکتاتوری و غیر مردمی هستند.) را برهم خواهد زد و این برهم خوردن قوا نه تنها به سود قدرتهای منطقه ای نیست که دقیقا درمقابل منافع کانون جهانی سرمایه داری (امپریالیسم واقعا موجود) است.
جنبش سبز (= جنبش طبقه متوسط شهری) حتی بدوی ترین نشانه های ممکن یعنی نشانه هایی از حرکت در جهت ملی کردن اقتصاد و جلوگیری از بلعیده شدن اقتصاد کشور توسط کانون لیبرالیسم اقتصادی را هم با خود ندارد.
جنبش سبز حتی یک جنبش مترقی اجتماعی هم نیست. به سوی بنیاد گرایی مذهبی در حرکت است و نشانه هایی از یک جنبش اصلاح مذهبی را هم ندارد. رهبران (=مدیران، صاحبان) جنبش سبز با دادن یک بازخوانی متفاوت از اسلام سیاسی به خورد جنبش سبز جانی دوباره به گفتمان روبنایی باقی مانده از مناسبات فئودالی به بن بست رسیده ی حکومت ایران می دهند و آنرا در قالبی جدید بازتولید می کنند. این حرکت «نمی خواهد» خود را به حدی ارتقا دهد که به مفهوم عمیق و قدرتمندی از نگرش لائیک برسد و در عوض این مفهوم را تا حد «پذیرش همه مذاهب توسط یک حکومت مذهبی (و مذهب محور)» تقلیل داده است. مشخصا به زحمت می توان (به عبارتی نمی توان!) اصلاحات مذهبی که در طول 8 سال در قدرت بودن توسط فرقه های مختلف لیبرالهای وطنی به خورد طبقه ی متوسط داده شد (و اکنون توسط لیبرالهای ایرانی مقیم خارج ایران به عنوان مشخصه جنبش سبز به رسمیت شناخته شده و تبلیغ می شود چرا که «دیوانگان خدا در همه حال دیوانگان بازار هم هستند».) ابتدایی ترین و سردرگم ترین گسست ایدئولوژیک از ایدئولوژی مذهبی حکومت فعلی ایران محسوب کرد.
چپها می توانستند از جنبش طبقه ی متوسط شهری دفاع کنند و با آن همراه شوند به شرط آنکه حداقل تضادهایی را در جامعه به وجود آورد که گسستهایی را در روند تاریخی جامعه ایجاد کند تا در صورت عزیمت مجدد در مسیر تکامل تاریخی از همین نقاط شروع و در جهتی پیش رَوَد که فرا افکن شده ی گذشته در حال نباشد.

سوال: طبقه ی کارگر باید به یک آگاهی طبقاتی ارتقا یابد تا بتواند مدعی حقوق خود گردد و برای مطالبه آن دست به کنش اجتماعی (اقتصادی، سیاسی و ...) بزند. چپهای ایران برای این ارتقا حتی یک هزارم آن خدمت و تلاش سینه چاکانه ای که در این مدت کوتاه برای طبقه ی متوسط شهری کرده اند در راه ایجاد و ارتقا آگاهی طبقاتی طبقه ی کارگر ایران کرده اند؟
کاش می توانستم آنچه را که باید بگویم، می گفتم اما از یک طرف با تیغ تیز حکومت طرف هستم و از طرف دیگر با تیغ تیز سانسور اپوزیسیون نوع خارجی و اپوزیسون نوع داخلی. این وضعیت همه گیر است. دست مدافعان طبقه ی کارگر (پرولتاریا) بسته است و دست فعالان طبقه ی متوسط باز است. خطر بازداشت، شکنجه و زندان و از هم پاشیده شدن زندگی با حرف زدن برای دسته اول به وجود می آید که می خواهند چهارچوبها را تغییر دهند ولی با حرف زدن هر نوع خطر جدی برای دسته دوم که به چهارچوبها بازگشته اند از میان می رود. چرایی این ادعا همان شیرینی پیروزی انتخابات برای حکومت است. بازگرداندن آرای خاموش و اکثریت طبقه ی متوسط به داخل چهارچوبهای نظام است.
برای پاسخ گفتن به ادعای بالا سریعا و بدون فکر پشت این سنگر که «رای شرکت کنندگان و طبیعتا آرای خاموش به کاندیدای حکومت نبود.» پنهان نشوید. هر چهار کاندیدای انتخابات، کاندیداهای ریاست جمهوری حکومت بودند. آنها از سختگیرانه ترین فیلترهای جمهوری اسلامی گذشته و به خصوصی ترین بازی سیاسی جمهوری اسلامی راه یافته بودند. کسی که می خواهد در این بازی شرکت کند از لحظه آماده شدن برای ورود به بازی، قواعد بازی را هم پذیرفته است. رهبر داخلی جنبش سبز دقیقا در روز مراسم عزاداری معترضان خیابانی کشته شده به جای آنکه از قربانیان یاد کند مجددا تز «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» را مطرح می کند و بعد از آن پس از مدتی سکوت دوباره سر و کله اش پیدا می شود و می گوید « براندازان هیچگاه جز جنبش سبز نبوده اند» و ترهاتی از این دست هر از گاهی در بازه های زمانی مختلف به زبان رهبر و نماد جنبش سبز (= رئیس جمهوری قانونی از نظر طبقه ی متوسط شهری) جاری می شود.
دختران بدحجاب (از نظر موسوی) علنا فاحشه خوانده می شوند، جنبش طبقه ی متوسط شهری با وسواس از طبقات دیگر اجتماع جدا می شود و سعی در ایزوله سازی آن می شود، ساختار شکنان به جرم مخالفت با نظام از جنبش سبز اخراج می شوند، نیروهای رادیکال، ناسالم ارزیابی شده و کنار گذاشته می شوند (در مواقعی دشمن جنبش سبز معرفی می شوند) و صد البته سکولارها و لائیکها هم در آرمان شهری که موسوی از عصر طلایی خمینی ترسیم می کند جایی ندارند. این همان قدم روبه جلوی کذایی است که در پائین تر بازهم در مورد آن بحث خواهیم کرد.
نیروهای چپ (چپ سبز رنگ) بدیهی ترین مسایل پیش روی خود را هم نمی بینند. این نیروها باید پاسخ دهند مبنای خوش بینی شان درباره ی آنچه احتمالا در آینده به دست خواهند آورد چیست؟ وقتی رهبران(مالکان و مدیران) جنبش سبز و اپوزیسون سبز رنگ خارج از ایران در زمانی که در موضع ضعف هستند و به شدت به حمایت (از هر نوع) نیازمند و محتاجند دست به چنین مرزبندیهای افراطی، سانسور نظرات مخالف، حذف اندیشه های مخالف، تخریب سازمان یافته منتقدین و ... می زنند وای به روزی که این جریان سیاسی بتواند به قدرت برسد.
آیا با این روند، با این انحصار طلبی افسار گسیخته، با این موج طبقه ی متوسط که آشکارا با فقدان آگاهی روبه رو است، کاری که موج سواران این موج یعنی رهبران (= مدیران،مالکان) جنبش سبز و اپوزیسون سبز رنگ خارج از ایران که در توهم پیروزی بی چون چرای (عدم درک واقعیتهای جاری ایران را ببینید) موسوی چمدانهای خود را هم برای بازگشت به ایران بسته بودند بعد از به قدرت رسیدن با مخالفان خود می کنند می تواند نرم تر از آن چیزی باشد که جمهوری اسلامی با مخالفان خود کرد؟

حامیان جنبش سبز (از جمله ی چپهای سبز رنگ) در تمام بحثهای خود به ساختارهای درونی و بیرونی جنبش سبز حالتی ژله ای می دهند تا بتوانند مانع نقد آن شوند. این «حالت ژله ای» نامی است که من برای فضای بحث پیرامون «جنبش سبز» انتخاب کرده ام. این حالت ژله ای به سفسطه گران این جنبش کمک می کند سر کلاف را پنهان کنند تا به دست منتقدین نیافتد.
به این گزاره ها توجه کنید:
* هر یک از اعضای جنبش سبز خود نماینده ی این جنبش است.
اما:
جنبش سبز در داخل مرزهای ایران یک رئیس جمهوریی قانونی (= رهبر، نماد و ...) دارد.
جنبش سبز در خارج از مرزهای ایران یک سخنگو دارد.
سوال: در صورتی که «هر یک از اعضای جنبش سبز خود نماینده ی این جنبش است» چرا مواضع اعضای پر شمار و در بیشتر موارد در اکثریتی که شعارها و مطالبات نسبتا رادیکالتری را مطرح می کنند با گستاخانه ترین مواضع ممکن و با ابزار و روشهای غیر دموکراتیک و از موضع بالا به پائین توسط رهبران (= مدیران، صاحبان) داخلی و خارجی جنبش سبز سرکوب می شود؟

* موسوی می گوید: نیروهای برانداز در جنبش سبز جائی نداشته و ندارند.
اما:
سازگارا، نوری زاده، گنجی و امثالهم با استفاده از ابزار محوری کنترل جنبش سبز ( یعنی VOA) برای این جنبش تعین تکلیف می کنند. جنبش سبز به شدت تحت کنترل VOA نشینان قرار دارد و از آن خط می گیرد و پیوستگی عمل می یابد. کسی که بخواهد این واقعیت را منکر شود باید به « قوه درک » یا به «سلامت سیاسی» او شک کرد.
سوال: براندازان سابق مثل موسوی و مثل اصلاح طلبان _ که نباید گذشته ی آنها را نقد کرد چون همگی عوض شده اند و همین عوض شدن برای پاسخگو نبودن آنها کافی است _ تغییر کرده اند و به چهارچوبهای نظام بازگشته اند یا اینکه موسوی در حال به هم بافتن خطبه هایی است که مورد قبول جنبش سبز یا رهبران (= صاحبان، مدیران) خارجی جنبش سبز نیست؟
اگر گزینه دوم صحت دارد یعنی موسوی در جنبش سبز کاره ای نیست پس چرا نسبت به این موضوع موضع گیری نمی شود و « VOA نشینان » به شدت برای «عبور نکردن جنبش سبز از موسوی» تلاش می کنند؟

* جنبش سبز یک جنبش دموکراسی خواهی است.
اما:
هیچ کس نه جرات آنرا دارد و نه اجازه آنرا که بپرسد: موسوی به گفته ی جمهوری اسلامی 13 میلیون و به گفته ی خودش بالای 24 میلیون رای دارد پس می تواند به صورت مشروع و قانونی به نمایندگی از جنبش سبز موضع گیری کند یا اینکه موسوی فقط یک بهانه است و خواستهای جنبش سبز متفاوت از مواضعی است که توسط موسوی اتخاذ و اعلام می شود؟
***
در چنین شرایطی آیا باید پرولتاریای ایران به دستور خرده بورژوازی ایران پشت سر زائده لیبرالیسم اقتصادی جهانی در ایران قرار گرفته و به نفع آن هزینه دهند و فعالیت کند؟ در این میان چه منافعی برای این طبقه (پرولتاریا) به دست می آید؟ این یک قدم رو به جلو برای پرولتاریای ایران چه چیزی است؟
«قدم رو به جلو» به عنوان الگو و روشی نقد نشده که مورد ستایش ناسنجیده و فراگیر قرا گرفته است اصل جا افتاده و ارزش گذاری شده ای از طرف قسمتهای سبز رنگ جنبش چپ است که بی چون و چرا باید پذیرفته شود و کسی حق به چالش کشیدن آنرا ندارد. پذیرش این قاعده بسیار سوال برانگیز است. «اگر حرمت و تقدسی وجود دارد، تنها سزاوار انتقاد است. هيچ پديده و شخصيتی از آماج انتقاد مصون نيست» اما از نظر عده ای از نیروهای چپ ایران این گفته شامل حال موسوی و جنبش سبز نمی شود.
ما می پرسیم قدم رو به جلو در برابر چه هزینه ای و به طرف کدام هدف؟ اما پاسخی نمی شنویم. تنها صدایی که از دهان آن دسته از چپهای ایرانی که در جنبش سبز حل شده اند شنیده می شود مانند انعکاس صدای لیبرالیسم در آب انبار است. مدافعان اقتصاد آزاد در دهانه ی آب انبار فریاد می کشند: «یک قدم رو به جلو» و آب انبار بدون آنکه فکر کند تکرار می کند: «یک قدم رو به جلو»، «یک قدم رو به جلو»، «یک قدم رو به جلو»... و شکی نیست که آب انبار حتی بهتر از طوطی صدا را تقلید می کند.
این قدم رو به جلو اصلاح مذهبی است؟ گسست از مذهب است؟ حرکت در جهت دموکراتیزه کردن جامعه است؟ دفاع از خودمختاری بیشتر قدرت سیاسی در جامعه از سلطه ی انحصاری اقتصاد است؟ تغییر ساختارهاست؟...؟ واقعا این قدم روبه جلو چه چیزی است؟
جمهوری اسلامی، جمهوری اسلامی است نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. دخالت دین در سیاست (حکومت) ، دخالت دین در سیاست (حکومت) است نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. بسیج یک نیروی شبه نظامی سازمان یافته است که به عنوان یک بازوی اجرای تحت امر حکومت دینی ایران فعالیت می کند، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. بورژوازی نظامی و امنیتی در قدرت فعلی در اقتصاد همان اهدافی را دنبال می کند که بورژوازی مورد حمایت سرمایه داری جهانی که توسط بورژوازی نظامی و امنیتی در قدرت فعلی دنبال می کند: سود بشتر، دست اندازی و کنترل بر تمام عرصه های اقتصادی، انحصار کردن و به بیان روشن و واضح انباشت سرمایه، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. آیا واقعا یک قدم رو به جلو، یک قدم به سمت تکرار آن چیزی که با قدم برداشتن از آن فاصله گرفته شده است نیست؟
دوم خرداد که نتیجه ی فشار از پائین به بالای جامعه و با منشا داخلی بود نتایجش آن شد چه رسد به جنبش سبز که فشار از بالا به پائین جامعه و با منشا خارجی است. دوم خرداد بخش بزرگی از چپهای ایران را «تخیلی» کرد؛ جنبش سبز با چپهایی که سرشان را پائین انداخته اند و همچون یک سرباز به دنبال پیاده نظام لیبرالیسم اقتصادی راه افتاده اند چه می کند؟
کشمکش حاضر (که البته کم کم می رود که در ساختار قبلی خود مربوط به زمان گذشته شود) کشمکش «طبقه ی متوسط شهری» با «حاکمیت» بر سر منافع اجتماعی خود است یا جنگ پنهان «بورژوازی سنتی ایران» با «بورژوازی نظامی_ امنیتی اکنون در قدرت»؟

به نظر من آنچه که شاهد آن هستیم نتیجه مستقیم نفوذ و رسوب ارزشهای لیبرال در بین سوسیالیستهای ایران است. چپ ایران تا زمانی که گفتمان لیبرالی را کنار نگذارد نمی تواند به افقهای یک جامعه فرا سرمایه داری بیاندیشد و در جهت نیل به آن گام بردارد. چپ ایران در معیارهای دوگانه لیبرالیسم دست و پا می زند. فاجعه بار است وقتی چپ ایران از «تقدم آزادی بر برابری» سخن می گوید. تاسفبار است که چپهای ایران به بهانه «شرایط خاص در ایران» با افتخار آزادی را از قید برابری رها می کنند. تصور یک سوسیالیست معتقد به آزادی بدون برابر همانقدر نشدنی است که تصور یک «فئودالِ کمونیست».
آزادی بدون برابری معادل بربریت و توحش است. در جامعه ای که برابری خوار شمرده شود و آزادی تمام قلمرو ارزش سیاسی را یکجا اشغال کندنه تنها نابرابری مفرط میان مردم تحمل می شود بلکه به عنوان نشانه ای از «موفقیت» ی تلقی می شود که آزادی وعده ی آن را داده است.
جامعه ای که در آن آزادی بدون برابری به رسمیت شناخته می شود و تبلیغ می شود به یک جنگل بیشتر شباهت دارد تا یک اجتماع بشری. « آزادی بدون برابری معادل بربریت و توحش است» و این توحش به فریب کارانه ترین شیوه ممکن در زیر پوشش شعار حاکم بر رنگ سبز «هر چیزی از جمهوری اسلامی بهتر» است پنهان می شود. بمباران تبلیغاتی «VOA»، «BBC» به عنوان رسانه های انحصاری لیبرالیسم (آن هم لیبرالهای وطنی مناسب منافع و برنامه های کانون لیبرالیسم اقتصادی در سرمایه داری های پیرامونی) در قالب «عبارت پردازی» ای که هر روز جدید و نو ظهور می شود تنها برای انحراف طبقه متوسط از یک حرکت دموکراتیک و تبدیل آن به کلید قفل « بازار و منابع» ایران است.
بی قید سازی آزادی از طریق نفی برابری و فروکاست آزادی به «آزادی انباشت سرمایه»، «آزادی فعالیتهای اقتصادی خصوصی»، «آزای انجام کار مزدوری»، «آزادی تبدیل نیری کار به کالا» و آزادی های از این دست میراث چپی!!! خواهد بود که در مقابل حرکت طبقه ی متوسط شهری خود را باخته است و مشاعرش را از دست داده است.
چپهای به رنگ سبز درآمده چرا نمی بینند آن آزادی ای که در مقابل آن «وا داده اند» از نظر رهبران (= مالکان،مدیران) جنش سبز فقط برای آنهایی به رسمیت شناخته می شود که با ما (جنبش سبز) هستند و نه برای آنها که با ما (جنبش سبز) نیستند. این اعتقاد دیکته ی کلمه به کلمه ی استراتژی لیبرالیسم اقتصادی نوع آمریکایی آن است که اگر با ما نباشید علیه ما هستید.
مسیر حرکت طبقه متوسط با دو اهرم داخلی ( مهره های دیروز جمهوری اسلامی و لیبرالهای وطنی امروز _ اصلاح طلبان به درجان مختلف درون حکومتی ایران: موسوی، خاتمی، اصلاح ، مشارکت، مجاهدین انقلاب اسلامی و ...) و خارجی (ابزار و مهره های لیبرالیسم آمریکایی: صدای آمریکا، سازگارا، نوری زاده، گنجی و ...) هر روز تصحیح و غلط گیری شده و از بیشتر و بیشتر در جهت منافعی که باید قرار می گیرد. این یک تز مشخص است که من نام آنرا «افراط گرایی در انفعال» گذاشته ام.
دامنه ی معیارهای دوگانه رهبران (= مالکان،مدیران) جنبش سبز در تمامی عرصه ی نظر و عمل این جنبش (= جنبش طبقه متوسط شهری) کشیده شده است. یکی از مصادیق این معیارهای دوگانه که مصداق فریب زیرکانه اعضای این جنبش هم محسوب می شود اعلام شعار «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش» و محور مرامنامه پراتیک آن: «پرهیز از هر نوع حرکت رادیکال، حذف مطالبات ساختار شکنانه و حذف نیروهای رادیکال و ... » از یک طرف و بیان مطالباتی مانند «کمیسیون مستقل انتخابات» از طرف دیگر، شاهد و گواه تلاش لیبرالیسم برای افسار زدن به طبقه ی متوسط شهری درجهت منافع خود است.
کمیسیون مستقل انتخابات یعنی تغییر ساختارهای سیاسی و اتفاقا یعنی حمله به ایدئولوژی حاکم. این یعنی تغییر ساختار و مطالبات رادیکال ممنوع است مگر آن ساختارهای به خصوصی که مورد نظر سخنگویان خود خوانده سبز رنگ در خارج از مرزهای ایران است (و حتی از دهان کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری مورد حمایت جنبش سبز هم شنیده نمی شود). این یعنی طرد نیروهای مترقی از جنبش طبقه ی متوسط شهری به بهانه ی پرهیز از رادیکالیسم و مطالبات رادیکال و پرداختن به آن مطالبات از زاویه مورد نظر خود (و البته در کنترل خود).
قصه ی معیارهای دوگانه رهبران (= مالکان،مدیران) جنبش سبز محدود به آزادی، دموکراسی، رادیکالیسم و ... نیست و در تمام عرصه های سیاسی از جمله در نسخه «پرهیز از موضع گیری طبقه متوسط شهری در سیاست جهانی» به وضوح دیده می شود. نکته ی بارزتر این معیارهای دوگانه تلاش رهبران (= مالکان،مدیران) جنبش سبز برای محدود نگه داشتن طبقه متوسط شهری در امر سیاسی و اجتناب وسواس گونه آنها از ورود طبقه متوسط شهری به امر اقتصادی است. جنبش سبز در جهت منافع سرمایه داری جهانی در حرکت است اما دلیلی ندارد که خود از این امر آگاه باشد و مطالبات اقتصادی وارد عرصه نظری و عملی طبقه متوسط شهری شود.
این دقیقا همان نکته ای است که چپها از آن غاقل اند همچنانکه از بسیاری راهکارهای دیگر برای دخالت در روند حرکتی طبقه متوسط شهری از موضع مستقل سوسیالیستی غافل اند.
راهکار هایی مانند: افشای منافع و اهداف رهبران خودخوانده جنبش سبز، افشای مکانیسم انتخابات، جهت دهی طبقه متوسط به مسیر مطالبات دموکراتیک رادیکال ، جدایی طبقه متوسط از آنان که رهبران جنبش سبز نام گذاری شده اند، تقویت ارتباط نظری و عملی طبقه ی متوسط با نظرات و افکار غیر لیبرالی و طبقات متوسط به پائین جامعه، وارد کردن مطالبات اقتصادی به خواستهای جنبش سبز، تلاش برای ورود طبقه ی متوسط شهری به عرصه ی موضع گیری درباره ی سیاست خارجی، تلاش برای مقابله با ایزوله سازی طبقه متوسط و مقابله با بمباران رسانه های غربی، رادیکال کردن طبقه ی متوسط در نظر و عمل و طرح مباحث جدیدی دیگری که بتواند به طبقه ی متوسط شهری ماهیت مترقی بدهد که مهمترین آن کمک به این طبقه برای زدودن آگاهی های کاذب (دروغین و بادکنکی) و کسب شناخت حقیقی از خود و جایگاه خود در جامعه ی ایران است.

پایان بخش نخست

***
عکسهایی که در پائین می آید صرفا به منزله تلنگری است به آن دسته از چپهایی است که مواضع نادرست گروهای سیاسی در قیام سال 57 را فراموش کرده اند و بار دیگر در حال تکرار آن اشتباهات هستند .














[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۸/۲۲

عابد توانچه / فحاشی سیاسی «طنازان VOA» ادامه دارد.

*«احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود. در همین آمریکا در برخی از ایالت ها شما می توانید اسلحه داشته باشید اما اگر این اسلحه را بر علیه نه حکومت بلکه حتی کسی به کار ببرید یا نشان دهید که قصد دارید به کار ببرید ، جرم است. منتهی بحث من این است که با این پرونده و حکمی که به احسان فتاحیان دادند ، مشکل دارم چون نه قانون در آن رعایت شده نه انسانیت.» (نقل از وبلاگ آرش سیگارچی)

این اولین بار نیست که سخنان رژیم جمهوری اسلامی ایران از حلقوم لیبرالهای ایرانی شنیده می شود. پیش از این هم در هنگامی که تمام «انسانهای ایرانی» برای نجات اعدامیان از طناب دار در تکاپو و تلاش شبانه روزی بودند عده ای از «لیبرالهای ایرانی» بادی به غبغب انداخته و علنا و با وقاحت می گفتند: «اگر قرار باشد قاتل را اعدام نکنیم که مجرم به سزای عملش نمی رسد».

این بار همصدا و هم سو با خبرگزاری فارس، ایرنا، رجا نیوز، اخبار ۲۰:۳۰ شبکه 2 و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آرش سیگارچی در حالی که خارج از ایران پایش را روی پایش انداخته متنی در وبلاگش منتشر کرده و در قسمتی آن در عبارتی کوتاه اعلام می کند که کومه له یک گروه «شبه تروریستی» است و احسان فتاحیان یک «تروریست» و با اینکه ادعا می کند با حکم اعدام مخالف است با «اما» و «اگرهایی» نشان می دهد این مخالفت با اعدام بیشتر یک ژست است تا یک اعتقاد.

این طبیعی است هنگامی آرش سیگارچی به دلیل فعالیتهای شبانه روزی، متعصبانه و خط دار در صدای آمریکا لایق دریافت جایزه هلمن-همت شناخته شده است چنان سرمست باشد که نفهمد برای لحظه ای نقاب از چهره واقعی «صدای آمریکا» و «کارکنانش» برداشته و ضمن تعظیمی غرا در مقابل فرشته ی مرگ به احترام جمهوری اسلامی کلاه را از سر برداشته و خطاب به حاکمان ایران گفته است ما می گوییم همه با هم برابرند اما شما جدی نگیرید. از بابت سلاخی کسانی که چندان هم با ما برابر نیستند سپاسگزاریم. (و البته موضع VOA موضع دولت آمریکاست و البته اینکه سیگارچی چه ربطی دارد به VOA من و شما همه به خوبی می دانیم)

واقعا جای سوال است که آرش سیگارچی خود را در چه جایگاهی پنداشته است که با اطلاعی اندک از تاریخ سیاسی و اجتماعی کردستان تنها و تنها به این دلیل که «صاحب کارانش» در صدای آمریکا گروه های سیاسی کردستان را «تروریست» می خوانند، به خود اجازه دهد در عباراتی کوتاه و بدون هیچ منطق و مدرک و استدلالی به یک گروه سیاسی که بیش از سه هزار جانباخته در راه دفاع از «یک قوم همیشه تحت ستم» داده است مهر تروریست بودن بزند. اگر فعالیت کومه له به عنوان یک گروه سیاسی با سابقه در کردستان که اکنون در تمام مواضع خود اعلام می کند که از فدرالیسم دفاع می کند غیر قانونی و مشکل دار است چرا آقای سیگارچی به «صاحب کاران» خود در «صدای آمریکا» اعتراض نمی کند که چرا دولت آمریکا، عراق را به این شیوه اداره می کند؟ اگر به قول سیگارچی « احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود» (و البته از آنجا که آمریکا بهشت موعود و مدینه فاضله لیبرالهای وطنی است یک «و حتی در آمریکا» هم چاشنی جمله اش می کند.) پس چرا دولت آمریکا اجازه داده است در عراقی که تحت اشغال قرار داده است یک «کرد اسلحه به دست تجزیه طلب» رئیس جمهور عراق شود؟

سیگارچی چنان درباره ی جایگاه خود دچار توهم شده است که شروع به خطبه خوانی می کند. او از دست فعالان سیاسی و گروه های حقوق بشری به شدت عصبانی است و برای آنها تعیین تکلیف می کند: « به نظرم ورود آدم های ناوارد دارد به همه این عرصه ها (حقوق بشر) آسیب می زند. خبرنگاری که چون کارش را بلد نیست (البته خودش فکر می کند بلد است) ، خبر دروغی را منتشر می کند. به این ترتیب جامعه ، به خبر های خبرنگاران بد بین می شود . فعال حقوق بشری ، چشم بسته ، تنها به واسطه حکم اعدم مجرمی ، از همه اشتباهات او چشم می بندد ، باعث می شود همان شود که مادر شاکی بهنود شجاعی کرد. آن زن وقتی دید همه از بهنود شجاعی و بی گناهی اش حرف می زنند ، پایش را در یک کفش کرد که “بکشید این بهنود را”. فکر کنید اگر به جای این همه سر و صدا که “آخ بهنود بیگناه است ، نکشید ، ببخشید” ، خیلی معقولانه ، به خانواده شاکی او می فهماندیم که از حق خود بگذرند اما به آنها قول بدهیم که بهنود چون قتل کرده مجرم است و به مجازاتش (مثلا زندان) خواهد رسید. یا فعال سیاسی که چون در حقیقت مخالف نظام است ، با همه چیز مخالف است ، ضرر چنین فعال سیاسی بی کله ای این است که نظام جمهوری اسلامی هم می گوید پس همه معترضان داخل مملکت ، مثل همین مخالف انقلاب هستند!»

آرش سیگارچی به آزادی عقیده و باین اعتقاد دارد اما فقط عقیده و بیانی که مورد تایید «صاحب کاران خود» باشد. او حاضر نیست آزادی عقاید انسانهای دیگر را در صورتی که مغایر با منافع و خط و مشی او(بخوانید منافع دولت آمریکا) باشد را به رسمیت بشناسد. می خواهد ژست دفاع از آزادی را حفظ کند ولی از طرفی هم می خواهد تلویحا بگوید «تقصیر خودش بود که اعدام شد». سیگارچی وسط دفاع از آزادی عقاید و منافع صاحب کارانش گیر کرده و سرگردان شده پس جملاتی می نویسد که هر یک پرده از مواضعی دیگر بر می دارد. او می نویسد: «اعدام هر متهمی خلاف معیارهای حقوق بشری است. آقا جان ، زندان که دارید ، طرف را بفرستید زندان. یعنی چی محاربه با خدا. کسی به خدا کار ندارد. همه مشکلات خود حکومت است اما چون آقایان خود را جای خدا می بینند ، مخالف خود را مخالف خدا معرفی می کنند و به همین بهانه اعدام می کنند.»

سیگارچی با زبان بی زبانی از اقدامات جمهوری اسلامی در قلع و قمع گروه هایی که برده ی حلقه به گوش دولت آمریکا نیستند قدردانی و تشکر می کند و سوالی را می پرسد که به نظر من خیلی روشن و واضع جواب آنرا در خود سوال تعبیه کرده است. او می پرسد: «به نوعی در میان این دعوای یک رژیم و یک گروه شبهه تروریستی ، سمت و سوی کدام معقول تر است؟»

سیگارچی البته در زیر فشار افکار عمومی مجبور می شود یک پی نوشت به مطلب خود اضافه کند و ابایی ندارد که که به سوا بالا اینگونه جواب دهد:« گروهی که مسلح است و در جهت اهداف خود دست به ترور (حذف فیزیکی) می زند ، گروه تروریستی محسوب می شود. اصلا به این بحث هم کار ندارم که آن گروه آزادی بخش است ، جدای طلب است ، مصلح است یا هر چیز دیگر. اگر قرار باشد هرکس مخالف است دست به اسلحه ببرد ، پس همین معترضان سبز هم باید حمام خون راه بیاندازند. مساله ای که حکومت جمهوری اسلامی هم بدش نمی آید به آن دامن بزند.

دوما - احسان فتاحی مدتی اسلحه به دست گرفته علیه حکومت. این با هر قاعده ای در هر کشوری جرم تلقی می شود. در همین آمریکا در برخی از ایالت ها شما می توانید اسلحه داشته باشید اما اگر این اسلحه را بر علیه نه حکومت بلکه حتی کسی به کار ببرید یا نشان دهید که قصد دارید به کار ببرید ، جرم است. منتهی بحث من این است که با این پرونده و حکمی که به احسان فتاحیان دادند ، مشکل دارم چون نه قانون در آن رعایت شده نه انسانیت.»

آقای خبرنگار صدای آمریکا...

از سوال من ناراحت نشوید اما با مطالعه ی متن شما در وبلاگتان واقعا از جایگاه منطق و استدلال برچسب زدن و حدس و گمان به کدام یک از این دو مقوله موجه تر است؛ زدن برچسب «جیره خور بودن» و «نان به نرخ روز خوردن» به شما یا زدن برچسب تروریست بودن به گروه کومه له و زنده یاد احسان فتاحیان؟؟؟

مدتهاست در ایران فعالان سیاسی و مبارزان واقعی با «کارشکنی ها»، «مترسک سازی ها»، «تخریب ها»، «فریب ها»، «انحرافات»، «تحریفات» و «فرصت طلبیها» صدای آمریکا و «طنازان VOA» دست به گریبان هستند. پروژه ای که با رونمایی از انواع و اقسام مطرودین جنبش دانشجویی به عنوان «رهبران جنبش دانشجوی» و پرده برداری از انواع و اقسام افراد در حاشیه به عنوان «خبرنگار» آغاز شد اکنون با «تحریف تاریخ» و «تخریب چهره ها و گروه های غیر همسو با نظام حاکم بر آمریکا» پیگیری می شود.

کار سختی است حالی کردن واقعیت به کسی که منافع سیاسی اش ارتباط وجدان و شعور اور را با تن و قلمش قطع کرده است اما باز هم می گویم و باز هم می گوییم. آنقدر می گوئیم تا صدای ما از پنبه ای که در گوش خفتگان و آنان که خود را به خواب زده اند بگذرد و به آنها بفهماند که:

«انسانها فقط یک بار به دنیا می آیند و فقط یک بار فرصت زندگی دارند. هیچ کس را حق آن نیست که این تنها فرصت زندگی را از انسانی بگیرد.

اگر انسانی را به جرم کشتن انسانی دیگر اعدام کنیم دقیقا مرتکب همان عملی شده ایم که اسم آنرا قتل گذاشته ایم. او کشته است و ما هم او را می کشیم. او به عنوان یک فرد کشته است و ما به عنوان قانون یا دولت یا اولیای دم و ... می کشیم. هر دو می کشیم اما او مجرم است و ما نیستیم. چه فرقی است بین کسی که قتل انجام می دهد و کسی که که حکم «قتل حکومتی» فرد دیگری را صادر می کند. منطق هر دو کشتن انسان است.»

آقای خبرنگار صدای آمریکا...

شما در خارج از مرزهای ایران هستید و من درون مرزهای ایران. شما در کنج امن می نشینید و هرچه دلتان می خواهد می نویسید و من برای نوشتن هر کلمه ای به وزارت اطلاعات و قوه قضائیه احضار می شوم. شما در عافیت هر آنچه می خواهید به زبان می رانید و من در اینجا به جرم «سخن گفتن» بازخواست می شوم.

شما در آمریکا برای خوش آمد «صدای آمریکا» و هم راستا با خبرگزاری فارس، ایرنا، رجا نیوز، اخبار ۲۰:۳۰ شبکه 2 و صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به افراد و گروه های سیاسی مخالف «صاحب کارتان» به راحتی و بدون عذاب وجدان «اتهامات» زنده یاد احسان فتاحیان را تایید می کنید و من در اینجا زیر تیغ کودتا باید به سختی از «احسان فتاحیان» دفاع کنم.

دقیقا فردا شنبه مورخ 23 آبان 1388 قرار است قاضی شعبه ی بیست و شش دادگاه انقلاب به شکایت اطلاعات سپاه پاسداران برای پرونده بنده صدور حکم کند و دو پرونده ی باز دیگر در شعبه های 5 و 11 دادگاه انقلاب به همراه آزادی به «قید وثیقه» گروی سنگین حکومت برای «ساکت بودن و خفه ماندن» من است اما مشکلی نیست. مملکت در یک وضعیت کاملا پلیسی هست که هست خاموشی در منطق ما جایی ندارد. با 170 هزار دلار وثیقه پایشان را روی گلوی ما گذاشته اند که گذاشته اند دفاع از بی دفاع در زیر سنگینی چکمه هم یک وظیفه است. پرونده های باز ما مثل خنجری زیر گلوی ما هست که هست مبارزه برای رهایی «انسان» با گلوی بریده هم شدنی است.

شکی ندارم که برای نوشتن دوباره باز هم سریعا به وزارت اطلاعات احضار شده و سریعا برای دادن درس عبرتی به من با تعیین وقت جلسه دادگاه پرونده های دوم و سوم و سنگین شدن حکمی که فردا صادر می شود واکنش نشان خواهند داد اما مهم نیست. اسیر بودن در زندانهای جمهوری اسلامی به آزاد بودن در جایی که تریبون «آزادی خواهانش» صدای آمریکا است و رهبران اپوزیسیونش «هاشمی رفسنجانی، نوری زاده، سازگارا» و شعار دموکراسی خواهیش «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر » و «لله اکبر و یا حسین» است، شرف دارد.

سال 86 در دادگاه وقتی قاضی پرینت مصاحبه من با سعید حبیبی در سایت دانش سرخ را دید که گفته بودم «اعدام یک قتل حکومتی است» با نیشخندی سرش را از پرونده بیرون آورد و گفت: «آقای توانچه قصاص نص صریح قرآن است. قاتل باید اعدام شود. فرض کن 5 تا مرد گردن کلفت ( روی عدد پنج تاکید خاصی کرد) خواهر شما به زور سوار ماشین کنند و بدزدند و بعد از تجاوز او را بکشند و جسد او را آتش بزنند. باید چه حکمی برای این پنج نفر صادر کرد؟ آیا شما به چیزی جز اعدام راضی می شوید؟»

همیشه در طول حرف زدن عوامل دادگاه ها بی تفاوتم. این عادت از همان دادگاه اول روی من ماند. در اکثر لحظات دادگاه سرم را می گرداندم طرف پنجره و درخت های داخل حیاط دادگستری را نگاه می کردم. سرم را با بی تفاوتی برگرداندم طرف قاضی دادگاه و دیدم با منشی خود از استدلالشان سخت مسرورند. در جواب فقط گفتم: « اگر سلامت روانی مجرمین تایید شود و اتهام در دادگاه بی طرف به اثبات برسد حداکثر بیست سال زندان و اگر در میان محکومیت ثابت شود اند که مجرمین عوض شده اند و می توانند مثل انسان زندگی کنند باید به صورت مشروط آزاد شوند.» این را گفتم و دوباره سرم را چرحاندم به طرف همان درختهای پشت پنجره که مدام برایم دور و دورتر می شدند. این جمله دقیقا در حکم من وارد شد و به عنوان مدرک مورد استنداد قاضی قرار گرفت و مرا هشت ماه روانه ی زندان کرد.

در تمام روزهای زندان و بعد از آزادی همیشه به بیان این جمله در دادگاه به خود بالیدم و از هزینه آن پشیمان نبودم. هرگز فکر نمی کردم در میان فعالان سیاسی ایران کسانی باشند که از حکم اعدام دفاع کنند یا با ایراد «اما» و «اگر» به حکم اعدام رنگ و بوی مشروعیت بدهند یا برای حذف اندیشه محالف خود برای کمرنگ کردن نام و راه جانباختگان به تخریب آنان بپردازند و اعدام آنها را بی اهمیت جلوه دهند.

اگر مرتبه ی قبلی که یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه تهران از حکم اعدام یک قاتل دفاع می کرد توی دهنش می زدیم این بار یکی از « طنازان صدای آمریکا» به خودش جرات نمی داد بیاید از اعدام یک فعال سیاسی دفاع کند و تازه بعد هم منکر شود و بگوید منظور خاصی نداشته و بقیه اشتباه فهمیده اند.

آقای خبرنگار صدای آمریکا...

کردها راحت می میرند. کردها راحت اعدام می شوند. مثل همه ی اقلیتهای دیگر. هر خانواده ای در کردستان گل سرخی دارد. مادران داغ دیده ی کردستان مدتهاست با مرگ جوانانشان کنار آمده اند. پیر زنان و پیر مردان کردستان فهمیده اند که یا باید ستمکش باشند یا باید جلوی ستم سینه سپر کنند. هیچ کس نمی تواند برای مردم کردستان تعیین تکلیف کند آنها برای به دست گرفتن سرنوشتشان و زندگی بهتر و خیلی چیزهای دیگر که نوشتنش فقط پرونده مرا سنگین تر می کند به دنبال یک حکومت فدرال هستند.

شما آدمها را رها کرده ای و به خاک و ملیت و نژاد چسبیده ای. نژاد پرستی که شاخ و دم ندارد. حتما که نباید برای نژاد پرست بودن صلیب شکسته را بالا برد. اینکه کسی به کشتن انسانها برای حفظ خاک معتقد باشد دقیقا عین نژاد پرستی است. خاک کردستان مگر ارث پدری من و شماست که برایش تعیین تکلیف کنیم. اصلا مگر ما حق داریم برای مردم کردستان تعیین تکلیف کنیم. تکلیف کردستان را مردم کردستان تعیین می کنند. تصمیم را در کردستان زنی می گیرد که دخترش را روی حاک کردستان نشانده و گیسهایش را بافته، تصمیم را در کردستان زنی می گیرد که شوهرش با جوخه ی اعدام سپرده، تصمیم را در کردستان مادرانی می گیرند که خون جوانانشان روی خاک کردستان به زمین ریخته شده، تصمیم را در کردستان آوارگان و فراریان کردستان می گیرند. تصمیم را در کردستان مردانی می گیرند که برای زندگی بهتر قومشان قد علم کرده اند و که اکنون در بند و زنجیرند. تصمصم را در کردستان خود کردها می گیرند نه من و شما. ناسیونالیستهای ایران کی می خواهند به این فهم و شعور دست پیدا کنند که خاک بدون انسان ارزشی ندارد. من بر روی پرچمی که بر روی جسد کشته شدگان به احتزاز در آید تف می اندازم. اگر قیمت نگه داشتن کردستان حتی کشته شدن یک کرد است من کردستان را نمی خواهم. اگر قیمت نگه داشتن سیستان و بلوچستان کشته شدن یک بلوچ است من سیستان و بلوچستان را نمی خواهم. اگر قیمت نگه داشتن ترکمن صحرا و خوزستان و تبریز و هر کجای دیگر ایران کشته شدن یک انسان است من آنجا را نمی خواهم. این من اصلا چه حقی دارد برای من های دیگر تصمیم گیری کند؟ مالکیت بر خاک را چه چیزی تعیین می کند؟ جنگ؟ لشگر کشی؟ هر که بیشتر گرفت ناسیونایست تر است؟ جنگیز خوان مغول آدم خیلی خوبی بود چون انسانهای بسیاری را کشت و خاک بسیاری را به دست آورد؟ این « منطق خاک بیشتر» شما کاملا احمقانه و غیر انسانی است.

من به دنبال انسانها هستم و پرچمها و خطوطی که انسانها را از هم جدا کرده است به رسمیت نمی شناسم. این خاک بدون انسان ارزشی ندارد.

آقای خبرنگار صدای آمریکا...

تاوان این جمله در شرایط در زمان علنی نبودن «قدرت چکمه» هشت ماه زندان بوده است و معلوم نیست «چکمه» تصمیم بگیرد این بار چه مجازاتی را برایش تعیین کند اما این جمله را پیشکش می کنم به تو ، به صاحب کارانت در صدای آمریکا، به روزنامه ی کیهان و به حکومت ایران پس همگی خوب گوشهایتان را باز کنید:

«اعدام یک قتل حکومتی است» و این حکم «اما» و «اگری» ندارد.

هر دادگاهی به دلیل انجام فعالیت سیاسی، داشتن عقیده و بیان اندیشه ها و ... مصداق عینی دادگاه تفتیش عقاید و دادگاه های نظامی است. چه زندان، چه تبعید و چه اعدام علیه هر فرد یا گروه سیاسی از مشارکتی، روحانوین مبارز و کارگزاران گرفته تا سلطنت طلب و مجاهد و... محکوم است.

همه باید این را بفهمند که دفاع از انسانها اما و اگر ندارد. هر کس یا با اعدام مخالف است یا آنرا تایید می کند. در این مقوله همه چیز یا سیاه است یا سفید. رنگ خاکستری وجود ندارد. واقعا وجود ندارد. اینجا دیگر « ژست روشنفکری » و « راه سوم » وجود ندارد. حتی نا آگاه ترین و فرصت طلب ترین افراد هم نمی توانند گزینه ی به این دو گزنه اضاف کنن.

اعدام یک قتل حکومتی است و کسی که از قتل حکومتی _ به هر طریقی و با هر بهانه ای _ دفاع می کند اگر پست تر از کسی است که فرمان قتل حکومتی را صادر و اجرا می کند نباشد همدست آنهاست.

آقای خبرنگار ساکن آمریکا «زنده یاد احسان فتاحیان» حتی اگر بنا به اتهام شما اسلحه به دست گرفته باشد برای خاک کردستان نبوده که اسلحه به دست گرفته برای مردم کردستان اسلحه به دست گرفته است و البته فهم این مطلب برای «خاک پرستان» خیلی دشوار است.


مطلب آرش سیگارچی را در وبلاگش ببینید
[ 1 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۷/۱۷

عابد توانچه / سایه سنگین مواد مخدر بر زندانهای ایران

فضای عمومی زندان، قوانین زندان، رفتار زندانبان با زندانی، ارتباط زندانیان با یکدیگر و در یک کلام همه چیز در زندان زیر سایه ی سنگین مواد مخدر قرار دارد. پول هنگفتی که از طریق قاچاق مواد مخدر به داخل زندان حاصل می شود بسیاری از قوانین نانوشته ی زندان را وضع می کند. بسیاری از درگیریها بین زندانیان به دلیل مسائل مربوط به مواد مخدر روی می دهد. خوب بودن یا بد بودن غیر عادی رفتار زندانبان با یک زندانی به احتمال قریب به یقین به دلیل مناسبات ناشی از مواد مخدر است. انتصاب مدیران داخلی و گردش پستهای کاری زندان بدون شک با تاثیرات جدی تجارت مواد مخدر در زندان در ارتباط است.
تریاک، هروئین و کراک سه ماده مخدر اصلی مورد مصرف در زندان است اما موادی مانند حشیش، شیشه، ترامادول و انواع قرصهای روانگردان نیز در زندان خرید و فروش و مصرف می شود. میزان مصرف مواد مخدر در زندانهای ایران متفاوت است و با قیمت این مواد در زندان رابطه ی عکس دارد. هرچه در زندانی قیمت مواد مخدر پائینتر باشد مصرف آن نیز بیشتر می شود و قیمت مواد مخدر را در زندان به مقدار ورود آن به زندان بستگی دارد.
هرچه که زندانی بزرگتر باشد و تعداد کارکنان و زندان بانان بیشتری داشته باشد میزان ورود مواد مخدر به آن بیشتر است و قیمت مواد مخدر در آن کمتر است. زندان اوین مصداق بارز این ادعاست که به دلیل تعدد تیمهای وارد کننده ی مواد مخدر و رقابت بین آنها مواد مخدر در آن نسبت به بسیاری از زندانهای ایران بیشتر و ارزان تر یافت می شود. محیط اجتماعی منطقه ای که زندان در آن قرار دارد نیز بر مصرف مواد مخدر تاثیر دارد. در شهرهایی مانند بوشهر، اهواز، کرمان و ... مواد مخدر بسیار بیشتر از سایر شهرها به زندان وارد می شود.مواد مخدر از دو طریق وارد زندان می شود :

الف: ده درصد از طریق زندانیان و نزدیکانشان
زندانیانی و بستگان درجه اول آنها از چهار طریق امکان ورود مواد مخدر به داخل زندان را دارند که به شرح زیر است:

1: مرخصی
زندانیانی که از امکان مرخصی رفتن بهره مند هستند با جاساز کردن مواد مخدر در بدن خود اقدام به ورود مواد مخدر به داخل زندان می کنند. جاساز مواد مخدر در بدن به طرق گوناگونی انجام می شود که مهمترین آنها به شرح زیر است:

1-1: انباری
در این شیوه مقداری بین 50 گرم تا 2 کیلوگرم مواد مخدر به شکل میله «آب بندی»* شده و با کمک مواد روغنی از طریق سوراخ مقعد وارد فضای داخلی بدن می شود. این شیوه متداول ترین راه ورود مواد مخدر از طریق زندانیان به زندان است. مسئولین سازمان زندانها برای ممانعت از این کار بعد از بازگشت زندانی از مرخصی بین 3 تا 7 روز او را در قرنطینه ی زندان *نگهداری می کنند. در صورتی که ماموران به زندانی ای مضنون شوند گاهی تا 20 روز نیز زندانی را در قرنطینه نگه می دارند. قرنطینه ی زندان بندی مجزا از زندان است که زندانیان و زندان بانان تماسی با افرادی که در آن نگهداری می شوند ندارند. زندانیان در بند قرنطینه اجازه ی کشیدن سیگار ندارند و بدون اجازه و همراهی مسئول بند قرنطینه امکان رفتن به دستشویی را ندارند. قبل از ورود به بند قرنطینه لباسهای آنان به دقت بازرسی شده و تمام وسایل آنها گرفته می شود.
زندانی برای خلاص شدن از بند قرنطینه باید حداقل سه نوبت «تخلیه» بدهد. به زندانی بسته به حالت ظاهری و سابقه ای که دارد یک تا سه نوبت روغن کرچک می دهند تا هر آنچه که در سیستم گوارشی او وجود دارد خارج شود. در بند قرنطینه فقط یک عدد دستشویی وجود دارد که کف آن 20 تا 30 سامتیمتر از سطح زمین فاصله دارد و فاصله ی پائین درب دستشویی از کف دستشویی نیز 30 تا 40 سانتیمتر است. یکی از ماموران سادیسمی زندان یا یکی از زندانیان خودفروخته با گذاشتن صندلی مقابل درب دستشویی از فضای باز پائین درب اقدام به مشاهده ی عمل دفع زندانی می کنند تا اگر مواد مخدر دفع شده از بدن زندانی در بین مدفوع او بود سریعا آنرا برداشته و صورت جلسه کند و زندانی نیز به مقامات قضایی معرفی می شود.کسانی که در زندان اقدام به گرفتن تخلیه از زندانیان می کنند منفورترین افراد در زندان هستند و برای آنکه مورد حمله ی سایر زندانیان قرار نگیرند محل خواب و زندگی آنها از سایر زندانیان جدا است.
زندانیان برای مقابله با ترفند «روغن کرچک» راهکارهای زیادی به کار می برند. یکی از آنها این است که با بریدن بیست سانتیمتر از یک لوله ی لاستیکی یا پلاستیکی توخالی، مواد مخدر را در اطراف آن مهار کرده و آنرا وارد بدن خود می کنند. به این ترتیب در هنگام خوردن روغن کرچک و تخلیه دادن، مواد دفعی از سوراخ لوله عبور کرده و مواد مخدر داخل بدن زندانی باقی می ماند. راه دوم این است که زندانی بعد از ورود به قرنطینه مانند همه ی زندانیان دیگر سریعا به زیر پتو می رود (تقربا همه ی زندانیان به محض ورود به قرنطینه می خوابند و تا لحظه ی مرخص شدن از بند قرنطینه به خواب خود ادامه می دهند!!!) و انگشتش را وارد بدن خود کرده و مواد مخدر را از بدن خارج می کند و زیر پتوی خود نگه می دارد و پس از دادن تخلیه دوباره آنرا زیر پتو وارد بدن خود می کند.
راهکارهای متعدد و خلاقانه ی دیگری هم از طرف زندانیان بکار گرفته می شود که به دلیل اینکه تا کنون لو نرفته و مسئولین سازمان زندانها از آن بی خبرند در اینجا نیز توضیح داده نمی شود.
در صورتی که مسئولین زندان به یک زندانی شک کنند که مواد مخدر در بدن خود حمل می کند از روشهای قرون وسطایی علیه آن زندانی استفاده می کنند تا مواد مخدر را از بدن خود خارج کند و تحویل دهد. به این زندانیان به زور یک عدد گلوله (تیله) شیشه ای یا فلزی خورانده می شود و فقط وقتی او را از قرنطینه خارج می کنند که گلوله (تیله) را از پائین دفع کنند و تحویل بدهند. همچنین زندان بانان بر سر زندانی ریخته و به زور محلول پرمنگنات را به خورد زندانی می دهند تا به زندانی حالت توامان استفراغ و اسهال دست بدهد. سپس او را به دستشویی یا حمام برده و شیلنگ آب گرم را به حلق زندانی فرو می کنند و آنقدر به او آب گرم می خورانند که به صورت غیر ارادی بدن او اقدام به عمل دفع کند و مواد مخدر از بدن او خارج شود.

2_1: معده
در این روش مقداری بین بیست تا 50 گرم مواد مخدر در لایه های متعدد پلاستیک، مشمع، کاندوم، کیسه فریز و... قرار داده شده و با چسب برق و حرارت آب بندی شده می شود. سپس آنرا به عسل آغشته می کنند و می بلعند. بسته به توان فیزیکی زندانی و تجربه ی او تعداد این بسته ها می تواند بیشتر شود. راهکارهای مقابله ی زندان با این روش هم همانند روش بالا است.

3-1: سنگ – قلاب
سخت ترین و حرفه ای ترین روش حمل مواد مخدر در بدن، روش «سنگ قلاب» است. اجرای این شیوه از هر کسی ساخته نیست و فقط زندانی حرفه ای و خاص از آن استفاده می کنند. در این روش بین ده تا صد گرم مواد مخدر پس از آب بندی شدن داخل یک بادکنک ضخیم قرار داده شده و سر آن گره زده می شود. یک نخ را به سر بادکنک گره می زنند و سر دیگر آنرا به یک مونجوق(یک مهره ی فوق العاده کوچک) می بندند. بادکنک توسط زندانی بلعیده می شود و مونجوقی که با نخ به بادکنک وصل است در یک عمل فوق العاده سریع و حرفه ای به داخل بینی کشیده می شود و گیر می کند. بادکنک از تریق این نخ در داخل معده زندانی معلق باقی می ماند و حتی با تخلیه دادن زندانی نیز دفع نمی شود.
مسئولان زندان به رقم اطلاع از این حقه هیچ روشی برای تشخیص و مقابله با آن ندارند و فقط به این دلخوش هستند که تعداد اندکی از زندانیان توانایی و تخصص لازم برای اجرای آنرا دارند
4_1: دماغی

از این روش بیشتر برای ورود هروئین و مواد مخدر نرم استفاده می شود. مقداری ماده ی مخدر را در یک آب بندی بسیار نرم قرار می دهند و آنرا با فشار به داخل بینی خود می کشند. موادی که از این طریق این روش وارد زندان می شود بیشتر برای مصرف زندانی در همان قرنطینه است.

5_1: حلقی
در این روش سه تا پنج گرم ماده ی مخدر آب بندی شده و توسط زندای تا گلو پادین داده می شود اما از بلعیدن آن جلوگیری می کند. این روش نمی تواند طولانی مدت باشد و بیشتر برای مصرف مواد در خود قرنطینه استفاده می شود. تعدادی از زندانیان که به دادگاه می روند هم از این روش برای ورود موتد به زندان استفاده می کنند.

6_1: زیر پوستی
در این روش زندانیان قدیمی و حرفه ای با تیغ جراحی اقدام به جدا کردن پوست بعضی از نقات بدن خود (مانند باسن، زیر بغل و ...) و ایجاد یک فضای جیب مانند می کنند و با تخت کردن ماده ی مخدر آنرا یر پوست خود جاسازی می کنند. معمولا زندانیان فربه می توانند به راحتی از این شیوه استفاده کنند.

2: ملاقات حضوری و دادگاه

زندانی در مواقعی که به ملاقات حضوری یا دادگاه می رود با بستگان خود ارتباط برقرار می کند. بعضی از خانوده ها به رقم بازرسیهای دقیق با خود مقداری مواد مخدر به داخل زندان می آورند و با وجود حضور و نظارت ماموران در طول ملاقات حضوری و یا دادگاه در همان دیدار کوتاه به زندانی می دهند. زندانی نیز سریع آنرا می بلعد و چون زندانی بعد از دادگاه و یا ملاقات حضوری به بند قرنطینه نمی رود به راحتی آنرا با خود به داخل زندان می آورد.

3: ملاقات شرعی

این شیوه یکی از کثیف ترین راه های ورود مواد مخدر به داخل زندان است. متاسفانه به دلیل بیماریهای جنسیتی جامعه ایران مواد مخدری که از این طریق وارد زندان می شود قیمت بالاتری دارد!
طبق قوانین اسلامی زندانیان متاهل اجازه دارند یک بار در ماه به مدت 12 ساعت با همسران خود به صورت خصوصی ملاقات داشته باشند. برای این کار در زندانها اتاق یا سوئیت های کوچکی در نظر گرفته شده است.
همسران زندانیان معتاد به دلیل ترس و یا دلسوزی تسلیم فشارهای شوهران خود شده و با جاساز کردن مواد مخدر در آلت جنسی خود در طول ملاقات شرعی در داخل زندان آنرا از بدن خود خارج می کنند. زندانی مواد را در بدن خود جاسازی کرده و از آنجا که بعد از ملاقات شرعی فقط 12 ساعت در قرنطینه نگهداری می شوند به راحتی آنرا وارد زندان می کند.

4: البسه و لوازم ارسالی از خانواده
بستگان درجه یک زندانی حق دارند برای زندانی لباس، پتو، فلاسک و اشاء اینچنینی تهیه کرده و به مقامات زندان تحویل دهند. به رقم بازرسی های شدید و باز کردن وسایل و پاره کردن لباسها و ... باز هم بعضی از بستگان زندانیان که خود سابقه دار هستند مواد مخدر را در این وسایل جاساز کرده و به دست زندانی می رسد.

ب: نود درصد از طریق زندان بانان و مسئولین زندان

حجم اصلی مواد مخدر از طریق مسئولان زندان به دست زندانیان می رسد. زندان بانان به دلیل پائین بودن حقوق دولتی و مسدولان بالاتر زندان برای به دست آوردن پول زیاد اقدام به قاچاق گسترده ی مواد مخدر به زندان می کنند. هیچ یک از زندان بانان و ماموران زندان هنگام ورود و خروج بازرسی نمی شوند و آزادانه می توانند در محوطه ی داخلی زندان تردد کنند. 100% قرصهای روانگردان و قرصهایی نظیر متادون و ترامادول از طریق کامندان وارد زندان می شود. حداقل 90% کل مواد مخدری که در زندان مصرف می شود از طریق زندان بانان و مسدولین زندان به راحتی آب خوردن وارد زندان می شود.
مصرف و خرید و فروش مواد مخدر در زندان توسط زندانی «خلاف زندان» * محسوب شده و به ازای هر گرم مواد مخدر یک سال به محکومیت زندانی افزوده می شود و به این مقدار یک تا دو سال زندان تنبیهی اضافه نیز افزوده می شود. موادی مانند هروئین و شیشه و کراک در صورتی که بیش از 20 تا 40 گرم باشد توسط دادگاه انقلاب با مجارات اعدام روبه رو می شود. زندانیانی که در رابطه با مصرف یا خرید و فروش مواد مخدر در زندان توسط مسئولین زندان دستگیر میشوند معمولا توسط شورای طبقه بندی زندان برای یک ماه به سلول انفرادی *فرستاده می شوند و اگر در حین بازداشت با مامورین زد و خرد داشته باشند به شدت با کابل و شلاق کتک می خورند تا تنبیه شوند اما کارمندان در صورت رو شدن فعالیت قاچاقشان برای یک تا دو سال به یک زندان دیگر انتقال داده می شوند و برخورد دیگری با آنها صورت نمی گیرد. درست به همین دلایل است که مواد مخدر در زندان بسیار گرانتر از بیرون زندان فروخته می شود و مقادیر کلی مواد مخدر توسط زندان بانان و مسئولین زندان به داخل زندان قاچاق می شود.
در بعضی از زندانها هر گرم تریاک که رایج ترین ماده ی مخدر مورد استعمال زندانهای ایران است به قیمت بیست هزار تومان یعنی بیش از 20 برابر قیمت آن در خارج از زندان فروخته می شود. یعنی 100 گرم تریاک 2 میلیون تومان و یک کیلوگرم از آن 20 میلیون تومان قیت دارد. هر گرم هروئین 110 هزار تومان و هر گرم شیشه 165 هزار تومان خرید و فروش می شود. این ارقام به قدری وسوسه کننده است که هر زندانبان و مسئولی را برای بدست آوردن «پول راحت» تحریک می کند.
کارمندان سازمان زندانها معمولا به صورت گروهی اقدام به قاچاق مواد مخدر به داخل زندان می کنند تا جایگاه خود را محکم کنند. زندان بانان مواد مخدر خود را در دستشویی، حمام، سالن ورزش و دیگر اماکن زندان به زندانیان قدیمی و مورد اعتماد خود می دهند تا برای آنها بفروشند و در این میان زندانی نیز به اندازه ی مصرف خود از مواد استفاده کرده و همیشه از حمایت زندان بانان برخوردار است.
در خرید عمده زندانیان با تلفن و یا در ملاقاتهای خود از بستگان خود می خواهند به شماره حساب شخص ثالثی پول واریز کنند و کارمندان زندان بعد از تایید واریز پول اقدام به تحویل مواد مخدر به زندانی می کنند.
در موارد جزئی زندانیان به دلیل نبودن پول در زندان (هر زندانی یک عدد کارت اعتباری داخلی به نام «ثمین کارت» دارد که با آن از فروشگاه های زندان خرید و فروش می کند) از کارت تلفن، سیگار و ... برای داد و ستد (زد و بند) مواد مخدر استفاده می کنند.
به رقم مراقبتهای 24 ساعته و تعدد دوربینهای مدار بسته و دوربینهای دوپا (مخبران) زندانیان همیشه یک قدم از قانون جلوتر بوده و به دلیل دست داشتن مسئولین زندان در قاچاق مواد مخدر با حمایت مردان قانون دست به قانون شکنی می زنند. مسئولان دادستانی به خوبی ازدست داشتن ماموران زندان در توزیع مواد مخدر آگاه بوده و هر از گاهی با جابه جایی آنان سعی می کنند نظم کاری آنها را به هم بزنند که این شیوه ی مقابله ی بسیار کودکانه ای در مقابل مافیای قدرتمند مواد مخدر در زندانها است.
به دلیل نبود یا کمبود امکانات فرهنگی _ تفریحی _ آموزشی(کتابهای کتابخانه معمولا کتابهای مذهبی هستند و فقط روزی 2 ساعت در 5 روز از هفته امکان استفاده از سالن ورزش وجود دارد)، قرار بازداشتهای موقت طولانی و طولانی بودن زمان رسیدگی به پرونده ها،صدور احکام فله ای زندان و طویل المدت بودن احکام زندان ، حمایت نشدن خانوده ی زندانیان (به خصوص زندانیان متاهل)، رفتار بد مسئولان زندان، عدم فعالیت جدی و تاثیرگذار واحد مددکاری زندان و نمایشی بودن این واحد، محروم بودن بسیاری از زندنیان از امکان مرخصی و ده ها دلیل دیگر زندانیان زیر فشار خرد کننده ی زندانیان چاره ای جز پناه بردن به مواد مخدر برای رهایی از فشار های روحی و روانی ندارند. در زندان تفریحی به جز سیگار کشیدن، چای خوردن، دروغ گفتن، مصرف مواد مخدر، قمار و لواط وجود ندارد و مصرف مواد مخدر سالم ترین تفریح بعد از چای خوردن و سیگار کشیدن است.

************************
توضیحات:

* آب بندی: برای آنکه مواد مخدر با بزاق، اسید معده و مدفوع بدن آغشته نشود همیشه باید در لایه های عایق چنان پیچیده شود که امکان نفوذ آب و دیگر مواد به آن امکان پذیر نباشد. معمولا از کیسه های فریزر و کاندوم برای عایق کردن مواد مخدر استفاده می کنند و با پلاستیک و چسب برق آنرا محکم می پوشانند تا بتوانند آنرا بالا آورده یا دفع کنند و پس از باز کردن بسته بندی، خشک و قابل استفاده باشد.
* قرنطینه : بندی مجزا از بندهای عمومی زندان که زندانی بعد از هر خروجی از کلید (آخرین مرز فضای داخلی زندان) باید برای اطمینان از به همراه نداشتن مواد مخدر مدتی را در آنجا سپری کند و تخلیه بدهد. حمام رفتن، سیگار کشیدن، تلفن زدن، همراه داشتن وسیله و تقریبا هر کاری به جز خوابیدن در قرنطینه ممنوع است. در مواردی که قصد مسئولان زندان قصد فشار به یک زندانی سیاسی را داشته باشند یا بخواهند زندانی سیاسی را از فضای عمومی زندان جدا کنند او را به قرنطینه تبعیید می کنند.
بند قرنطینه به دلیل خمار بودن بسیاری از زندانیان و نیز خوراندن روغن کرچک به زندانیان معمولا بسیار کثیف و متعفن است چرا که زندانیان مدام در آن با تلاطم دستگاه گوارش روبه رو هستند و تقریبا هر روز تعدادی در بند قرنطینه خود را خراب می کنند به این دلیل تمام ظرفها، موکتها، پتوها و ... به شدت آلوده است.
*خلاف زندان: وقتی کسی یک زندانی محسوب بشود (حتی اگر در مرخصی باشد) تخلف او از قانون خلاف زندان محسوب می شود و اشد مجازات ممکنه برای او در نظر گرفته می شود. به دلیل اینکه جرم در زمان زندانی بودن فرد صورت گرفته است احکام خلاف زندان شامل هیچ گونه تخفیف، عفو و بخششی نمی شود.
*سلول انفرادی: سلول های انفرادی بندها و بازداشتگاه های غیر امنیتی از نظر پارامترهای بهداشتی فقط و فقط یک تعبیر حقیقی و درست دارد: سگدانی
0
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]

۱۳۸۸/۶/۱۹

گفتگوی رزا صحت با عابد توانچه / اصلاح طلبان مردم ایران و دولتهای غربی را فریب دادند

اسلام سیاسی وصله ی ناجوری بر پیکر دنیای امروز است که جز با اتمی شدن نمی تواند خود را به طریق دیگری به جامعه ی جهانی تحمیل کند. اسلام سیاسی، تروریسم، مخالفت با نقشه راه خاورمیانه، دشمنی با غرب و ... همه مسئله است، اما صورت مسئله پرونده ی هسته ای ایران است. موضوع بر خلاف آنچه که بسیاری از طرفداران متعصب اصلاحات روی آن پافشاری دارند نه دموکراسی است و نه آزادی. این یک جنگ پنهان و آشکار بین نظام جهانی موجود و حکومت اسلامی ایران است. همه چیز تحت الشعاع این دوئل هسته ای است


شهرزاد نیوز: متن زیر حاصل گفت و گو با عابد توانچه دانشجوی اخراج شده از دانشگاه پلی تکنیک و فعال سیاسی است. او خود را مارکسیست لنینیست معرفی می کند و در این مصاحبه دیدگاه های خود را درباره انتخابات ریاست جمهوری و ساختارهای منتج به این تحولات تشریح می کند. او 8 ماه از دولت احمدی نژاد را در زندان گذراند و پیش از آن نیز 4 بار توسط اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات بازداشت شده است.

توانچه دستیابی به قدرت هسته ای را مهمترین مولفه در تغییرات جاری می داند و معتقد است بحران فعلی با آغاز سونامی اقتصادی دولت روند دیگری را آغاز خواهد کرد.

چه عواملی انتخابات را در ایران به جایی رساند که اکنون شاهد آن هستیم؟

اوضاعی که آمریکا و کشورهای غربی در عراق و افغانستان دارند تا آن حد هشدار دهنده و آموزنده هست که عده ای از فرماندهان ارشد آمریکایی را وادار کند علیه جنگ با ایران موضع بگیرند. اما مسئله ای دیگر هم هست، اینکه آمریکا و غرب باید به هر طریق ممکن از دستیابی حکومت ایران به سلاح هسته ای و تکنولوژیهای حساس اتمی جلوگیری کند. به عبارت بهتر اگر آمریکا و غرب مجبور شوند روزی بین تمام مصائب عالم و جنگ با حکومت اسلامی ایران هسته ای یکی را انتخاب کنند، مسلما آنها حتی به قیمت یک فاجعه ی اتمی دیگر و شکسته شدن بسیاری از قوانین نانوشته ی جهانی جنگ را انتخاب خواهند کرد.

آمریکا و غرب آنقدر باهوش هستند که پیروزی بدون جنگ در ایران را به پیروزی از طریق جنگ ترجیح دهند. قبل از انتخابات اخیر ایران غرب به سختی توانسته بود "کانال"هایی برای گفتگو با ایران ایجاد کند. آنها حتی توانسته بودند کانالی ایجاد کنند که از طریق آن مستقیما با رهبر ایران مذاکره کنند. گشایش نمایندگی سیاسی آمریکا در ایران چیزی بود که داشت اتفاق می افتاد و به ناگاه «تقلب بزرگ» همه چیز را زیر و رو کرد. سکوت سه روزه ی پر رمز و راز دولت آمریکا در مقابل درگیریهای ایران ناشی از سردرگمی و ناشیگری دولت جدید آمریکا نبود. این وقفه نشانه ی بزرگی ریسکی بود که غرب باید به آن دست می زد. سوال بزرگ غرب این بود: «آیا متد اوکراینی در ایران جواب خواهد داد؟»

آنها می دانستند که این پروژه یا نباید کلید بخورد یا اگر می خورد باید به پیروزی برسد. جمهوری اسلامی مرده یا جمهوری اسلامی آرام و تحت کنترل آری اما یک جمهوری اسلامی زخمی،عصبانی و غیر قابل پیش بینی هرگز! اصلاح طلبان ایران به غرب این اطمینان را داده بودند که توانایی به پیروزی رسیدن در این بازی را دارند. چیزی که اکنون سیاستمداران غربی در میان خود آن را «بزرگنمایی امکانات و قدرت ساماندهی» می نامند. در واقع اصلاح طلبان انجام کاری راوعده داده بودند که توان انجام آنرا نداشته اند.

اصلاح طلبان جوانان، دانشجویان، بخشی از نیروهای اجتماعی و در یک کلام لایه ها ی معترض مردم ایران را هم فریب دادند. وزارت اطلاعات ایران از سال 82 و اطلاعات سپاه پاسداران از سال 84 پرونده ی انقلاب مخملی را گشوده بودند. بسیاری از فعالان دانشجویی، روزنامه نگارارن، فعالین زنان و نیروهای سیاسی در بازداشتهای خود در رابطه با این مسئله بازجویی شده بودند. تعدادی از شهروندان ایرانی دارای تابعیت غربی در ایران دستگیر شدند و حکومت اسلامی ایران دست به پخش شوی سیاسی از آنان کرد که محوریت همه ی این نمایشها انقلاب مخملی بود. نقل گافهای امنیتی بعضی بازگشتگان از کلاسهای آموزش دموکراتیک در دبی، ترکیه و آلمان تا مدتها بحث داغ محافل سیاسی بود. درست است که نیروهای امنیتی ایران بر مبنای کار مکانیکی فعالیت می کند و اطلاعاتشان بیشتر از شنودها، بریدنها و خبرچینیها و اعتراف گیریها به دست می آید و فاقد متدهای غیر مکانیکی هستند، اما آنها اینقدر هم احمق نیستند.

به هرحال اسلام سیاسی وصله ی ناجوری بر پیکر دنیای امروز است که جز با اتمی شدن نمی تواند خود را به طریق دیگری به جامعه ی جهانی تحمیل کند. اسلام سیاسی، تروریسم، مخالفت با نقشه راه خاورمیانه، دشمنی با غرب و ... همه مسئله است، اما صورت مسئله پرونده ی هسته ای ایران است. موضوع بر خلاف آنچه که بسیاری از طرفداران متعصب اصلاحات روی آن پافشاری دارند نه دموکراسی است و نه آزادی. این یک جنگ پنهان و آشکار بین نظام جهانی موجود و حکومت اسلامی ایران است. همه چیز تحت الشعاع این دوئل هسته ای است.

برگردیم به انتخابات و اینکه در کنار این مناسبات جهانی شرایط داخل چه تاثیری در این وقایع داشت؟

قبل از انتخابات این سوال مطرح بود: «موسوی برای خامنه ای یک انتخاب است یا یک وسوسه؟» عده ای بر این باور بودند که احمدی نژاد به قدری در این سالها هزینه بار نظام و رهبری کرده است که دیگر ایستادن پشت احمدی نژاد به صرفه نیست.

موسوی هر آن چیزی بود که بود احمدی نژاد نبود و برای جماعتی که همه خواست سیاسی شان ختم به نبود گشت ارشاد، چاپ چند کتاب راجع به روشنفکری دینی و پست مدرنیسم، انتشار دو – سه روزنامه نیم بند و چند پست مدیریتی داخل ساختار حکومت بود کفایت می کرد. احمدی نژاد کارد را رسانده بود به استخوان. به همین خاطر همه ی دشمنان و مخالفانش را پشت سر موسوی به خط کرد. موسوی خوب بود چون احمدی نژاد بد بود. از طرفی موسوی برای رهبر یک احمدی نژاد پاستوریزه و اتو کشیده بود. به نظر من هرکس که موسوی را برای وسوسه ی رهبر برگزیده بود یک نابغه ی سیاسی است. اگر پای دوئل سرنوشت ساز هسته ای در میان نبود قطعا خامنه ای وسوسه می شد.

قبل از انتخابات شواهدی بود مبنی بر این که خامنه ای به هیچ قیمتی پشت احمدی نژاد را خالی نمی کند. در بحث هایم با فعالان سیاسی از آنان خواستم به جای آنکه با دهانهای کف کرده از هیجان و تعصب فریاد بکشند «یک یاحسین تا میرحسین»، به این فکر کنند که شکست توهم پیروزی، چه نا امیدی ویرانگری در بین فعالان سیاسی و مردم ایجاد خواهد کرد. آنها چند میلیون رای را با چند میلیون رای دیگر جمع می زدند و عدد به دست آمده را از یک عدد میلیونی دیگر کم می کردند و در نهایت می گفتند: «می بینید محمود رفتنی است»، آنها یادشان رفته بود اینجا نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران است!

موسوی همه چیز برای این نظام و رهبرش داشت اما اهل دوئل هسته ای نبود. او اگر روی کار می آمد دست به هر کاری برای بقا و قدرت این نظام می زد، ولی در قد و قامت دوئل هسته ای نبود. احمدی نژاد و هیئت پشت سرش در فکر ایجاد یک امپراطوری اسلامی هستند. آنها می خواهند رهبری مسلمانان جهان را در جنگ با کفر (غرب) به دست بگیرند. آنها بر عکس بقیه حاکمان حکومت اسلامی که رویشان نمی شد یا می ترسیدند به زبان بیاورند، علنا می گویند که اسرائل باید از صحنه ی روزگار حذف شود و اعلام کرده اند «هر کاری» برای پیروزی حماس و حزب الله انجام می دهند. با کمونیستهای نجس آمریکای جنوبی دست می دهند و آنها را برادرانه بغل می کنند. در بندر سرآسیاب پیاده شده اند و از اتیوپی و اریتره به سمت قلب و جنوب آفریقا در حرکتند. مهد کودک ها را عامل تهاجم فرهنگی می دانند و می خواهند کودکان ایرانی را در مهد- مسجدها تربیت کنند. طرح تغییرات بنیادی در نظام آموزش و پرورش را تهیه کرده اند. برای تبدیل «اسم» جمهوری اسلای به «معنا»ی حکومت اسلامی، حتی رهبر دوران جدید این نظام را هم انتخاب کرده اند. داخل را با گرز کوبیده اند و در بیرون در مرزهای جدید امپراطوری اسلامی درحال احداث خاکریز هستند. قلب این امپراطوری در نیروگاه اتمی بوشهر در نیروگاه آب سنگین اراک، در نطنز و هرجا رآکتور و سانتریفوژی هست، در حال طپیدن است. کسانی که هنوز نفهمیده اند صورت مسئله ی اصلی معادله اتمی است قادر به تغییر هیچ چیز نیستند.

ولی نمی توان شکاف داخل حاکمیت را فقط به همین دیدگاه هسته ای تقلیل داد. این موضوع را نادیده می گیرید؟

این برد بزرگ حکومت شوندگان در مقابل حکومت کنندگان بود. مردم به دعوت موسوی و موسوی چی ها به خیابانهای آمدند، اما بر خلاف آنها پایه ها را هدف گرفتند. توپخانه های رسانه ای - تبلیغاتی به همه چیز رنگ سبز زدند، اما در جامعه و خیابانها واقعیتهایی زیر این نقاب سبز پنهان و کتمان می شد. مردم معترض وسط مسابقه ی فوتبال اوکراینی میان حکومت و اصلاح طالبان ریختند داخل زمین و حساب کار بدجوری از دست دو طرف بازی بیرون آمد. یکی از پایه های بحثهای من قبل از انتخابات همین نکته بود که موضوع اصلی این انتخابات نه منازعه موسوی- احمدی نژاد که منازعه ی دو لایه ی اصلی این نظام است. اگر طیفی که احمدی نژاد پرچم آن است به دلیل غرب ستیزی و بنیادگرایی درگیر تحریم ها نبود و می توانست با غربی ها داد و ستد محکمی راه بیاندازد، مدتها قبل از روی جسد هاشمی رفسنجانی و بخش مخالف راست سنتی عبور کرده بود. در کاسه ی جمهوری اسلامی دیگر برای هر دو طرف غذا وجود ندارد و هر دو طرف می دانند بدون قدرت اقتصادی جایگاهی در قدرت سیاسی که نهادهای امنیتی-نظامی قادر به اعمال نفوذ شدید در آن هستند، ندارند. اصلا مسئله ی اصلی این است که این لایه امنیتی-نظامی حالا همه ی غذای داخل کاسه را می خواهد. هر دو طرف رهبر را داخل منگنه گذاشته و او را مجبور به انتخاب کردند. رهبر هر یک را که انتخاب می کرد به معنی ریزش نیمی از مهره هایش بود و او در نماز جمعه بعد از انتخابات رک و پوست گنده به همه گفت که تمام قد پشت سر احمدی نژاد ایستاده است.

یکی از نمودهای عینی شکاف وقتی بود که شمشیرها علیه هاشمی رفسنجانی کشیده شد. طرفداران موسوی نیز حساب ویژه ای روی او باز کردند، ولی آخرین نظرات او که مخالفان را به اطاعت از رهبری تشویق می کرد، آب سردی بر سر این جریان بود. آیا این اختلاف را تعیین کننده نمی دانید؟

ببینید این اختلاف و حساب کردن روی اینکه هاشمی می تواند رهبری را عزل کند، به یک جنگ روانی بیشتر شبیه بود تا واقعیت. احتمال وقوع این ادعا با احتمال وجود حیات در کره مریخ برابر است. هاشمی تا آخر عمرش نیروی بالقوه ای باقی خواهد ماند که بالفعل نخواهد شد. هیچ حکومتی همچون جمهوری اسلامی تامین کننده منافع هاشمی رفسنجانی و خانوده اش نیست. هاشمی یک پای هر حساب و کتابی است که از این حکومت کشیده شود. کافی است ذره ای جمهوری اسلامی بلغزد یا ذره ای جایگاه هاشمی در نظام بلغزد تا در داخل و خارج پرونده های پرشماری را برای محاکمه اش ردیف کنند. چرا باید هاشمی زمین بازی ای را که به خوبی می شناسد و در آن قدرت تحرک بالایی دارد و تامین کننده ی کامل منافع او است رها کند و قدم به زمین بازی جدیدی بگذارد که شاید نیامده به او کارت قرمز بدهند و بیرونش کنند؟

انتخابات آینده ی خبرگان رهبری تعیین تکلیف سیاسی هاشمی رفسنجانی است. تعیین تکلیف از این نظر که همچنان قدرت بالقوه باقی بماند یا تبدیل به منتظری شماره ی دو شود. یکبار تا مرز تبدیل هاشمی به منتظری شماره ی 2 پیش رفتند که هاشمی به عراق رفت و دست به دامان سیستانی شد. این بار اگر خبرگان رهبری را تسویه کنند (که عزم جدی برای آن دارند) از دست هیچ کس برای هاشمی کاری بر نمی آید. بورژوازی نظامی-امنیتی و تازه نفس ایران سهم هاشمی رفسنجانی را می خواهد. نه هاشمی و نه کل جریان بورژوازی سنتی ایران توان مقابله با آن را ندارد.

دادگاه ها در جریان است و اعتراض های مردمی هنوز خاموش نشده. با توجه به شرایط موجود آینده ی جمهوری اسلامی را چطور می بینید؟

مذاکرات سنگینی بین چهره های اصلی اصلاح طلب در زندان و نیروهای ارشد نظام در جریان است. اگر توافق انجام شود به زودی همگی شامل رافت و عطوفت اسلامی قرار گرفته و برای پر کردن شکاف اکنون دهن بازکرده ی مردم و حکومت روانه ی جامعه خواهند شد. اگر این معامله به انجام نرسداحتمال دارد موسوی بازداشت شود، حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی را غیر قانونی اعلام کند و چهره های اصلی اصلاح طلبان را به زندان محکوم کنند.

اگر معامله انجام شود، همه خود را به کوچه ی علی چپ زده و همه چیز بر می گردد به چهارسال اول قدرت احمدی نژاد. اما اگر معامله انجام نشود موسوی برای همیشه حذف شده و احتمالا کروبی جای او را خواهد گرفت. دو نقطه ی عطف یعنی باز شدن دانشگاه و ماه محرم را در پیش خواهیم داشت که زمین در این دو مقطع تشنه خون خواهد بود. اگر اعتراض در دانشگاه بالا بگیرد، اعتراضات تا محرم دوام آورده و احتمال یک کشتار بزرگ از مردم در این ماه وجود دارد.

اما در دراز مدت و حداکثر تا یک سال دیگر ماشه سلاح تمام کننده ی این بازی کشیده خواهد شد. با علنی شدن ورشکستگی اقتصادی حکومت «سونامیِ معیشت» بنیان های این کشور را زیر و رو خواهد کرد. دولت مجبور به آزادسازی نرخ های انرژی شده و همه ی یارانه ها قطع خواهد شد. درصد تورم بسیار بالاتر از چیزی که اکنون شاهد آن هستیم گلوی مردم را فشار خواهد داد و نفس همه را خواهد گرفت. بیش از نیمی از کارگران ایران اخراج شده و نیمی دیگر مجبور خواهد شد با شدت چهار برابر آنچه که اکنون کار می کنند، کار کنند. با بالا رفتن تعداد بیکاران آمار جرم و جنایت افزایش خواهد یافت. مردمی که دیگر «هیچ» چیزی برای از دست ندارند، حاکم خیابانها خواهند بود. بر تعداد و قدرت گروه های قوم گرا افزوده خواهد شد. گروه های با رویکرد مبارزه ی مسلحانه با مرام و عقاید متفاوت شکل خواهد گرفت. در ناتوانی گروه های سیاسی و اجتماعی و نبود مکانیسمهای سازماندهی، میان گروه های ناسیونالیست و گروه های با مشی مبارزه ی مسلحانه درگیریهای شدیدی به وجود خواهد آمد. فعالیت کشورهای خارجی برای حداکثر اثرگذاری بر اوضاع ایران افزایش یافته و از طرف آنها سیل پول، امکانات و اسلحه به ایران سرازیر خواهد شد. فرقه های مسلح مذهبی دست به کشتارهای خونینی از فعالین سیاسی خواهند زد.

در نهایت اگر زمان کافی برای ایجاد یک نسل جدید از فعالان و مبارزان سیاسی و ارتباط آنان با مردم فراهم شود، دوران مبارزه و پیروزی آغاز خواهد شد و در صورتی که زمان کافی وجود نداشته باشد، حکومتی دست نشانده و مورد حمایت غرب در ایران به قدرت خواهد رسید و بعضی مناطق ایران تجزیه خواهد شد و دوران یک دیکتاتوری سیاه دیگر آغاز خواهد شد.

و اگر حمله ی خارجی اتفاق بیافتد؟

در این صورت فردای این حمله، اگر نظر مرا بپرسید، به شما خواهم گفت: « دوران جدیدی در ایران که ترکیبی از وضعیت عراق صدامی و افغانستان طالبانی است آغاز خواهد شد.»
[ 0 نظرات] [ادامه مطلب ...]
 

Copyright © 2009 www.eshterak.net